هیچ چیز آن طور که به نظر می آید نیست، همه چیز عمیق تر و پیچیده تر از آن است که ما میبینیم.
این اخرین جمله ای بود که خانم اچ قبل از رسیدن به ایستگاه مقصدش آن را خوانده بود. به طرز عجیبی این جملات در ذهنش تکرار میشد. با رسیدن آسانسور به طبقه ی پنجم تقریبا دو سوم جمعیت داخل آسانسور خالی شده بود. خانم اچ و دو نفر دیگر باقی مانده بودند. دکمه ی طبقه ی 6 و 8 سبز رنگ بودو این نشان میداد احتمالا یکی از آن دو نفری که خانم اچ حتی برنگشته بود نگاهی بهشان بیندازد، از طبقه ی 8 یعنی قسمت مدیران دفتر بود.
آسانسور به طبقه ی ششم رسید و در آن با صدای دینگ خفیفی باز شد. خانم اچ هم بی سر و صدا از آن بیرون رفت و در همان حین تلاش میکرد با تیزکردن گوشهایش متوجه بشود که کس دیگری هم به جز او در این طبقه پیاده شده یا نه. اما هیچ صدایی نبود.
خوبیش این بود که در این دفترکار کسی بخاطر سربه زیر بودن و بی سروصدا بودن توبیخ نمیشد. در واقع بالعکس کسانی که کمتر اهل سروصدا کردن بودند و سرشان همیشه به کار خودشان مشغول بود، موفق می شدند مدت طولانی تری در این دفتر کار کنند.
خانم اچ با قدم هایی سنگین و نفس های عمیق پیاپی، که قسمتی از برنامه ی روزانه اش برای کاهش اضطراب همیشگی اش بود، به سمت میزش پیش می رفت. در بین راه دخترک موسرخِ میزکارش اورا صدا کرد و با انرژی با او سلام و احوال پرسی کرد. این بخشی از روتین همیشگی دفتر بود، دخترک شاد و پر انرژی، تنها کسی که به خودش زحمت میداد به خانم اچ سلام کند، حالش را میپرسید و او هم با لبخندی ملیح جوابش را میداد و از احوالش جویا میشد و تلاش میکرد وقتی دارد از برنامه های شب گذشته اش برای او تعریف میکند، حواسش را به هرچیز دیگری پرت کند تا حرف های دخترک موسرخ تمام شود.
پشت میزش نشست و جدول کاری روز را بالا و پایین کرد. همه چیزِ اولین روز هفته اعصابش را به هم میریخت. گاهی با خودش فکر میکرد بهتر است زیر همه چیز بزند و ازکار بیرون بیاید و زندگی دیگری برای خودش بسازد، گاهی هم این فکر مثل خوره به جانش می افتاد که یک آخرِ وقت وقتی کسی نبود به بالکن طبقه ی ششم برود و خودش را از آن بالا به پایین پرت کند. چند ماهی می شد که این فکرها در سرش می چرخید اما هیچ کدامشان عملی نمی شد. چیزی در خانم اچ کم بود که انجام این کارها را برایش غیرممکن میکرد. قاطعیت. اچ درباره ی همه چیز دچار تردیدی وسواس گونه بود. این همان چیزی بود که همیشه ی خدا عذابش می داد و هیچ گاه هم موفق به غلبه بر آن نشده بود.
بمب گذاری دو روز گذشته، موضوع مقالات امروز بود. موضوعی که از هر طرف آن را دنبال میکردی به جناحی سیاسی میرسیدی که نوشتن درباره اش غدغن بود و همین کفر خانم اچ را در می آورد. مدام با کلمات و گزارشات دست و پنجه نرم می کرد که بلکن بتواند چندجمله ی معنی دار سرهم کند و متنی بسازد که به هیچ کس برنخورد. اما ممکن نبود. اینجور وقت ها تنها چیزی که در آخر ساعت کاری نصبیش میشد، دستی خالی و سری پر از درد بود.
عقربه ی ساعت که روی پنج نشست، سالن کم کم خلوت شد. دخترک موقرمز هم که تا شش دست دست میکرد که بلکن بتواند مسیر برگشت را با خانم اچ همراه شود، در آخر ناامید شد و با خداحافظی کوتاهی خانم اچ را در سالن مقاله نویسان تنها گذاشت. امروز از همان روزهایی بود که خانم اچ دلش میخواست به جای خانه به جای دیگری برود. 8 ساعت دست و پا زده بود و هنوز به جز چند خط مطلب پراکنده، چیز دندان گیری سرهم نکرده بود.
با همان قدم های آهسته ی همیشگی به سمت بالکن رفت و در آن را باز کرد، بالکن بزرگی که با نورپردازی های زیبا و گلدانهای مجللش فضای پر زرق و برقی برای استراحت بود، مثل همیشه تنها همدم اچ در ساعات آخر روزهای کاریش میشد.
خانم اچ روی یکی از نیمکت ها نشست و به کاج کوچکی که کنار آن بود دست کشید. اولین باری که روی این نیمکت نشسته بود دومین روز کارآموزیش بود، روزی که گندی بالاآورده بود و مافوقش چنان دادی بر سرش کشیده بود که بغض توی گلویش شکست و همینجا روی این نیمکت کنار کاجِ پاسکال نشست و هق هق گریه کرد. برای همین شد که اسم این کاج را پاسکال گذاشته بود. چون آن اشتباه در مقاله ای درباره ی بلز پاسکال رخ داده بود و به چاپ رسیده بود.
حالا حدودا پنج سال از مقاله ی پاسکال میگذشت و از آن زمان بود که خانم اچ، بالکن و پاسکال دوستانی جدا نشدنی بودند. اینطور نبود که اچ منزوی یا جامعه گریز باشد، او فقط آدمها را درک نمیکرد و از آن ها خوشش هم نمی آمد. به نظرش آنها بیش از اندازه گستاخ و پر توقع بودند. سیگاری گیراند و به رفت و آمد ماشینها نگاه میکرد که در ترافیک بیهوده ای گیر افتاده بودند و چاره ای نداشتند جز اینکه دود کنند و دود بخورند.
سیگارش را دست گرفت و کنار جان پناه شیشه ای بالکن ایستاد. به لبه ی سنگی آن سوی جان پناه خیره شد و با خودش فکر کرد همین امروز و فرداست که تصمیمش را قطعی کند و یک آخر وقت، وقتی همه به خانه هایشان رفتند کار را یکسره کند. اما ته دلش میدانست که این آن چیزی نیست که واقعا میخواهد. هرچند که نمیدانست آنچه که میخواهد چیست.
پیش خودش فکر کرد امروز علی الحساب، به جای خودم این ته سیگار را پرت میکنم پایین. سیگارش را انداخت، با پاسکال عزیزش خداحافظی کرد، کیفش را برداشت و به سمت خانه به راه افتاد.
