هزار و پانصد کلمه و چند ساعت طول کشید تا که متنی بنویسم بلکه خوراک مارهای شانه ام بشوم ولی خب هنوز نشده پخشش کنم، احتمالا زیادی داغش کردهام، مثل همیشه آش شلم شوربای است.
امروز پول آمد دستم و تمام طلب هایم را صاف کردم، البته یکی مانده، یعنی نمیدانم که چجوری است، باید بپرسم، مردن را به بدهکار بودن ترجیح میدهم، خدا جیب همه را پر پول کند.
حالا که سرم خلوت شده باید دنبال کار بیشتر باشم، میخواهم باز به سفر بروم ولی خب پول میخواهد و من الان دخل و خرجم یکی است و سفر میشود خرج بیشتر از دخل 🤔.
به مادرم گفتم پروفایلم را با تگ عاشق پیشه آپدیت کند، قبلاً به او نگفته بودم، یعنی نمیدانستم، من عاشق عشقم 😌 یعنی عاشق بودن را دوست دارم، هر کس که من نصیبش بشوم باید هر لحظه شکر خدایش را بجا آورد 😂
از منجلابی عمیق بیرون آمدم، خیلی سخت بود، احساساتم گیر کرده بود، کجا نمیدانم، چیزی که تمام عمرم سرکوبش کرده بودم حالا آزاد شده بود و معلوم نبود کجا ؟ چه بلایی سر خودش آورده است ؟ البته همه چیز را همین جوری یادگرفتم احساسات هم باید داستانش همین باشد، چون ناشی و تازه واردم و همیشه و هر جا به احساسم اعتماد کردم ضربه خوردم ( منظورم فقط رابطه و ... نیست ) میترسیدم، و برای همین جایگاه واقعی توی تصمیماتم نداشت و فقط ذهنمو بهم میریخت.
اما خب از قدیم گفتن آهن تا به کوره نره فولاد نمیشه، قلب منم چیزی که داره حس و تجربه میکنه واقعا دست کمی از جهنم نداره و خب مثل همه اینجور داستانا چکشه که میخوره تو ملاجم. احساسم میگه وایسا و من قراره بازم بهش اعتماد کنم.