
ما گاهی خودمان را قربانی میدانیم؛ فکر میکنیم دیگران حقمان را خوردهاند. آرزوهایمان را کُشتهاند. اجازه ندادهاند به آنچیزی که مستحق آن هستیم برسیم. پس بهراحتی این پلاک قاتل بودن را گردنشان میاندازیم و بهخاطر همین برچسب سعی میکنیم از آنها انتقام بگیریم. اما در عمل دچار دو مشکل حاد و ناپیدا میشویم:
نخست اینکه راه اصلاح و بهبود را بر خود میبندیم و خودمان را از فرصتهای جبرانی آینده محروم میکنیم و درهای رشد و پیشرفت را روی خودمان میبندیم و پشتبند آن را هم میاندازیم که با هیچ کلیدی باز نشود. به تعبیری با خودمان لج میکنیم و در دنیای خودساخته و تاریک خود، دست و پا میزنیم و به هیچکس هم اجازه نمیدهیم با حرفها یا توصیههایش پنجرهای از نور به سمت ما باز کند.
دوم اینکه سعی میکنیم با هزار حیله و طراحی، طرف مقابل را نقرهداغ کنیم تا شاید دلمان خنک شود؛ و ممکن است این کینه و طراحی، سالها طول بکشد و تمام ظرفیت روحی و ذهنی ما را به خودش مشغول کند؛ اما هرگز هم به نتیجه نرسد و طرف مقابل با موفقیت و سرافرازی زندگیاش را ادامه دهد و حتی متوجه هم نشود که ما درحال انتقام گرفتن بودهایم.
حالا آن متهم یعنی همان کسی که او را مقصر بدبختیهای خود میدانیم ممکن است پدر و مادر باشد؛ ممکن است همسر باشد؛ یا شاید آنکسی که با او معاشرت و رابطه داشتهایم. حتی ممکن است در نگاهی جمعیتر کل جامعه و حکومت را مسبب ناکامیهای خود بدانیم و سعی کنیم خراشی به چهره جامعه بیندازیم و حقمان را از حلقوماش بیرون بکشیم.
خوب واضح است این طرز منش، بیش از همه به خودمان آسیب میزند و در درازمدت خودمان را تباه میکند. قلبمان تاریک میشود. سلولهای ذهنمان از کینه پر میشود و راه امیدمان برای جبران و بازسازی بسته میشود. روز به روز زندگیمان افت میکند و همین نگاه قربانی، استعدادها و قابلیتهایمان را میسوزاند. بدتر آنکه در ذهنمان دنیایی تخیلی میسازیم که در آن خودمان را منزه از همه عیب و ایرادها میدانیم و تمام کمکاریها و بیهنریهای خود را گردن دیگران انداخته و از شر عذاب وجدان خلاص میشویم. پس در بیرون در مواجهه با دیگران تبدیل به موجودی حقبهجانب، خودخواه و سختگیر میشویم که با هیچکس نمیجوشیم و مدام در حال بد و بیراه گفتن به عالم و آدم هستیم. همین خُلقوخو باعث میشود دایره ارتباطاتمان تنگتر شود و حتی آنهایی که با تمام صداقت دوستداشتهاند به ما کمکی کنند بهخاطر بدقلقیها و پرخاشهای ما پا پس کشیده و تنهایمان میگذارند. این سلسله منفی و سیاه را میتوان تا فرسنگها آنطرفتر در زندگی تعقیب کرد و هزار نکبت نمداده از آن را ردگیری کرد.
اما راهحل خیلی ساده است:
مدام به آینده فکر کنیم و فارغ از نقش دیگران برای بهبود شرایط راهحلی تازه پیدا کنیم. همین فرمول ساده، زندگیمان را زیر و رو میکند و جرعههای نور و گشایش را بر وجود ما سرازیر میسازد. آنوقت است که معنایی تازه و بکر از چشمه زندگی خواهیم نوشید.