ویرگول
ورودثبت نام
Sada
Sadaدلبسته به طوفان، با قدم های استوار، در مسیر حقیقت در میان رویا
Sada
Sada
خواندن ۲ دقیقه·۸ روز پیش

شنا در کوهستان | پارت۲

پزشک دهکده یقه‌ی جوان را ول کرد.

مرد جوان برای لحظه‌ای به زمین خیره ماند؛ بدنش سبک شده بود. دستانش را میان خود و زمین سد کرد تا با صورت سقوط نکند.

بر زمین نشست، دستان لرزانش را روی زانو گذاشت و نگاهش بر نقطه‌ای نامعلوم در حرکت بود؛ انگار تمام جمعیت را با چشمانی آرام اما غمگین تماشا می‌کرد.

​همه منتظر سخنی از جوان بودند. نفس‌ها در سینه حبس شده بود. عرق شرم از صورت جوان می‌چکید. سرش را کمی بالا آورد؛ به چشمان دکتر نگاه نمی‌کرد. بغض تمام گلویش را پر کرده بود:

​— «من... من یک دانشجوی اخراجی‌ام.»

​این را که گفت، اشک راهش را به صورتش پیدا کرد و لحظه‌ای سکوت او را فرا گرفت. بعد از چند لحظه درنگ، بی‌آنکه اشکش را پاک کند، گفت:

— «من به‌خاطر اعتیاد، از دانشکده‌ی پزشکی اخراج شدم.»

​همه‌ی مردم خشکشان زده بود. رازی که او این‌گونه برایش لرزیده بود، این بود؟ آیا این پسر نجیب و کارگرِ دوست‌داشتنیِ مردم، این‌گونه از اعتیادش خجالت می‌کشید؟ همهمه‌ای متلاطم از تعجب و شگفتی در میان مردم سر گرفت. در گوش پسر این‌گونه می‌چرخید: «بنده خدا حق داشته خب، حتماً می‌ترسه مسخرش کنیم. کاش زودتر می‌گفت دانشجوی پزشکیه تا توی درمانگاه دهکده به پزشکمون کمک کنه.»

و صداهایی دیگر که می‌گفت: «اعتیاد؟ مهم اینه که الان سربه‌راه شده و چسبیده به زندگیش، ولی حیف شد که رشته‌ی به این خوبی رو از دست داد. دیدید که با وجود اینکه حتما مدت‌ها از دانشجوییش می‌گذره، اما مهارتش مثل یک دکتر ماهر بود؟ وای که اگر ادامه می‌داد، آدم موفقی میشد... حیف نیست که این پسر با استعداد این‌جوری زندگی می کنه؟»

​جوان اما درمانده‌تر از همیشه، احساس می‌کرد که قلبش دیگر طاقت این همه فشار و دروغ را ندارد. او حالا موفق شده بود به نگاه های پرسشگر مردم پاسخی بدهد اما، این تازه آغاز مبارزه ای تن به تن بود! هر قدم که جلوتر میرفت باز هم در جنگی نابرابر با خودش، اسیر و درمانده، جا مانده بود.

پزشک دهکده انگار سطل آبی روی سرش ریخته باشند، سرجایش خشک شده بود و با تحیر او را رصد میکرد. نگاهی همراه با احترام و تاثر ! حالا دیگر تردیدی نداشت و میدانست، شکی که مدت‌ها مثل خوره وجودش را گرفته بود، اندیشه ای بود در دل حقیقتی شگفت انگيز.

او مدام این رو در ذهنش تکرار میکرد :«اری درست است، این مرد همان دکتر است. آری، همان دکتر.

|پایان پارت۲

_سادا

این مرد همان دکتر است. آری، همان دکتر.»

اخراجتماشاجوانخودشناسی
۲
۱
Sada
Sada
دلبسته به طوفان، با قدم های استوار، در مسیر حقیقت در میان رویا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید