نشسته بودم در اتوبوس، مقصدی نامعلوم داشت اما خب جای دیگری برای بودن و یا چارهای نداشتم...
و اتوبوس عجب جای آزاردهندهای بود! بوی جورابهای بغلی که مشخص بود یک هفته است آن را نَشُستهاست، صدای ملچ و ملوچ فرد روبهرویی ، شخصی دیگر که با صدای بلند در حال ویدئو دیدن بود و بدتر از آن بلند بلند میخندید و یک فرد دیگر که با صدای بلند درحال گوش دادن به موسیقی بود...ذهنم چنان شلوغ بود که هیچ نمیفهمیدم چیبه چی است و فقط بودم.
ناگهان شخصی غرولندی کرد و با اعتراض بلند شد و عصبانی شروع به داد و فریاد کرد. "خَسسسته شدم! چقدر این اتوبوس مزخخرررف است! چه مسافران داغوونی! از همهتان متنفرم!!" تفنگی درآورد و به سمت راننده رفت..
آخر با راننده بیچاره چِکار دارد؟ او فقط مسؤل رساندن ماست...مزخرف بودن مسافران به او چه؟
بَنگ!
جسد راننده بیجان افتاد... حال اتوبوس از کنترل خارج بود و داشت به بیراهه میرفت؛ مردی که شلیک کرده بود خود با تعجب به اطراف نگاه میکرد، گویی که خود نمیداند چه کرده و یا چرا چنین کرده.
اتوبوس با نهایت سرعتش به چیزی برخورد کرد، و بنظر میاید در کُشتی از آن چیز شکست خورده و چپ کرد، همه مثل اسباببازی، گویی که انگار از ابتدا هم به زمین نچسبیده بودیم؛ به اطراف پرتاب شدیم، عجب هاگیر و واگیری!
هیچ نفهمیدم چه شد، فقط متوجه درد میشدم و تیر کشیدنی که در سرم بود...
همهجا سیاه شد...هیچ نمیدیدم...چه مقصد مزخرفی داشت این اتوبوس!

و این اتوبوس چیزی جز این جهان نبود...