
امشب با خواهرم صحبت میکردیم. میخواستم بگم به چه شغلی علاقه دارم اما نتونستم. دستم و گرفته بود، گفت هر چی باشه من ازت حمایت میکنم. اما مطمعن بودم میخورد توی ذوقش با وجود تمام پایه بودن هاش.
امروز چقدر احساس حمایت بهم داد و چقدر شیرین بود برام. همیشه من سعی میکنم گوش بدم و کنارشون باشم، یعنی وقتی گوش میکنن هم من راحت نیستم حرف بزنم راجب مسائل خیلی حساس.اما امروز برام متفاوت بود. حس قشنگی بود.
خودش عاشق درسه. خانواده مون هم درس دوست دارن. اما من درس و به شکل دیگری دوست دارم.
به علوم انسانی علاقه مندم برای رشد آگاهی خودم و میخوام برم سمتش. فکر نکنم کسی تو ایران باشه که با چشم داشت مالی به این سمت بیاد. هر چند من اعتقاد دارم اگه واقعا برای شغلت وقت بزاری، علاقه داشته باشی و شرایط رو فراهم کنی، پول هم دنبالش میاد .. خب بماند این حرفا بمونه برای یه وقت دیگه. هر چی هست فهمیدم رشته های پول ساز ریاضی، بدون علاقه به کارم نمیاد چون اصلا کار به تخصص نمیرسه چه برسه به پول.
جدای از مدرک تحصیلی که با علوم انسانی در ارتباط خواهد بود، خودم به بازیگری و اجرا علاقه دارم. ولی خب از اونجایی که این شغلا، به اندازه کافی علمی نیستن و نگاه سنتی نسبت فضای کاریشون، خیلی مثبت نیست، نمیدونم خانواده چه واکنشی قراره داشته باشه.
یه وقتایی یه چیزایی ميندازم وسط، از مستند سازی و تحلیل اجتماعی گرفته تا سخنرانی و خبرنگاری .پدرم استقبال کرد. اولین باری که از خبرنگاری حرف زدم، احساس کردم که مادرم نفس راحتی کشید. خوشحال شد که از یک رشته با اون همه ذوق و اطمینان حرف میزنم. با اینکه میدونم براشون جدید بود و کمی تعجب کرده بودن، اما به این نتیجه رسیدم که واقعا از ته دل دوست دارن خوشحالیم رو ببینن، نه صرفا اینکه یه مدرکی گرفته باشم.
ولی خب بازیگری هنوز برام جدی نشده زیاد که بخام ازش صحبت کنم،
بیشتر دنبال تریبون و تخصص هستم، برای گفتن آنچه باید. اما بلاگر بودن و دوست ندارم. تحلیل اجتماعی به تنهایی برام خشکه و در نهایت دنبال ترکیب هنر با علوم انسانی هستم. شاید از طریق طراحی و ساخت، شایدم بازی و اجرا ..
دنبال اتمام رسالتم هستم، برای ساخته شدن بیشتر خودم و همراهی با ادم های این دنیا
کی فکرشو میکرد یه روزی بین پرستاری و مهندسی کامپیوتر، کنکور انسانی رو انتخاب کنم؟!
خیلی احساس خوبی دارم. حال این روزای من چیه؟ کلاس ریاضی روشنه، جزوه زیست توی کتاب خونه، گوشی توی دستم، زیر میز دارم داستایفسکی و کافکا میخونم.
۱۴۰۵/۲/۲۷
۱:۳۵ بامداد