برایم جالب است نمیدانم اسم کارهایش را احمقانه بگذارم یا بگویم خیلی شجاع است، من فکر میکنم درست نباشد ولی خب حرف من بدرد نمیخورد ثابت نشده است، به نظرم سالم نمیآید ولی خب من تجربهای ندارم 😅 باید بپرسم، باید مطمئن شوم، حتما به کارم میآید.
عقل و احساسم کمی بیقراری میکنند، درکشان نمیکنم، من قبلتر برایشان توضیح داده بودم که اوضاع از چه قرار است، همانطور که من به حرف هایشان گوش نمیدهم، آنها هم مرا نادیده میگیرند، آخر هم دودش توی چشم خودمان میرود.
طاقتم بیشتر شده، احتمالا توان بیشتری برای روبرو شدن با حقایق زندگی دارم اما هنوز هم آن گوشه و کنار ها جایی برای امید گذاشتهام، نمیدانم داستان چیست که هروقت همه شجاعتم را جمع میکنم انگار که دیر شدهاست، مثل نوشدارو بعد مرگ سهراب، باید حواسم را جمع کنم و فرصت ها را بقاپم، اگر اگر جدیدش گیرم بیاید.
به خودم قول دادهام که قوی تر باشم و حساب شده تر رفتار کنم، هر اتفاقی که بیوفتد، من قرشمالبازی درنمیاورم، ته تهش دوباره به قلعه ذهنم برمیگردم، البته گفتم که، به خودم قول دادهام قوی تر باشم و خودخواهتر، آدم باید اول هوای خودش را داشته باشد، فکر کنم آدم های سالم همین کار را میکنند، این چیزی است تراپیست میگوید، هرچند به چرندیات اینها اعتمادی ندارم.
این روز ها و شب ها زیاد مینویسم، گاهی چهار تا پنج متن، بعضی هایشان را نگه میدارم و بقیه را پاک میکنم، بعضی حرف ها جایشان روی زبان است و روی کاغذ.
من همیشه سعی میکنم چند قدم جلوتر باشم، برنامهریزی کردن هایم جواب میدهد ؟