امروز تمام چرخ و فلک و دنده و دندانه خلقت جمع شدند تا صبر مرا آزمایش کنند، خودم حدس میزنم امتحان را قبول شدم.
آن از صبحش که تمام انرژیام صرف این شد که به آدم هایی که انگار فارسی بلد نبودند، یادآوری کنم باید به حق خودشان قانع باشند.....البته ازین حق و حقوق قانونی ها نه ها، از همین ها که انتظار میرود با عقل خودشان به آن برسند ولی .... هعیی بگذریم، آنجا صبر کردم و عصبانی نشدم، اینجا چرا...
برای استراحت که نشسته بودیم بر سر دستور العمل با همکارانم صحبت کردیم، همه اصرار داشتند که بیایید و ماست مالی کنیم برود، کارمند ها کارشان همین است و منم خوشم نمیآید.
هر طوری بود کارها را تمام کردم که بشود بروم خانه و آخر هفته را شروع کنم....نهخیر شرکت ما پنجشنبه ها را تعطیل نمیکند.
قبل از رسیدن به خانه شیر محلی گرفتم، گذاشتمش پاستوریزه شود تا یک دوش فوری بگیرم، تا شیر جوش آمد ناهارم را قورت دادم و شروع به پختن بیسکوییت کردم، زردآلوهایمان تمامشده بود وگرنه دوست داشتم با آنها چیزی بپزم.
شیر چه شد این وسط....؟! میگویم...کمی شیر برای بیسکوییت میخواستم، اما شیطان گولم زد و گفت شیر کاکائو هم درست کنم.
این وسط ایرانسل سنگ تمام گذاشت و اولین برنامه آخر هفتهام را بهم زد.... نمیدانم چطور یقه ایرانسل را بگیرم.
بخش خوب ماجرا این است که راه برای رسیدن به خدا زیاد است، شیر کاکائو را بردم کافه تا با یک فنجان اسپرسو دوپینگ کند، بیسکوییت ها را هم برداشتیم و آمدیم کوهستان پارک تا باهم کیف کنیم.
خب نوشتنی هارا نوشتم....قرار بود همراهانم را جیره بندی کنم تا به غروب برسند، نوشتنی هم دیگر ندارم...میشود بگردم یکی دوتا آهنگ جدید پیدا کنم...