ویرگول
ورودثبت نام
ریوان
ریواناگر روزی دوباره متولد شدی اینجا برای توست
ریوان
ریوان
خواندن ۳ دقیقه·۱۷ ساعت پیش

عشق یا منطق

شما بودین کدومو انتخاب میکردین ؟

این روزا که حالم خیلی روبه را نیس بیشتر از قبل اذیت میشم بیشتر از قبل حرفا برام سنگینه و بیشتر از قبل بد برداشتشون میکنم با کوچیک ترین اتفاقی بهم میریزم.

در کل در آستانه فروپاشی رواني ام...

ارتباط مثبتی نمیتونم بگیرم با هیچ یک از افراد مهم زندگیم اعم از مامانم خواهرم دوستام کسی ک دوسش دارم حتی چون من به شدت خسته و افسرده طوریم

من هیج جوره کنار ادما احساس سرخوشی و ندارم

توی این چند سال بزرگسالی که دیگه لذت های بچگی بهم حال نمی‌داد مثل نقاشی و دوچرخه سواری و نوشتن

آدما ارومم میکردن مامان آبجی کوچیکه آبجی وسطي که فکر میکردم قراره تکیه گاه محکمم باشه رفیقام ک فکر میکردم قراره درکم کنن یه سری آدمای خاص ک نمیتونم بگم کیا و خب متاسفانه اشتباهم این بود ک فک میکردم خاصع

اما تازگیا به مرحله ای از زندگی رسیدم که از مادر و خواهرم فراری ام

از گفتگو با دوستام لذت نمی‌برم و کلافه ام میکنن

آدم خاص زندگی بهم احساس دل مردگی و غم عمیقی میده یه حسی که نه دوست داشتنه نه تنفر یه حس دست کشیدن و چنگ زدن با ته مونده ی امید تاکید می‌کنم واقها ته مونده امید

چون‌ در من به اندازه سوزنی امیدواری و شادی نمونده

من

منی که خنده‌ از لبم نمیره شده حتی بزور

به حالتی رسیدم که دیگ تظاهر نمیتونم بکنم و

این برای آدم قوی کمال گرایی مثل من ینی نه خستگی و عجز و ناتوانی

دلم میخواد فریاد بزنم درکم کنین یکی منو بفهمه

یکی ببینه چشام غمگینه یکی بفهمه صدام بغض داره یکی بغلم کنه بگه من هستم بسه دیگ

ولیکن همزمان از آغوش از گریه از دردودل از احساس نیاز به توجه متنفرم

دردمند و فراری از درمان

آگاه به درد و لذت از زجر کشیدن

خود آزاری

ذره ذره آزرده کردن خودم ارومم میکنه

میدونی چرا

چون من ریجکت شدم

توسط آدمای مهم زندگیم

منی که وابسته به تایید ادمای امن و مهم زندگیم بودم

دارم تک به تک توسط اونا ترد میشم

چون فقط طوری زندگی میکنم که دلم میخواد نه طوری که بقیع انتظار دارن

طوری لباس می‌پوشم که عشقم میکشه نه چیزی که بقیه دوست دارن

طوری حرف میزنم که دلم اروم بگیره ن چیزی که بقیه میخوان بشنون اطت

چون من متفاوت شدم از من اروم و بله قربان گو تبدیل شدم به آدمی ک داد میزنه و

نگم برات که چه می‌چسبه این داد زدن

نگم که انگار فریادم سال‌های سال ک تو گلوم خفه شده و حالا راه رهایی پیدا کرده

از اعماق وجودم دلم خنک میکشه وقتی که یاغی میشم وقتی که دروغ میگم وقتی که بدجنس میشم وقتی که آزار میدم وقتی که انتقام می‌گیرم

و در عین حال باز دلم برای ادما میسوزه و عذاب وجدان میگیرم و شاید حتی عذر خواهی کنم ازشون

و خب هیچی دیگ

خواستم بگم دارین منو به سمت هیولایی که ازش خوشم میاد بیشتر هول میدین آدمایی ک دوسم دارین

بخونین و بشنوین روزی شاید

دلیل این یاغی گری ها منه سرکش ندیده نبودم

شمایی بودین که به بچه ی توی چشای این دخترک خسته اعتماد نکردین

شمایی ک نشنیدین

فضا ندادین

دوچرخه سواریعذاب وجدانکمال گرایی
۱
۰
ریوان
ریوان
اگر روزی دوباره متولد شدی اینجا برای توست
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید