نیمه شب بود و آسمانش سیاه
تا که ظاهر شد کلاغی خوش صدا
آورده بود با خود خبر
خبری جالب اما از دردسر
خواند و خواند چون هر کلاغ
چسباند به هر نامی یک الاغ
خندیدم تا که چشمانم سوختند
و نگذاشت بخوابم تا که صبح زد
خورشید بیرون آمد و باقی نگذاشت
هیچ از سیاهی و نه هیچ از کلاغ
چشم باز کردم، عقل آمد و دیدم
بلبل بر شاخه، خواب کلاغ میدیدم
خسته از روز و کار
با نوای بلبل، غرق خواب
باید خوابید و فکر نکرد
دمی آسایش بی دردسر
صبح که شد زود بپر
به تعقیب نیمه شب
از تاریکی هاست
که نور بیرون میزند
