ویرگول
ورودثبت نام
سب یوگه
سب یوگهیک "احتمالا در آینده" نویسنده ای که خسته است و گاهی مینویسد و گاهی خیر. اما همیشه میخواند.
سب یوگه
سب یوگه
خواندن ۲ دقیقه·۱ ماه پیش

زندگیِ شبانه خانم اِچ/ اپیزود یک

چیزی که شما را از بقیه متمایز میکند، زندگی شما در طول روز نیست؛ بلکه زندگی شما هنگام شب است.

اولین بار که خانم اچ این جمله را در کتاب «شیوه‌های نوظهور زندگی» خواند، در مترویی بود که به سمت محل کارش میرفت. دلش میخواست مدادش را بردارد و دور این جمله را خط بکشد اما نمیشد. مترو شلوغ بود و میدانست مدادش هم احتمالا جایی در کیفش گم و گور شده است. با خودش گفت حتما وقتی به میزکارش برسد، از یکی از مدادهای روی میز استفاده میکند و بلافاصله دور جمله را خط میکشد.

آنقدر خواند تا صدای ضبط شده ی قطار ایستگاه مقصد را اعلام کرد و از مسافران خواست تا با توجه به علامت ها مسیر خود را پیدا کنند. کتاب کوچکش را زیر بغل زد، کیف و آرشیوش را برداشت و به سمت دفتر کارش به راه افتاد.

مسیر سربالایی را به سختی طی میکرد، و در این فکر بود که وقتی به خانه رسید دمنوش خواب آور جدیدی را که در اینترنت با آن آشنا شده بود امتحان کند تا آن هم بشود هزارمین راهی که برای خوابیدن امتحان کرده و به نتیجه نرسیده است. قدم هایش را میشمرد و تلاش میکرد بیشتر از حد معمول تند نرود تا به عرق ریزی نیوفتد ــ چون هیچکس دلش نمیخواهد صبح روز اول هفته لباس هایش بوی تند عرق بدهند.

خانم اچ زن منظمی نبود. نه اینکه هیچوقت منظم نباشد، اوایل زندگی اش انسان بابرنامه و قانون مداری بود. انسانی وقت شناس، منظم، مرتب و در همه کار بی نقص. حالا اما انگار بیشتر دست و پا می زد تا بتواند شمه ای از آنچه که در گذشته بود را در خودش بازیابی کند. اما موفق نبود. از یک روز داغ تابستانی در اواخر نوجوانی اش به بعد، دیگر آن آدم سابق نشد. همه چیز برایش به هم ریخت و دیگر انگار هرچقدر دست و پا میزد به نتیجه ای نمیرسید. او هم داشت به همین چیزها فکر میکرد ولی پایش به لبه ی پله ی شکسته ی جلوی دفتر گرفت و سکندری خوران متوجه شد که به مقصدش رسیده است.
موهایش را در شیشه ی در ورودی مرتب کرد، نگاهی به ظاهرش انداخت و بعد از نفس نسبتا عمیقی که با صدا آن را بیرون میداد، در را هل داد و داخل شد. یک راست به سمت آسانسور رفت. بدون اینکه سرش را بالا بگیرد و متوجه آنهایی باشد که اطرافش هستند، از فرصت استفاده کرد و خودش را در آسانسوری که درش داشت بسته می شد جا کرد.

داستان
۳
۰
سب یوگه
سب یوگه
یک "احتمالا در آینده" نویسنده ای که خسته است و گاهی مینویسد و گاهی خیر. اما همیشه میخواند.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید