ویرگول
ورودثبت نام
Retrouvaille the wanderer
Retrouvaille the wandererRetrouvaille:the joy of reuniting with someone after a long separation or the feeling of finding something or oneself again.
Retrouvaille the wanderer
Retrouvaille the wanderer
خواندن ۷ دقیقه·۱۲ روز پیش

کرخت

میشی در لباس گرگ
میشی در لباس گرگ

از وقتی که به یاد می‌آورم همیشه نگاه میکردم به دیگران که از درد مینالیدن، ابراز خوشحالي میکردند و یا حتی خیلی احساسات دیگر، هیچ وقتی را به یاد نمی‌آورم که به راستی چیزی را حس کرده باشم؛ جز غم و ترس.

شادی آن بود که "عمیق" حس شدنش را به یاد نمی‌آورم.

انگار که تیکه گوشتی متحرک تصمیم به انسان بودن گرفته اما هنوز مهارتی در تظاهر خود کسب نکرده.

چنان گذشته را به یاد نمی‌آورم که انگار delete cache کرده باشم، نه قبل از ویروس جهان‌گیر را به یاد دارم نه هنگام‌ش را و نه حتی بعد از آن...

همیشه به این فکر میکردم که شاید دیگران هم همینقدر "خلاء" را احساس می‌کنند اما شرمشان می‌شود بلند از او چیزی بگویند؛ شاید هم فقط من مریخی جمع باشم.

نمیدانم امیدوارم بودم به اینکه در این حس "تنها" نباشم یا میخواستم به اصطلاح "متفاوت" بودنم را برای خود حفظ کنم، هیچ نمی‌دانم...

نمی‌خواهم آن "بی‌احساس" و "افسرده" و یا "emo" جمع باشم، که به نظر می‌آید مُد شده است... فقط میدانم در لحظات شادی، مثل کادوی تولد گرفتن احساس خاصی نداشتم...شاید هم بعد از کرونا‌ست که این چنین‌ام ؛اما خب...از آنجا که پیش از آن را به یاد نمی‌آورم تا ابد گنگ برایم خواهد ماند.

وقتی متوجه این احساس -یا بهتر است بگویم عدم احساس- شدم که دوستی بهم گفت 《بی ادبانه‌ و بی‌احساسی است که جواب کادوی او را فقط با متشکرم دادی...》 و شروع توجه من به "خلاء" بود...متوجه شدم شاید خیلی وقت است، یا شاید هم از همان ابتدا...که در لحظات شاد به مانند بقیه نیستم...یا شاید هم این اغراق ذهن خودم است تا مرا به داخل قفس و تله‌ای گیر بیاندازد...

اما برای چه؟ من و او که از یک جسم استفاده می‌کنیم...

تا اون موقع هیچ متوجه نشده بودم که شاید علاوه بر ابراز احساسات منفی، ابراز احساسات نکردن هم نوعی بی‌احترامی است...

هنوز هم که هنوزه بعد از چهار سال، هنوز دایره لغاتم برای "مودب" بودن در هنگام تشکر انقدر کوچک و ضعیف است، که پس از سه جمله؛ "متشکرم"، "لطف دارید" و دیگری‌ای که نه من میدانم چیست و نه شخص روبه‌رویم، چون همیشه چنان جویده جویده و با خنده‌هایی میانش آن را - که خود نمیدانم چیست- میگویم که فقط متوجه "تعارف" بودنش میشویم؛ اگر حتی پس از همه اینها، باز هم شخص بخواهد ادامه بدهد مجبور میشوم برای حفظ "ادب" و "آبرو" پا به فرار بگذارم، یا اینکه...گریه کنم که 《تو‌ رو به خدا مرا ول کن، من تا همین الان دو شیرینی خورده‌م و اگر بیشتر بخورم "بی‌ادبی" است...حتی با وجود اینکه پس از سومی‌هم احساس کشش به سوی تمام آن شیرینی‌های خوشگل و خامه‌ای میکنم...نگاه کن! همین الان هم با اخم دارد هشدار می‌دهد!》

حتی به یاد می‌آورم که در هفتم، به هم‌کلاسی‌هایم نگاه میکردم که چطور درباره "پسر" حرف می‌زدند، و یا داعیه‌ی هم‌جنس‌گرا بودن داشتند؛ اما من هیچ احساس کششی به افراد نداشتم، تنها چیزی که آن موقع احساس عاشقانه به آن داشتم "غذا" بود... پس تصمیم گرفتم نقابی که برای بالماسکه خود انتخاب کنم؛ نقاب "بدون گرایش جنسی" باشد. که دلیل عدم شرکت من در گفتگو‌های آنها درباره جنس مخالف، این است که من اصلا "گرایشی" ندارم!

هرچند که حال خوب میدانم دروغی بیش نیست، من فقط آن موقع به بلوغ ذهنی کافی برای "علاقه" داشتن‌های معمولی هم نرسیده بودم؛ وای به حال عاشقانه‌ها!

چقدر دلم می‌سوزد و خنده‌م می‌گیرد از این حجم از مسخره بودن رتروویل، که میدید همه احساسی بروز می‌دهند، پس تصمیم گرفت احساسی را برای خود برگزیند، که احساس قالب او شود تا شاید اجازه ورود به مجلس را داشته باشد؛ احساسی که برگزید خشم بود... چه بازیگر بدی بود و چه نقش سختی را برگزید.

کسی نبود که به او بگوید 《آخه جوجه...تو احساس‌های معمولی را هم نمی‌توانی بروز بدهی...حال خشم را...آن آتش مخرب را میخواهی مبدل شوی؟؟ تورا چه به این‌کارها...》 و حق با آن‌ها بود....خشم قلابی تا یکی دو ماه بیشتر طول عمرش نکشید.

و رتروویل چقدر از لمس میترسید و چقدر الان احساس نیاز به آغوشی گرم را حس می‌کند، احساس نیاز به بوسه و قربان صدقه را...که کسی اسمش را صدا بزند و بگوید چقدر او دوست داشتنی است؛ که تعریف کند از چهره او و بگوید "چشم‌هایت زیبا و درشت است...نه وق زده که انگار می‌خواهد از کاسه دربیاید"

که ای‌کاش در آن سه‌سال آغوش دوست‌هایش را بیشتر می‌پذیرفت...

همیشه خجالت می‌کشید که بگوید تغییر و رشد شخصیتی‌اش را مدیون یک "کارتون" است؛ که مذهبی شدنش را هم حتی مدیون به آن است...

خجالت می‌کشید که بگوید "حق‌الناس" و خَطَرات اینکه آن گردن‌‌بند پر مخاطره به گردنت باشد را، با اصطلاحا "انیمه"ای نچندان اسلامی درک کرد.

و چقدر ترحم بر‌انگیز که پس از کلی سال از عمرش، یک "شغل رؤیایی" در ذهنش انتخاب کرد، و چقدر دیر متوجه شد که چقدر دور از ذهن و خام بود این رویا...دیر بود؛ زیرا که ریشه دوانده بود این رویا...زیرا که او اشک‌ها ریخته بود بخاطر دوری‌اش از "رؤیا".

راننده فرمول یک؟؟ دختره احمق...تو با این پارچه سیاه که به سرت می‌اندازی را چه به این‌کارها...اصلا حتی اگر این هم نبود؛ چطور در "ایرانت" میخواستی به چنین خیال واهی‌ای دست پیدا کنی؟؟ مگر خبر نداری که ایران فرمول یک ندارد...و فقط پیست‌های کارتینگ وجود دارد که تورا با این پارچه سیاه که به سر می‌آویزانی، و بادی که به زیر آن خواهد پیچید و تورا تبدیل به توپی از سیاهی خوهد کرد؛در آنجا چنان به سخره خواهند گرفت، و چه تیکه‌هایی خواهند انداخت؛ که از زندگی‌ات پشیمان خواهی شد...وای به حال رؤیای کوچک و خامت...الهی بمیرم برایت از این حجم از حماقت.


انگار قالبت تهی بود که در سه سال راهنمایی، حجابت را، که آن موقع قانون خانواده بود و نه مثل حالا اعتقادت، در مدرسه بر میداشتی تا دیگر بچه‌ها تورا پس نزنند، و بیرون نیندازند، که حتی یکی دو شعار هم برای ظاهرسازی بهتر با آن‌ها دادی...که برچسبی نخوری و شانس بقا داشته باشی...نتیجه هم داد؛ خیلی خوب هم نتیجه داد، که خیلی‌ها تورا "بهترین دوست" خود می‌دانستند...تمام پیشنهاد‌های بیرون رفتن اکیپی را در ثانیه رد میکردی و میگفتی بخاطر تنبلی است نه اینکه فقط نمی‌خواهی خود واقعی‌ات لو برود... برای همین بود که در طول آن سه سال حتی با وجود اینکه به راز پی برده شد و دعوا شدی بخاطرش، بازهم به کارت ادامه‌ دادی...حتی با وجود اینکه اواخر فهمیده بودی درست نیست و این تو نیستی...اما میترسیدی وقتی که پارچه فقط گردی صورتت را برای نمایش بگذارد، "دوستانت" دود میشوند و به هوا می‌روند؛ زیرا که تو "بسیجی ساندیس‌خور" هستی...و چه سال‌های سختی بود برای تو، و چه موقع بدی زن زندگی آزادی‌شان وارد زندگی‌ات شد، و عجب آزادی‌ای بود آزادی‌شان که میترسیدی صدایی بیرون بدهی و مکان مخفی‌گاهت از پوشش مخفی دربیاید...که فقط باعث رعب و وحشت تو بود که نکند پس زده شوی پیش از آنکه به تو مهلتی داده شود تا ثابت کنی "دوستی خوب" خواهی بود برای آنها...و حتی الان که میخواستی بگویی "خیلی هم غیرمذهبی نیستی" چنان بدنت میلرزید که انگار او مامور ساواک است و تورا هنگام شعار نویسی روی دیوار پیدا کرده است...

و حتی سال بعدش چقدر غافلگیر کننده بود که تو از میان کافران ویپ به دست، که جلاد هرگونه مسلمان یا مسلمان زاده‌ای بودند...رسیدی به مؤمنان قدیس العظمي که حتی میترسیدی بین‌شان شوخی کنی که نکند خیلی سرسبک باشد و تو کافر جمع بشوی؛ که با وجود ملاحظه‌هایت بازهم آخر تو "دلقک" جمع شدی....

هرکاری هم میکردی اینکه کمتر از آنان درگیر "مذهب" خود هستی باز هم نمایان میشد، نمایان میشد که مذهبت شاید یک یا یک‌سال و نیم است که از بیرون هم درحال فعالیت است و قبلش میترسیده...و ممنون از "صراط مستقیم" که دائما برای اثبات خود -حالا چه به خودش و چه به دیگران- ابراز میکرد که چقدر کارها و علایق تو "وقت تلف‌کردن" است...و فقط او بود بهترین که صد همه‌چیز بود و نتیجه تکامل بشری بود...و شاید هم نتیجه glorious evolution-ای بود که وکتور میخواست...

و چه جالب بود آخوند زاده‌ای که درست مثل تو بود، او هم شوخی‌هایی داشت که میترسید از برچسب ها و به زبان نمی‌آورد...او هم میترسید که تکالیف را از "دوستانش" بگیرد چون ممکن بود برچسبی به ناگاه از بالا سقوط کند روی او...و چقدر عجیب که تو و آخوند‌زاده این چنین شبیه به هم بودید...

و تو کافری بودی میان مؤمنان و قدیسی میان کافران

احساسات منفیدوست داشتنی
۹
۸
Retrouvaille the wanderer
Retrouvaille the wanderer
Retrouvaille:the joy of reuniting with someone after a long separation or the feeling of finding something or oneself again.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید