
ای مرد کماندار عشق، که بنا به دلایلی که احتمالا به ما مربوط نیست نصف اوقات برهنه بودهای؛ سردت نمیشود؟؟ شاید گرمای عشق است که باعث میشود به لباس نیازی نداشته باشی...
این "عشق در نگاه اول" که میگویند کار توست؟
چه دروغ مزخرفیست این نگاه اول! هوسی مبدل به عنوان عشق... با یک اسم جذاب؛ با ادویه سرنوشت.
تو هیچگاه به فکر عشق نبودهای...نمیتوانی باشی!
تو صرفا کمانت را محض سرگرمی به سمت کسی اشاره میگیری و با خنده و تمسخر خیره میشوی به او که ناگهان گلگونش سرخ میشود از هجوم گرما... نگاه میکنی که با خود فکر میکند... "چه بلایی به سرم آمد ناگهان؟" "ناگهان چرا انقدر...زیباتر بنظر میاید" همهی اینها کار توست...
چهکار سرگرم کنندهای داری تو...به دور از هربدبختیای تصمیم ناگهانیای برای شخصی میگیری بی آنکه آن بیچاره هیچ بداند که همهی این تپش قلبها و تصویرهای داخل ذهنش تقصیر توست.
و اگر دست عاشقان عشقهای نافرجام برسد به تو...
