
حالا که تو نیستی، آوارهام.
وجودم، شب یلدا شده
و مزرعه روحم را ملخ زده است.
موج تردید، در مردابم دفن کرده،
فانوس دریا خاموش مانده
و عقلپارهها، در برخورد صخرههای غفلت، راه هدایت را گم کرده است.
و تو ای نگار من!
ای خورشید عالمتاب!
هنوز از پشت ابر
قصد آمدن نکردهای.
ای صاحب عصر و انسان!
من را به صبح برسان.