چند روز پستی راجب روزمرگیم نذاشتم. یکی از این روزا تا شیش ساعت موفق شدم پای کتاب بشینم و کلاس هم دیدم اما باقی زمان هیچ مطالعه ای نداشتم.
این چند روز واقعا کمی با خودم غریبه بودم و حوصله ی
نوشتن توی ویرگول و به اشتراک گذشتنش نبود. الان که دارم مینویسم، دوباره تلاش کردم تا این پیوند در لحظه بودن رو درون جسم و روحم پیدا کنم.
امروز صبحم رو با قهوه و آهنگ به سبک قدیم(دو سال اول دبیرستان، اکثرا تایم امتحانا اینجور بود) شروع کردم. کمی قدم زدم و بعد رفتم سراغ شنیدن صحبت های شخصیت مورد علاقم، مزدافر مومنی. یوتیوب من رو پر کرده و عاشق شنیدن حرفاشم.
سه قسمت اول گذر از ذهن رو دیدم، کمی مراقبه و مشاهده ی درون. شاید هنوز کمی بی قراری در وجودم احساس کنم، اما الان خیلی بهترم. احساس میکنم پیوندم با لحظه ی حال دوباره داره برمیگرده و این فکر که با وجود این چند روز و تداخل سیگنال درونی، بتونم روندم رو ادامه بدم و به تعهداتم پایبند بشم، اعتماد به نفسم رو خیلی بیشتر میکنه. بیشتر از بی عیب و نقص بودن دوستش دارم.
الان که این پست و مینویسم، روی مبل گوشه ی اتاقم نشستم. یه تیشرت قرمز پوشیدم و بازتاب خنکی کولر، به صورتم میخوره. برای تکمیل کردن این حس و حال همین الان یه آهنگ بی کلام ملایم هم پلی کردم.
در واقع حس اینکه من دارم این تجربه رو انجام میدم، با وجود بودن یک جور بی قراری عجیب، همراه با این هوای دل انگیز، ارومم میکنه.
بازم دارم میگم، تناقض عجیبه. واقعا ترس و دلهره کنکور از زمانی که دارم جدی روش فکر میکنم،بخشی از روانم رو تسخیر میکنه و اون حس لمس بودن رو کم کرده. ولی دارم پسش میگیرم، با نگاه کردن به اطراف(نگاه واقعی، در لحظه بودن)، شنیدن صدای ملایم و حس کردن خنکی( با استفاده از حواس پنج گانه، حال رو درمیابم و مشاهده میکنم خودم رو)
چقدر تجربه جالبیه اینکه یک انسان باشی، بتونی فکر کنی، دنیا رو ببینی و چیزای مختلف و تجربه کنی،
چقدر خوبه هستم، چقدر خوبه که هستی.

اره، همینجور که بهش اشاره کردم، یکی از دلایل این آشفتگی چند روزه همین بود. حس بد بلند شدن از پای کتاب، و حس بد ناقص گذاشتن باکس دو ساعتم و دغدغه قطع شدن اینترنت و برق و اختلال در روندم.
ببین فکر چقدر سمیه، موشکی به برق استان نخورد. اینترنت هم قطع نشد اما روند مطالعه من دچار مختل شد. البته کار ندارم که عوامل دیگری هم داشت، استارت این بود.
چقدر خوبه که از این کارکرد ذهن، به سود خودمون و در جهت خواسته ازش استفاده کنیم. قبل جنگ رمضان و حتی اوایل، میگفتم فعلا که جنگ نشده، فعلا که برق نرفته، فعلا که شهر زیر آوار نرفته، تا هستی و زندگی میکنی، زندگی کن، بعدش اگه پیش اومد، براش گریه میکنیم. حتی اوایل اعتمادبه نفس خیلی زیادی گرفته بودم سر این موضوع و لذت میبردم از آرامشی که در زمان انفجار ( زمانی که بقیه نگران بودن ) داشتم.
حتی سعی میکردم شرایط و مدیریت و کنم و اگه کسی زیر پنجره ای چیزی باشه، بیاد کنار، اگه حیران به اطراف نگاه میکنه، بهش بگم بشینه تا اروم بشه، این اوایل جنگ خیلی زیاد بود.
صدای خودم توی گوشمه روز اولی که زدن،میز عسلی رو جا به جا کردمز نشستم کنار ستون، مامان و بابا ایستاده بودن و انگار نمیدونستن دقیقا چه کار کنن، یا نمیخواستن انجام بدن (شاید فکر میکردن سوسول بازیه) گفتم میشه بشینید؟؟ صدام کمی لرزش داشت اما صلابت و اعتماد به نفس هم درش موج میزد.
مونده بودم شرایط اجتماعی کشور چطور پیش میره، اما باز هم نمیتونستم کاری کنم، پس ترجیح دادم صبر کنم و بی اضطراب، منتظر آینده ای باشم که قراره زندگیم رو بسازه.
دختر بودن توی جنگ خیلی سخته، افکاری که به سراغت میاد، جنگ نظامی و هزار تا فکر و خیال. جدای از اینکه سعی میکردم بدترین احتمالات رو بررسی کنم تا غافلگیر نشم، اما خب، باز هم صبر بهترین گزینه بود و خیلی کمکم کرد. اما اینم بگم که ترومای جنگ هنوز توی وجودم هست. از تداعی شدن اون موج انفجاری که توی خلا، اولین بار توی خواب شنیدم، از حس اضطرار(جدای از هیجانش، فکر کردن بهش کمی آزار دهنده هست) و فکر به اینکه دانشگاه تعطیل بشه و و و اذیتم میکنه.
در کل طرز فکری که مدتیه در من جوانه زده همینه، لحظه در امروز و شل کردن کنترل زندگی. من میتونم خودم رو، افکارم رو و آنچه انجام میدم در دست بگیرم، اما واقعا نمیشه کل زندگی و پیش آمد ها رو برنامه ریزی کرد. انگار هر اتفاق یه چالش جدید، یا یه تجربه جدید برای زیستنه.
البته اینم بگم هنوز توی این راه خیلی تازه کارم، اما واقعا جالبه و استرس رو به شدت کاهش میده.

داشتم این پست رو مینوشتم که مامان اومد. عشق مادرانه رو هم همراه خودش آورد به خونه. وقتی میخواستم در و براش باز کنم، تمام احساساتم رو کنار گذاشتم، یه لبخند بلند و با یه لحن گرم بهش خوش آمد گفتم.
با خالم صحبت کردیم، گفتیم و خندیدیم،
دوباره من اومدم اینجا تا پستم و تکمیل کنم

این گیاه ستون فقراته، مامان چند روز پیش اوردش، میخواستم عکسش و بزارم و بنویسم چه کیفی میده اسم گل توی خونت هم، مربوط به زیست شناسی باشه اما پستی نذاشتم.
و خلاصههه رفتم ناهار خوردم و اومدم تا تا بالاخره این پست و منتشر کنم. البته اینم بگم، سر سفره که بودم مامان گفت یازدهم برای سال بعد شیش درس شده، غیر رسمی اما از زبون افراد با نفوض، خیلی خوشحال شدم. میگفت احتمالا یازدهم امسال کلا حذف میشه و احتمالش هست با توجه به شرایط و حدس خودش، دوازدهم مجاری بشه
اگه مجازی بشه، یعنی کنکور عقب میوفته و اگه سواد درسی داشتم، با کنکور امسال هم میشد دانشگاه رفت، بدون ترمیم
ولی خب، به این حواشی توجه نمیکنم و درسم و با روش خودم ادامه میدم، هم دیسیپلین هم آرامش!
آهسته اما قدرتمند.. خب دیگه این پست رو تموم میکنم
و بهت میگم، توی آینه به خودت نگاه کن و مثل همیشه:
خودت رو بغل کن
۱۴:۱۷>> ۱۴۰۵/۳/۱۶
.