روز ها در پی هم می روند من خیره به سقف،آنها را سپری میکنم.خودم را در پتویی پارچه ای در تختی که از استفاده زیاد لهم شده و بوی بدی میدهد پیچیده ام.یادم نمی آید که دقیقا از چه زمانی اینجا هستم؛یک روز دو روز سه روز....
از بلند شدن هراس دارم.از سرمایی که بعد از جدا شدن از پتوی نسبتا گرم در وجودم می پیچد بیمناکم.احساس میکنم در صورت جدا شدن از تخت و این گرما دوباره مجبور شوم با سرافکندگی و خفت به آن پناه ببرم...
اینجا جز تاریکی مطلق چیزی نیست در این تاریکی محتاج نوری هستم که دلم را به آن گرم کنم تا این تنهایی ملال آور تحمل پذیرتر شود.شاید بتوانم راهی به بیرون در پی یافتن رهایی از این زندان نفرین شده پیدا کنم.شمعی در آن سوی اتاقست که برای تملک آن باید از این گرما دل بکنم.اما باز میترسم...میترسم که با یافتن شمع دری به سوی بیرون نیابم یا برایم دری نمایان شود که منظره ای جز برهوتی سرد یا راهرویی آلوده شده به تاریکی مطلق نصیبم برای هدیه نداشته باشد...
میل به رهایی بیشتر از ترس تنهایی در وجودم ریشه می دواند و مرا راهی برداشتن شمع می کند.با تک کبریتی که در کنار آن است به آن حیات می بخشم و دری چوبین را می یابم.دری که زخم هایی بر تن دارد گویا او نیز چون من در اینجا زندانیست...
با بیم و امید به سوی در گام بر میدارم.زیر پاهایم تار و پود فرسوده فرش را احساس میکنم که زیر پاهایم له می شوند و دوباره به حالت اول بر می گردند.در را به آرامی باز میکنم.هوایی سرد به داخل هجوم می آورد و شانه هایم و ستون فقراتم مرا به تردید می اندازند؛تردید از ادامه راه تردید از درستی تصمیم جدا شدن از گرمای سکون...
به آرامی به منظره آن سوی در نگاه میکنم.در فاصله ای خیلی دور آتشی را میبینم که گویا مرا به سمت خویش فرا میخواند.گرمای امید سرمای تردیدم را کم توان تر میکند.احساس ترسی در پی آن به سراغم می آید که چه کسی جز من در این متروکه هست که چوب هایی را وادار به سوختن کرده است.به خود می آیم و به اطراف نگاه میکنم راهرویی را میبینم که از سنگ پوشیده شده است سنگ هایی که گویا هر کدام دارای نقص هاییست که دیگری آن را ندارد. دراز و بی انتهاست و انتهایش در صلحی سخت درد آور با تاریکی به سر می برد و تنها نقطه نارنجی در آن نمایان است.تردیدم را افزایش میدهد.اما جرقه هایی کمرنگ از امید به پاهایم میل رفتن می آموزد...
پاهای برهنه ام را به آرامی از پاشنه روی اولین سنگ می گذارم و به آرامی تا نوک انگشتانم را با آن آشنا می کنم.ناهمواری سنگ را در زیر پاهانم را احساس می کنم.سردی سنگ نیز مرا دعوت به ماندن در کلبه می کند.به آرامی قدمی دیگر بر میدارم و بی توجه به هشدار های اجزای پیکر این متروکه نفرین شده به راه خویش ادامه میدهم...
هر قدم آسانتر از قدم قبلیست؛کم کم پاهایم با سرمای سنگ ها آشتی می کنند.شمع در دستانم با هر قدمم لرزان می شود و رقصی از نور را بر دیوار ها اجرا می کند،رقصی توام با روشنایی و تاریکی...
ناگهان صحنه ای توان فکر کردنم را مختل می کند و به پاهایم فرمان ایست می دهد؛راهرو دیگری می بینم که اما در آن کورسویی از نور دیده نمی شود.قلبم به مغز گوشزد می کند که «از چه پریشانی تنها یک نور وجود دارد و فقط باید به آن برسیم.»کمی که جلو تر میروم باز به راهروهایی دیگر مشابه راهروی قبلی مشاهده می کنم.مغزم اینبار با قلبم یک صدا می شود پاهایم دیگر سرما را احساس نمی کنند.دیگر فرقی نمی کند که شمع چطور به تاریکی اطراف خویش درس روشنایی می دهد تنها مهم رسیدن به نور است...
کمی که جلوتر می روم ناگاه دوباره مغزم فرمان شورش علیه قلبم را صادر می کند، مغزم می بیند که شعله بزرگتر نمی شود گویا غضب کرده و آغوش خویش را باز نمی کند.پاهایم از شمع لرزان تر می شوند.شمع در نتیجه حرکت ناگهانی دستم به عقب خاموش می شود.خاموشی ناگهانی شمع توجهم را جلب می کند.دود شمع را میبینم که مثل اندیشه هایم پیچیده و نامنظم می شود و دست دوستی به سوی تاریکی دراز می کند.شمع را چنان جنازه ای بی سر در دستانم گرفته و اندک راهی که تا غرفه دیگر فاصله دارم را سریعتر طی میکنم...
هرچه بیشتر به کلبه نزدیک می شوم دلم بیشتر می خواهد که از این حقیقت تلخ سرباز بزند که آتشی در کار نیست بلکه نور شمعی دیگر نیرنگی بس تلخ به من زده است.کورسوی امید در من خاموش می شود.فاصله ام که با در کمتر می شود بوی تعفنی را احساس میکنم.با نزدیک شدنم شدت می گیرد.
دیگر به ناامیدی فکر نمی کنم اکنون احساسی آمیخته از ترس و کنجکاوی و انزجار در من پدیدار می شود که با نزدیکتر شدنم به در چوبین اتاق بیشتر و بیشتر می شود.در پنج قدمی در می ایستم.ترس شدیدی قلبم را به تکاپو انداخته ،اظهارات مغزم در هیاهوی صدای آن گم می شود.آرواره هایم سفت می شود و گوش هایم شروع به درد کشیدن می کند گویا با هر قدم به سمت مرگ خویش حرکت می کنم.از کناره های دیوار به راه خویش ادامه می دهم و می گذارم دستانم نیز مانند قلبم بر روی فراز و فرود های سنگ مواج شوند.سرم را پایین می اندازم و به پاهای چرکین خویش که جلو و عقب میروند خیره می شوم.در چارچوب در قرار می گیرم و آرام سرم را بالا می آورم و کم کم تصویری در برابر چشمانم نقش می بندد که با وارد شدن هر قسمت جدیدش طغیانی در تمام روح و جسمم به وجود می آید.با کامل شدن تصویر می بینم که فردی مسن به دیواری تکیه داده و خونی از رگ دستانش نمایان است خونی که درگذر زمان پویایی خویش را از دست داده است و به لکه های سیاه رنگی بر فرش اتاق تبدیل شده.
با درک این تصویر تمام اعضای بدنم اعلام استقلال می کنند و قلب،این سر دسته شورشیان، بر بدن نحیفم می تازد.رعشه ای در تمام بدنم می افتد،به نفس نفس می افتم و با زانو روی زمین می افتم و صدای مبهم برخورد زانوانم با سنگ در محیط طنین خفیفی می اندازد.سرانجام چشمانم نیز به دیگر اعضا می پیوندد و کم کم گرم می شود و دیدم را تار می کنند و قطراتی از اشک پایین می ریزند.
زجه می زنم زجه ای از درد از ناامیدی از سرخوردگی از تمام چیزهایی که نباید می بود اما بود چیزهایی که اصلا حقشان نبود که سهمی در دنیای معنی ها داشته باشند و اما داشتند.
روی زمین مچاله می شوم و اشک میریزم. کم کم اشک هایم خشک می شوند و ردی سرد بر روی گونه هایم بر جای می گذارند گویا آنها نیز می دانند که گذشته پر از خاطرات سرد است و میخواهند مرا دلداری دهند.بدنم سست می شود و دلم می خواهد ناهشیاری بر من چیره شود. بر آن می شوم نگاهی به اتاق بیندازم.اتاق کاملا شبیه اتاق خودم است و همینطور دری دیگر در قسمت جلویی قرار دارد.شاید دری در پشت اتاق من نیز بود!شاید آنجا نیز راهی به جایی دیگر داشت.اما دیگر امیدی در من باقی نمانده است.با خود می اندیشم؛هر کسی که اینجا را بنا کرده میدانسته که انسان گاهی چه موجود احمقی می شود که دلش می خواهد باور کند و این باور پوشالی وقتی به دست آتش ناامیدی سپرده شود چگونه انسان را از درون می سوزاند.
به دیوار نگاه می کنم گویا چیزی روی آن نوشته شده است شمع بی رمق را از کنار صاحبش که نگاهش بر من سنگینی می کند برمیدارم و به طرف دیوار می روم.با خونی لخته و سیاه شده و با دست خطی خیلی بد نشان از ناتوانی و فرسودگی و خستگی دارد نوشته شده:
دور باطلیست که همواره
به نقطه آغازین خویش باز میگردد
و چه بسیار جنون و چه فراوان گناه
و وحشت،روح این نمایش است
دوباره نگاهی به جسد سالخورده می کنم که گویا با چشمانش مرا در فهم بهتر جملاتش یاری میدهد.گویا او فلسفه این راهرو های تو در تو را در گذر سال ها یافته است.به دست چپش نگاه میکنم که تیغی تیز در آن خودنمایی میکند. این تیغ را از کجا آورده است؟شاید هر کدام از اتاق های این راهرو وسایلی دارد که بقیه از آن بی بهره اند.
چه شد که من به این اتاق نحس آمدم؟
اگر این شخص خودکشی نکرده بود و نور شمعش از او به یادگار نمی ماند من عزم سفر به نقطه ای لبالب از تاریکی می کردم؟
آیا در این راهروها نور امید، فلسفه ای از تاریکی و یاس را در خود دارد؟
آیا من نیز چون این مرد فرتوت چنین سرنوشتی هولناک در پس واپسین سال های عمرم دارم؟
دیگر توان فکر کردن ندارم مغزم بس خسته و کم طاقت شده است.دیگر هیچ چیز اطراف برایم مهم نیست .با ذهنی مست به سوی تخت میروم و دوباره خودم را به آغوش گرم آن می سپارم تا شاید کمی از رنج هایم را با من شریک شود.با انگشتانم بر نازکی پتو دست می کشم لطافتی که همراه با زمختی منظمیست ،به سقف مینگرم و با خود میگویم که آیا میتوانم به دستان خود در بافتن طنابی ضخیم از این پتوی لطیف اعتماد کنم؟ در همین فکر ناگه شعری به ذهنم می آید و با خود زمزمه میکنم:
چرا بر خویشتن هموار باید کرد
رنج آبیاری کردن باغی
کز آن گل کاغذین روید
پلک هایم سنگین می شود و قلبم دوباره آرام شروع به تپش میکند و لبخندی کمرنگ بر صورتم نقش می بندد و لختگی اشک های روی گونه ام را یاد آور می شود و این آغاز یک پایان است........



