ویرگول
ورودثبت نام
Sada
Sadaدلبسته به طوفان، با قدم های استوار، در مسیر حقیقت در میان رویا
Sada
Sada
خواندن ۲ دقیقه·۹ روز پیش

شنا در کوهستان | پارت ۱

  • میدانی که سقوط سهمگین هر چه جَری ترت میکند، پژواک و بشارتی والاتر از هر امید برای مقدس ترین پرواز زندگانی توست؟ مگر شک کرده بودی که مرگ آغازی شکوهمندانه برای ظهور و تولدست؟ پس بال هایت را بگشای و با دستان بسته پرواز کردن را تجربه کن.

​با قدم‌هایی ناموزون و دستانی که هنوز می‌لرزید، پیش می‌رفت. چنان خمیده بود که انگار زمین، او را به سمت خود می‌کشید؛ مردی که روزی قهرمانِ شهر بود، حالا از سایه‌ی خودش هم می‌گریخت. به کجا پناه می‌برد تا صدای تپش‌های نامنظمِ قلبش آرام بگیرد؟ جانی که حالا به خاطر او، به خاطر همان دستانِ به‌اصطلاح «مقدس»، به شماره افتاده بود.

​بوی تند الکل و خون، حافظه‌اش را رها نمی‌کرد. در آن جاده‌ی مه گرفته‌ی کوهستانی، میانِ فرار و فراموشی دست‌وپا می‌زد که فریادی وحشت‌زده، سکوتِ کوه را شکست.

​پزشک دهکده، مستأصل بالای سر پسری ریزنقش خم شده بود. رنگِ صورتِ پسرک به کبودی می‌زد و گلویش برای ذره‌ای اکسیژن می‌جنگید. دکتر با دستپاچگی سعی داشت راه تنفس را باز کند، اما لرزش دستانش و زاویه‌ی اشتباهِ تیغ، مرگ را نزدیک‌تر می‌کرد.

مرد جوان، بی‌اراده فریاد زد:

— «داری می‌کُشیش! بکش کنار!»

​او با سرعت خودش را به پسر رساند. چاقوی ضخیمِ جیبی‌اش را درآورد و با چنان ظرافتی شکاف را ایجاد کرد که انگار تیغ، امتدادِ انگشتان خودش بود. مردم با دهانِ باز به این «کارگرِ غریبه» خیره شده بودند.

​پسرک نفس کشید؛ عمیق و لرزان.

مرد، چاقوی خونی را رها کرد و روی دو زانو افتاد. باری سنگین روی شانه‌هایش حس می‌کرد. دستانش را محکم روی زانوها فشار داد تا لرزششان را پنهان کند، اما در سرش، صدای بوقِ ممتدِ مانیتورِ قلب پیچید... باز هم بوی مرگ می‌آمد.

​یکی از روستایی‌ها جلو آمد:

— «آهای جوون! تو... تو کی هستی؟ مگه نگفتی مهارتی نداری؟ چطور یه کارگر ساده، این‌طوری با جونِ یه آدم بازی می‌کنه و نجاتش می‌ده؟»

​جوان به لکنت افتاد. نگاهش را به زمین دوخت:

— «مـ... من... فقط یه دوره‌ی کمک‌های اولیه گذروندم. اتفاقی بود.»

​— «اتفاقی؟!»

دکتر دهکده با صورتی سرخ از خشم، یقه جوان را چسباند و او را به دیوار سنگی کوبید. دندان هایش را بهم فشرد و فریاد :

— «کمک‌های اولیه؟ کیو سیاه می‌کنی؟ دستای تو دستِ آدمِ ناشی نیست... چرا داری به ریشِ ما می‌خندی؟ قصدت از این بازی که راه انداختی چیه؟ چرا خفه شدی ؟ جواب بده! » این کلمات رو جوری میگفت که انگار میخواست مردجوان رو همونجا میان دیوار و تنش پِرِس کنه. یقش و محکم تر گرفت و با حیرت منتظر شنیدن حقیقت ماند

​همهمه‌ی مردم بالا گرفت. نگاه‌های پرسشگر و مشکوک،با تندی به صورتش می‌خورد. یاد روز اولی افتاد که پا به این آبادی گذاشته بود؛ روزی که با هزاران دروغ اعتمادشان را جلب کرده بود. آیا این پایانِ آرامشِ موقت او در این کوهستان بود؟

​| پایان پارت اول

[ پارت دوم : https://vrgl.ir/m7lxv ]

خویشتن را در سقوط تمنا کن

۱۴۰۴/۱۱/۲ '00:25

_سادا

ا

تجربهجوانحقیقترمانقهرمان
۳
۱
Sada
Sada
دلبسته به طوفان، با قدم های استوار، در مسیر حقیقت در میان رویا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید