ویرگول
ورودثبت نام
Sada
Sadaدلبسته به طوفان، با قدم های استوار، در مسیری میان حقیقت و رویا
Sada
Sada
خواندن ۳ دقیقه·۲ روز پیش

شکوفا

امروز یه روز خیلی خوب و بد بود. عجیبه نه؟

یه حس غم‌ناک بعد از یه روز فوق العاده خوب.

با خودم فکر میکنم تمام آرزوهام برای این بود که دنیا رو نجات بدم؟ یا خیلی عالی به نظر بیام؟ شهرت؟ اعتبار ؟

بر خلاف بقیه که پزشکی رو بخاطر موقعیت و جایگاهش انتخاب میکنن، من بخاطر همین بود که بیخیالش شدم. دنبال موقعیت بهتر میگشتم. دنبال خلاقیت بیشتر و اعتبار بالاتر.

اما عجیب اینجاست، هر چقدر خواستم به این نتیجه برسم که پزشکی، آرمان من برای نجات دنیاست، شکست خوردم. آههه امان از این دل. چند ماه پیش توی قطار بودیم. من و مامان. رضا بهرام گوش میکردم. آهنگ بیمار و مریض. دم غروب بود و داشتیم از مشهد میومدیم شهرمون.با خودم فکر میکردم یعنی نمیشد هیچ کدوم از این ماجرا ها رو نداشتیم؟ من همون ادمی بودم که دلم میخواست دست ادما رو بگیرم و کنارشون باشم؟ یعنی نمیشد تجربی خونده بودم و دنیام، همونقدر کودکانه در رویای پزشک شدن بود؟!

اما چیزی که این دو روز درگیرم کرده اینه، شاید اصلا آرمان بزرگی برای پزشکی نداشته باشم. تمام رویای من برای نجات دنیا در رشته های علوم انسانی خلاصه میشه. اما

شاید این دل خودمه که دنبالشه، شاید این حس خودمه که میخوادش، اون محیط رو، تماس بی آلایش با زندگی و مرگ، شاید این شغلیه که زندگی رو برای من حور دیگری تعبیر میکنه، یعنی تمام این مدت این گوشه ذهنم می‌چرخید، با بهانه ی اینکه این حس ترحم برای بقیه هست، بیخیالش میشدم. با بهانه اینکه تو آدم ۷ سال درس خوندن نیستی. هنوزم نگرانم که از پسش بر نیام. اما تا برای کنکور شروع نکنم و وارد مسیر نشم که متوجه نمیشم از پسش بر میام یا نه. درسته؟!

خلاصههه امروز اولین روزی بود که درس خوندن رو بعد چند وقت شروع کردم. جدی و هدف دار.

صبح پا شدم نیم ساعت زیست خوندم بعد خوابیدم😂

حتی دیر تر از همیشه بیدار شدم. اما خوب بود. خستگی درس خوندن رفع شد. بعدشم یه فیلم تدریس آناتومی دیدم از موسسه استاد خلیلی اگه اشتباه نکنم. اما خب چون برای آزمون لیسانس به پزشکی بود، نمی‌خرمش. یعنی هزینه هاش خیلی بالاتر از کلاسای کنکور بود.

خلاصههه بعد از اینکه کلی کیف کردم، استرس کشیدم و دارت بازی کردم، شب با دوستایی که این روزا رابطم باهاشون خراب شده هم صحبت کردم .

بدک نبود. با یکیشون حرفامون و زدیم. ناراحتیامون و گفتیم و قرار شد بیاد خونمون. اون یکی هم شرایط خاصی داره. شاید واقعا براش مقدور نبود اما جوری حرف می‌زد و می‌گفت تا کنکور نمیتونه باهامون حرف بزنه ، که احساس کردم داره خداحافظی میکنه، از اون خداحافظی هایی که باید خیلی رمانتیک باشن، اما اینم بگم اصلا رمانتیک نبود. باهاش سرد حرف زدم، بعد که دیدم واقعا ناراحته و جدی داره حرف میزنه، دلم نیومد بعد از خداحافظی، فکرش درگیرم باشه، کمی گرم تر شدم و گفتم نگران نباش، جایگاه خودت و داری اینجا حتی اگه با هم حرف نزنیم تا روز کنکور.. این و که گفتم خداحافظی کرد و خلاصههه. این اتفاق بالاخره افتاد . سه ساله منتظر چنین روزی هستم. یعنی از اول قرار نبود اصلا انقدر نزدیک بشیم بهم. با اینکه هیچ وقت از خودم نگفتم زیاد، اما انگار کم کم داشتم بهش وابسته میشدم. بچگی میکرد اما همین رفتار کودکانش رو هم دوست داشتم.

خلاصه، برای همینه که میگم هم روز خوبی بود هم سخت.

آرامش عجیبی دارم. احساس خوشحالی و غمم کنار هم نشستن و دارم تماشاشون میکنم. خیلی باهم رفیق شدن.

امروز رو زندگی کردم. چه حس خوبی داره،

امروز همه چی عالی پیش نرفت، اما چقدر عالیه که ناقص بودن زندگی رو هم دوست داشته باشی، مگه نه؟!!

خودشناسی
۹
۰
Sada
Sada
دلبسته به طوفان، با قدم های استوار، در مسیری میان حقیقت و رویا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید