
گم شده ای بودم من در حصار تاریکی
نورمرا نیافت من هم جویا نشدم اورا
نخواستم که پیدایش کنم
تاریکی مرا به خود عادت داده بود
عادت کردن راحت است و ترک آن بسی سخت
راستش میترسیدم پشت به تاریکی کنم و بدنبال نور بگردم
نور را تنها شنیده بودمش آن هم از زبان تاریکی
میگفت هر چه من دارم او ندارتش
ورد زبانم شده بود تاریکی
چه میدانستم
گمان میبردم تاریکی تمام کمالات را داراست ونور هیچ است
زهی خیال باطل مرا گول زده بودند
و چه ساده گول خورده بودم
کاش نور مرا پیدا کند
افسوس برای عمرم
صدایی میشنوم
مرا کسی به خود میخواند
میدوم در حصار تاریکی به دنبال صدا
زمین میخورم و برمیخیزم
حصار تاریکی تنگ و تنگتر میشود
مرا محکم در چنگالش دارد
کاش مجالی دهد مرا
کاش بفهمد دیگر خواهان او نیستم
اخر صدای نور را نمیشنود
دل انگیز ترین صدا
پس چه بود که میگفت نور صدا ندارد
نور تو را در تاریکی نمیبیند
نور حتی اسم من را هم از بر است
داد میزنم نوررر
خواهان تو هستم
مرا از دست تاریکی به رها
در کثری از ثانیه از چنگال تاریکی خلاص میشوم
بی وقفه میدوم
شکافی میبینم
نور است نوررررر
دستمدعا میشود برا لمس او
چشمم عادت این همه زلالی و پاکی را ندارد
بر میگردم و به پشت سر نگاه میکنم
تاریکی لنگان و بی جان سمتم می آید
مرا فرا میخواند
تاریکی چه صدای گوش خراشی داشت
چرا انقدر کدر و ناخالص بود
در حقیقت من چه کسی را میپرستیدمش
یک سیاهی مطلق ، کدری ، زشتی و ناپاکی را؟
ننگ بر من
از نور گلایه دارم
چرا مرا زود تر از اینها صدا نکرد
چرا حواسش پی من نبود
من از او ناآگاه بودم
او که آگاه بود
نجوایی از نور به گوشم میخورد:
سوختم در حسرت یک یا ربت غیر لیلا بر نیامد از لبت
روز و شب اورا صداکردی ولی ، دیدم امشب با منی گفتم : بلی؛
《سبا با سین نوشته》