روزنوشت هایم را به صبح منتقل کردم، شبنوشت هایم اصلا قابلیت انتشار ندارد، البته میشود ها فقط پر از بیماری است، متن قشنگ است، استعاره و جانبخشی و ازین ها دارد، سیر متن هم به سیاهی و تباهی نمیرسد، اما اما، خود کمبینانه و بدون توجه به خودم نوشته شده است، این غلط است، تراپیست که تعطیلات تشریف داشت، ولی هوش مصنوعی عزیز پیشنهاد داد که توصیفی بنویسم، دکتر هم قبول کرد، یک روز باید بهش بگویم مدرکش به درد لای جرز دیوار هم نمیخورد.
توصیفی هم چندتایی نوشتم ولی خیلی سیاه میشود و نوشتنش حتی از اعتراف کردن هم سخت تر است.
عجب بارونیه پسر ای کاش ... چترم خراب شده ... بهتر ؟ نمیدونم 😂😂
سر و کله زدن با احساسات سخت است، باعث میشود آدم حرفهایش را زیر پایش بگذارد، البته خوب است که من هنوز مرد نشدم و آدمم، هروقت مرد شدم آنوقت نگران حرف هایم میشوم.
این روز ها شاید روزی دو تا سه متن مینویسم و بعد با قیچی تراپیست شروع به زیر ریز کردنش، خوب نیست واقعا خوب نیست، باید از شر تراپیست خلاص شوم، البته پول اینقدری ندارم که زیاد بروم پیشش، از تسلط دنیای ریاضی و علمیاش بر احساساتم میترسم، اینکه شاید یکی از همان کودن های خر خوان مدرسه باشد که نفهمیده و فقط حفظ کرده و دارد بلغور میکند از ذهنم بیرون نمیرود.(اینم مرضه؟)
هرکی اینترنت وصل کرد دمش گرم، هر چند ... به درک ... تراپیست نگفته ولی من میگم ... تحلیل سیاسی ساعتی چهل میلیون، خلاصه دمش تا حدودی گرم.
کلاس گیتارم دوباره برقرار شده، استاد عزیز تر از جانم که جز در ویدیو هایش فرصت ملاقات نداشتهایم، خسته نباشی، آقا سنت نیکلاس پشت پناهت باشه، گیتار هم مثل کوکی مهم است.
البته هنوزم مینویسم، از چیزایی که باید، برای روزی که بلند بتونم بخونمشون.