در ادامه پست قبلی .
اون شبا رو خیلی خوب یادمه.
ما مستقیما پیگیر درمانش بودیم اما چون بچه محسوب میشدیم چیزی از شرایط بیماری نمیدونستیم.
شیب تند بیمارستان مسیح دانشوری و حباب ساز و بازی با مخروط های کاج روی زمین. رانی توت فرنگیموز و شب و آمبولانس و راهروهای سفید.
آیا این آخرین دیدار ما بود؟ او در بیمارستان بود. من رفتم و ژله سیبی خریدم۲ تا. یکیش رو دادم بهش و اون یکیش رو با خواهرم تو راه برگشت خوردیم.
اما قرار نبود دیدار آخر باشه. قرار بود مرخص بشه. شام قورمه سبزی داشتیم. شب جمعه بود. بابا داشت میومد تا به جمعمون اضافه بشه. هنوز نرسیده بود که زندگ زدن و گفتن حالش خوب نیست. اون موقع هنوز نمیفهمیدم چه اتفاقی داره میوفته. وقتی حال مامان رو دیدم فهمیدم موضوع جدیه. شروع کردم دعا کردن. "خدایا اگه زندست خودت مراقبش باش" اما گفتن این جملات دیگه تاثیری نداشت. اون شب ما تو ماشین نشسته بودیم و مامان تو بیمارستان بود. اون شب با چند اشک و دلداری های همبازی کودکیم تموم شد که میگفت گریه نکن و از اینجور چیزا. هر چند احتمالا حال خودش هم بهتر از من نبوده. مراسم خاک سپاریشو ندیدم . اما خیلی دوست داشتم ببینم. الان که چندیدن سال گذشته به دیدن خاکسپاری نمیتونم فکر کنم. یعنی دیگه نمیبینم به خودم که شاهد مردن عزیزانم باشم.
پارسال با خودم فکر میکردم اگه یک نفر دیگه آزمون بمیره نابود میشم. اما مرد و نابود نشدم.
باخودم فکر میکنم روزی که خبر بعدی رو میشنوم احتمالا تا چند هفته زندگی رو تعطیل کنم و فقط اشک بریزم.
نمیدونم اون روز چه احساسی خواهم داشت اما فکر نمیکنم زمان زیادی وقت داشته باشم که آماده این اتفاق بشم. فردا قراره بریم دیدنش. شاید این آرزویی بود که چند سال پیش برای اون مرحوم داشتم.
این ادم هنوز زندست و من میدونم مدت زیادی نخواهد بود. خیابان های شهرشون بوی ماتم میده.
اما من به خودم دل گرمم. میدونم از پس این یکی هم بر خواهم آمد. نمیدونم زندگی تا کی قراره غافلگیرمون کنه. اما هر چی که هست ما باید بهش عادت کنیم نه اون به خواسته های ما
یادگرفتم زندگی رو دوست داشته باشم با تمام سختی هاش. زندگی بی رحمانه بیرحمه . همون قدر زیبا هم هست.
مامانم چند دقیقه پیش چایی دم کرده .مخصوص من .
چایی با دونات زیر کولر همراه بغض، چه حس زیبایی.
من همون ادمی هستم که میتونم همراه با اشک ریختن خوشبخت بودنم رو جشن بگیرم.
احساس آرامش عجیبی وجودم رو گرفته. شاید بخاطر شرایط معنوی این شهره، شایدم بعد از این همه سال یادگرفتم چطور باید برای زندگی جنگید.
شاید زندگی به همون چرخه تکرار بشه، اما این ماییم که تغییر میکنیم و قوی تر میشیم.
هر بار که زخمی میشی، بعد از ترمیم، قوی تر بلند خواهی شد. گاه درد میکند اثرش اما
همین لحظه ها باید به خود بالید برای گذشتن از میان تمام پستی بلندی های زندگانی
امروز را جشن میگیرم که اینگونه گذشت.من در میان خانواده و خانواده در کنار من
امروز زیبا بود چون من دلم میخواهد عاشقش باشم.
امروز را میتوانم با افتخار روزی از عمرم بشمارم .
امروز برای تو چگونه بود؟ امروز را انگونه که باید، لحظه لحظه اش را در آغوش کشیده ای؟
تو نیز امروز را زندگی کردی ؟