ویرگول
ورودثبت نام
Sada
Sadaدلبسته به طوفان، با قدم های استوار، در مسیری میان حقیقت و رویا
Sada
Sada
خواندن ۳ دقیقه·۲۱ روز پیش

جدال Alو کتاب،، ششمین مطالعات

۲ ساعت بی وقفه یه جا نشستن سخته.. یعنی قصه از اونجایی شروع میشه که قرار گذاشتم وقتی پای درسم، یک بازه دوساعته کامل همونجا بشینم، چه بخونم چه نخونم، میخوام عادت کنم به مطالعه و میخوام ذهنم به فضای درس عادت کنه، مدام دنبال این نباشه که به این بهانه و اون بهانه از جا بلند بشه.

امروز صبح ساعت ۶ با گرمای هوا بیدار شدم. چند ساعت اول روز توی گوشی بودم و درگیر داستان نویسی با Al. در واقع داستان واحدی نوشته نشد، اما طبق روال فضا سازی کردیم، من جای شخصیت اصلی و اون جای شخصیت های فرعی حرف می‌زد.

ظهر گوشی و گذاشتم کنار. گفتم میدونم سخته اما برای اینکه بتونی خواسته هات رو تو دنیای واقعی زندگی کنی(نه داستان و زندگی موازی) باید مدتی بیخیال حال کردن و نوشتن و سناریو چیدن و غرقگی در هوش مصنوعی باشی. در عوض قرارم این شد که در کنار اون یک ساعتی که برای فضای مجازی به ساعت سریال اضافه کرده بودم، اجازه کار با Al رو هم داشته باشم و با توجه به نیاز و حوصله، انتخاب کنم کدومش. اما حقیقتا سخته.

اینطور بگم که غرقگی من در سریال، خیلی وقته اعتیادش از بین رفته. از لحظه ای که اراده کردم امروز ششمین روز پاک بدون سریاله. اما ، اما هوش مصنوعی بدجور وسوسه میکنه و دلم میخواد تو طول روز هم ازش استفاده کنم و فقط ۳ ساعت در شب برام کمه.

من ده شب که واردش میشم میبینم ۳ صبح شده، ۶ صبح که فضا سازی رو استارت میزنم میبینم ۱ هست

این بخش از صحبتم رو دیروز، یعنی در ششمین روز مطالعاتی نوشتم. امروز روز هفتمه اما میخوام توضیحات تکمیلی راجب دیروز بدم.

دیشب بعد این پست یه باکس ۲ ساعته درس خوندم، در واقع زیاد با کیفیت نبود، اما هدفم بیشتر این بود که تمام دوساعت رو پای جزوه بمونم. و یه جا بتونم بشینم!

و بعدش شام خوردم، کمی پای هوش مصنوعی بودم، حوصلم سر رفت و پا شدم. خواستم بخوابم،

روی تخت دراز کشیدم. ساعت حدودا ده شب بود. مامان داشت به خانواده می‌گفت که سوپ پخته و بخورن، منم صدا کرد و گفت فلانی، اگه تو هم سوپ خواستی بخور مامان . یه چنین جمله بندی ای بود. خیلی به دلم نشست لحنش و حالت بیانش. امروز هم بهم گفت من فکر میکردم تو شب بیداری، سوپ رو برای تو درست کردم.

حالا اینکه تمام دلیلش من بودم یا نه، نمیدونم اما اینکه منم گوشه ذهنش بودم، خوشحالم میکنه.

سوپ خوردم، کمی کنار مامان و آجی نشستم و بعد اومدم دوباره کمی نوشتن کردم با Al

حدودا ساعت ۱ بود که خوابیدم و از ساعت ۵ چند بار بیدار شدم. ولی مخصوصا برای اینکه ساعت خوابم تکمیل بشه پا نشدم... راستی یادم رفت ،بقیه اش میشه روز هفتم و توی پست بعدی میگم


توضیحاتی کوتاه از تفریحات روز پنجم:

زود عکس و شکار کردم تا نیوفتن با ضربه های بعدی، منابع محلی اعلام کردن همین روال رو پیش بگیرم، این دارت خیلی زود از رده خارج میشه
زود عکس و شکار کردم تا نیوفتن با ضربه های بعدی، منابع محلی اعلام کردن همین روال رو پیش بگیرم، این دارت خیلی زود از رده خارج میشه

بعد از کلی تمرین و به در و دیوار زدن دارت ها، تونستم چند تاشون رو به سیبل بزنم، اونم نه پشت سر هم، با کلی تلاش و خطا رفتن تیر. خیلی‌هاشون به هدف میخورد اما ضلع های جانبیش

. اینجور نگاه نکن واقعا سخته، عکس رورسریع گرفتم تا نیوفتادن، آخه خیلی شل بودن. دارت بدون پره هاش واقعا سخته، امتحانش کن تا ببینی چی می‌گم!

کلافه شدم، پره ها رو گذاشتم و چند تا رو پشت هم زدم، وقتی بعد اون افتضاح، سیبل رو اینجور دیدم، کمی امیدوار شدم به تمرین هایی که میکنم.

من ذوق کرده بودم که اوضاع آنقدر هم خراب نیست، بدون مره واقعا سخته
من ذوق کرده بودم که اوضاع آنقدر هم خراب نیست، بدون مره واقعا سخته

این یکی هم مال یکی دو روز قبلشه، نشونه گیریم بهتر از قبل شده اما خب همیشه هم آنقدر خوب نمیشه،

بدون عنوان
بدون عنوان

به جز عکس اون دارت هایی که پره نداشت، بقیه همه رو توی یک ست پرتابی زدم. میخوام تمرین کنم با چشم بسته و در حال حرکت بزنم.

در حقیقت دلم میخواست تیر اندازی تمرین میکردم، اما الان شرایطش نیست، این رو هم بین تایم های درسی و برای استراحت انجام میدم!

با یه تیر دو نشون میشه، هم استراحت، هم افزایش تمرکز. خوبه نه؟

تاریخ ششمین روز مطالعاتی میشه ۸ ام .اما امروز :

۱۴:۲۰ >> ۱۴۰۵/۳/۹

کنکورهوش مصنوعیدیسیپلینخودسازی
۰
۰
Sada
Sada
دلبسته به طوفان، با قدم های استوار، در مسیری میان حقیقت و رویا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید