ویرگول
ورودثبت نام
مصطفی‌ام
مصطفی‌امLike a book, you'd better read it from the beginning
مصطفی‌ام
مصطفی‌ام
خواندن ۱ دقیقه·۴ روز پیش

کلاغ

نیمه شب بود و آسمانش سیاه

تا که ظاهر شد کلاغی خوش صدا

آورده بود با خود خبر

خبری جالب اما از دردسر

خواند و خواند چون هر کلاغ

چسباند به هر نامی یک الاغ

خندیدم تا که چشمانم سوختند

و نگذاشت بخوابم تا که صبح زد

خورشید بیرون آمد و باقی نگذاشت

هیچ از سیاهی و نه هیچ از کلاغ

چشم باز کردم، عقل آمد و دیدم

بلبل بر شاخه، خواب کلاغ می‌دیدم

خسته از روز و کار

با نوای بلبل، غرق خواب

باید خوابید و فکر نکرد

دمی آسایش بی دردسر

صبح که شد زود بپر

به تعقیب نیمه شب

از تاریکی هاست

که‌ نور بیرون میزند

شعرداستانک
۴
۲
مصطفی‌ام
مصطفی‌ام
Like a book, you'd better read it from the beginning
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید