ویرگول
ورودثبت نام
Sada
Sadaدلبسته به طوفان، با قدم های استوار، در مسیری میان حقیقت و رویا
Sada
Sada
خواندن ۴ دقیقه·۷ روز پیش

ارزو

یعنی میشه یه روزی بازیگری رو شروع کنم؟! یعنی میشه یه روزی مجری بشم؟

یعنی میشه یه روزی مثل این بازیگرانی که میگن آرزو داشتیم، بگم آرزو داشتم؟!

یعنی میشه؟ ۱۵ سال دیگه امروز رو با خوشی یادکنم؟

۱۴۰۵/۲/۲۹.        ۱۷:۴۵ سه شنبه
۱۴۰۵/۲/۲۹. ۱۷:۴۵ سه شنبه

امروز پای برنامه جواد عزتی در خندوانه و دورهمی نشسته بودم. دیروز هم حامد آهنگی در خندوانه.

از تماشای برنامه های مجید واشقانی و به خصوص حضور صحرا اسداللهی در رک هم که نیاز نیست چیزی گفت.

از گفت و گوی واشقانی و ماجرای امضا گرفتنش از ایرج نوذری خیلی گذشته . روزی که با خودم فکر میکردم، یعنی میشه منم روبه روی بازیگر محبوبم بشینم و به راحتی باهاش گفت و گو کنم، در حالی که روزی دیدن این ادم از نزدیک، برام غیر قابل باور بود؟

اون روزی که قسمت صحرا رو دیدم، با خودم قرار گذاشتم یه روزی برسه، که انقدر اعتبار داشته باشم که بتونم جلوی صندلی هر آدم مشهوری که خواستم بشینم و گفت و گو کنم. مخصوصا خود واشقانی

اما اینکه این آرزو چه مدته در حال شکل گیریه کسی نمیدونه. شاید از روزای اول جنگ رمضان، وقتی تو خونه مادربزرگم، شب های مافیا نگاه میکردم و دلم میخواست، توی برنامه های مشهور حضور پیدا کنم، شاید هم روزایی که قبل از اون، توی خونه پادکست های مجتبی شکوری رو در رادیو راه گوش میکردم و به این می اندیشیدم که من چطور روایت ادم ها رو و فلسفه بودن رو تعریف میکنم ،عامل اصلی علاقه به شهرت بود. شاید اون روزایی که تصمیم گرفتم رشته ریاضی رو انتخاب کنم تا یک کار افرین بزرگ بشم و از جایگاهش استفاده کنم تا حرفام و بزنم و ایده هام و مطرح کنم یعنی کلاس نهم ، شایدم از روزی که میخواستم پرستار بشم چون تشنه شنیدن روایت انسان ها بودم، یعنی تابستون دهم به یازدهم و چند ماه آغازین سال یازدهم دبیرستان.شاید از اون روزی که تصمیم گرفتم یه روانشناس و جامعه شناس ماهر بشم و نامم رو در سخنرانی برند کنم تقریبا چند ماه پیش این تصمیم برام جدی تر شد، شایدم اصلا این ارزو از اون روزی شروع شد که کلاس هشتم بودم و دلم میخواست پزشک بشم تا بتونم کنار ادم ها باشم، همون روزایی که مامان حرف بچهای فقیر مدرسشون و زیاد توی خونه میورد و من دوست داشتم رایگان براشون کار کنم، بعد از اینکه سال ها اسم دکتری جراح، خیلی در گوشم پیچیده بود، اخلاق خوبش و انصافی که تو هزینه ها داشت. شاید اون شبی که با هم رفتیم جلوی در خونه یکی از دانش اموز های افغانش، من تو ماشین نشسته بودم. اون روسری سبز، نارجیه رو پوشیده بودم با مانتو ابیه. شاید خیلی سال قبل، یعنی روزای کودکی، وقتی به تلوزیون نگاه میکردم

سریال کره ای میداد. اگه اشتباه نکنم اسمش متشکرم بود. آقایی که داشت به خانواده ی شاد و خوشحال در حال غذا خوردن با حسرت نگاه میکرد و سوال من این بود که مگه معنی زندگی این نیست که مثل پرفسور سمیعی مشهور باشی؟! (هر چند در سال های بعد فهمیدم نه واقعا، شهرت فقط یه ابزاره نه معنا) شایدم روزایی که تو خونه، تبلیغ برندم رو میساختم و برای خانواده، برنامه های مناسبتی اجرا میکردم، وقتی کلاس ششم و هفتم بودم. شاید اون روزی که کلاس پنجم بودم و نمایش پینگ رو بازی کردم فهمیدم چقدر این کار و دوست دارم.شایدم وقتی نقش رستم در نمایش کلاس شیشه بازی کردم. (فکر کنم رستم بود چون صدای اسبش هم در میوردم) شاید وقتی خودم و برای کنفرانس های کلاس پنجم آماده میکردم، شایدم وقتی جلوی دوربین، تو مسابقه صحیفه شرکت میکردم. کلاس هشتم! شایدم وقتی کلاس پنجم نتونستیم نمایش دوران عباسی رو اجرا کنیم چون معلممون گفت وقت نداریم و باید کتاب ها رو تمام کنیم. هنوز هم عاشق اجرای اون نقشم . مامون عباسی در روبه روی امام کاظم اگه اشتباه نکنم. که دوستم ، قرار بود نقش امام رو بازی کنه اما اون نمایش هیج وقت اتفاق نیوفتاد. شایدم علاقه من به خوندن هم از همون کلاس پنجم شروع شد. از زمانی که معلم آواز اوردن توی کلاسمون و ما سرود خوندیم .شایدم خیلی خیلی سال پیش وقتی مهد کودک میرفتم و لباس محلی نارنجی ای که قرار شد من بپوشم(شایدم پوشیده بودم ) رو دادن به یه بچه دیگه و من توی نمایش یلدا مهد بازی نکردم ... نمیدونم از کجا شروع شد اما هر چی نگاه میکنم نقطه مشترک تمام اهداف شغلی من، شهرت بوده. اما شاید جدی بودن این آرزو از جایی شروع شد که دوست داشتم برای بیان حرفام، یه تریبون داشته باشم . یه تریبون واقعی.

چه بازیگر بشم، چه دوبلور یا مجری فرقی نمیکنه، مستند سازی کنم یا روایت ادم ها رو با یه دوربین ساده ضبط کنم فرقی نمیکنه، نویسنده باشم یا خواننده فرقی نمیکنه. مهم اینه که من آرزوی بی پرده سخن گفتن رو در خودم پرورانده ام . آرزوی شنیدن و خواندن، آرزوی لمس دنیا بدون واسطه، آرزوی بیان بدون نقاب ..

آرزوخودشناسی
۵
۱
Sada
Sada
دلبسته به طوفان، با قدم های استوار، در مسیری میان حقیقت و رویا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید