به کلاس اولیها که میخوای درس بدی همش وسط حرفت اجازه میگیرند و خاطره تعریف میکنند
مثلا اگر علوم درس بدی و در مورد خورشید بگی یهو میبینی یکی دستش رو بالا کرد و در مورد دخترخالهمامانش که اسمش خورشید هست و دختر خوبی و سایهی آبی میزنه و عروسک این رو به جای نازیلا صدا میکنه نازلی میگه.... اگه جلوش رو نگیری میره تا یه ساعت صحبت کردن در مورد ادا و سکنات خورشید خانم یهو میبینی زنگ خورده هیچ درسی ندادی و همه بچهها رفتن زنگ تفریح😂😂🤷🏻 تو میمونی و یه کلاس خالی و حس پوچی.
یه بار ازشون سرکلاس خواهش کردم که ۵ دقیقه بذارید من صحبتم رو بکنم بعد نوبت شما.
😂😂آخر سرِ دو دقیقه یه دختر کوچولویی دستش رو بالا کرد و گفت: آخه خانم ما دلمون میخواد حرف بزنیم ولی هیچ کی به حرفامون گوش نمیده.
هیچی دیگه یه طوری دلم براش سوخت که تا یه ربعِ بعدی همون دختر مظلوم با شیطنت و ذوق داشت در مورد بلایی که سر داداشش اورده تا ادبش کنه ولی نتونسته واسه کسی تعریف کنه رو، با شرح مفصل توضیح میداد.
این روزها گاهی من مثل اون دختربچه میشم. دلم میخواد وسط شلوغیها دستم رو بلند کنم و بگم:
ولی اجازه من میخوام حرف بزنم.
بعد از همه چی بگم.
ولی خب توی این زمین آدمهایی که توی چشمات نگاه میکنند و ذوق و شوق و شیطنت و اشک و درد و غم و هر حس دیگری که داری رو سریع میفهمند و درک میکنند کماند.
و فکر کنم داشتن همچین آدمهایی این روزها یکی از مهمترین چیزهایی است که باید بابتش خدا رو شکر کرد.