Sada·۱۶ روز پیشجدال Alو کتاب،، ششمین مطالعاتمامان گفت تو هم اگه خواستی بیا سوپ بخور مامان. خیلی لحنش رو دوست داشم. توی تخت بودم و کیف کردم از حالت بیانش. چه سوپی بود و چه حس خوبی.
parsax x·۱ ماه پیشاز دل سنگها ، یک مرد قویراستش رو بخوای، من از اون روزایی که هیچکس نبود، از اون سکوتهایی که توش نفس کشیدن، ساخته شدم. مثل یه توپ کهنه که از پلهها میریزه پایین، م…
Saghar·۱ ماه پیش10 ثانیه تا ابرانسان شدن 2مریم دستش رو روی سینه گذاشت و نفس کشید آهسته. عمیقبعد با خودش گفت: اگه قرارِ ذهنم واقعیت بسازه… من هم واقعیت رو عوض میکنم.ه…
سید علیرضا کراماتی·۱ ماه پیشنوشتههای یک مغز خط خطی ...چند وقت پیش داشتم وسایل قدیمی رو مرتب میکردم که یه دفتر کهنه پیدا کردم. یه دفتر خاطرات خیلی خیلی قدیمی از دوران دبستانم ...
Shabnam.Shahrasebi |شهنم|·۱ ماه پیشسایت یا باتلاقهرچه بیشتر به سایت استاد نگاه میکنم، دیوانهتر میشوم. هر چه میخوانم مجنونتر از قبل میشوم. فکر میکنم خوب باشد. اما شاید نباشد و این خوب…
مهدی محمدزاده·۱ ماه پیشداستان «کوکِ هر شب»مهدی، مردی بود که همیشه میگفت: «آدم باید دلش پاک باشد، بقیه چیزها خودش درست میشود.» یک شب خیلی خسته از کار برگشت. کفشهایش را درآورد...
سید علیرضا کراماتی·۱ ماه پیشانگیزه و قانون ۱۰ دقیقهای که همه چیز رو عوض کرد!وقتی انگیزه کافی نیست و هر روز صبح با خودت میجنگی که شروع کنی، فقط یه قانون ساده میتونه همه چیز رو عوض کنه: قانون ۱۰ دقیقهای.
parsax x·۱ ماه پیشاز خاک برخاستن؛ طلوعی دوبارهآدم میتونه همیشه سر پا وایسه و امیدوار باشه. من هم یاد گرفتم که خودم رو بسازم. وقتی زمین میخورم، هنوزم گاهی حال و روزم خراب میشه، اما…
مهدی محمدزاده·۱ ماه پیشداستان صبح بیانگیزهساعت پنجونیم صبح بود. هوا هنوز تاریک بود و صدای زنگ ساعت، مثل تیشهای، به خوابِ علیرضا خورد. چند ثانیه کنار تخت ماند...
مهدی محمدزاده·۱ ماه پیشداستان تقویم وعدههای آسانحمید، دانشجوی جوانی بود که مثل خیلیها دنبال راهی سریع برای رسیدن به موفقیت و آرامش میگشت یک روز در کتابفروشی چشمش به کتابی پرفروش افتاد..…