ویرگول
ورودثبت نام
Sada
Sadaدلبسته به طوفان، با قدم های استوار، در مسیری میان حقیقت و رویا
Sada
Sada
خواندن ۴ دقیقه·۱ روز پیش

یک افتاق ناخوشایند

دیشب مامان و بابا سر یه موضوع مسخره دعوا کردن. من یه چیزی پرسیدم، انگار منتظر این بحث بودن. شروع کردن تند حرف زدن. اولش با خودم فکر کردم آخه بیکاری راجب چیزای بیخود نظر میدی؟ بعد دیدم نه، مثل اینکه دلاشون خیلی پره، و بعد فهمیدم نباید به خودم بگیرم، بحث ظاهرا سیاسی بود اما نبود.

همونجور که روی پیشونیم و پوشونده بودم تا باد کولر، بیشتر از این، مریضم نکنه، میخواستم از جا بلند شم و برم توی اتاق، تا هر چقدر میخوان دعوا کنن بعدش هم مثل همه ی زن و شوهرا، آشتی کنن،(وقتی کسی باشه که نمایشت رو نگاه میکنی، جری تر میشی برای اینکه حتما توی بحث پیروز بشی، مخصوصا اگه اون آدما فرزندانت باشن، اینجوری جلوشون خیلی قوی به نظر میای، دوست ندارم چنین طرز فکری توی سرشون باشه)

اما دلم نیومد فضای خونه رو ترک کنم به مقصد اتاق و یه هدفون برای اینکه صداشون و نشنوم( از نظر روحی ، دلم نمیخواد هیچ وقت دعوای پدر و مادرم و ببینم و دوست ندارم حتی تو ناخودآگاهم ثبت بشه، اما دلم نیومد. مامان حالش خوب نبود و بابا تو اون لحظه کلافه بود. احساس میکردم بابا واقعا دوست نداره تنش بینشون باشه، اما بلد نیست چه کار باید کنه تا هم طرف اروم بشه هم خودش، شایدم اصلا حوصله نداشت که مامان و اروم کنه، شاید هر دوشون از وضعیت جامعه و زندگی خسته شدن..) و خلاصه اینجور بود که احساس کردم اگه برم توی اتاق، مامان توی اون حال، تنها باشه پیش بابا، فضا براش سخت تر میشه و نشستم.

داشتم آشپزخونه رو نگاه میکردم، نه بهشون نگاه میکردم، نه دوست داشتم صداشون و بشنوم(دلیلش و قبلا گفتم) اما خب صداشون توی گوشم می‌پیچید. همون لحظه بود که یه حشره ی ترسناک دیدم کنار جا لیوانی تو اشپزخونه، من که تا اون لحظه تکیه داده بودم به دسته مبل تک نفره، از جا بلند شدم و رفتم سمت اتاق آجی که امنه، گفتم بابا، *** اونجاست. نگران بودم توی دعوا، نکنه به *** بی توجهی کنه، اما خداروشکر نکرد. و البته این موضوع باعث شد بحث مامان و بابا همونجا تموم بشه و آتش بس کنن. باقی حس و حالم راجب این دعوا رو توی پست بعدی مینویسم، چون مطالب این پست راجب حشره هست، دلم نمیگیره بیشتر بگم و خلاصههه

رفت و بردش تو حیاط و صدای دمپایی رو از توی اتاق شنیدم. نفس راحتی کشیدم، اما اینم بگم وقتی این حشره رو میبینم کلا تا چند لحظه شبیه جن گرفته ها میشم. شاید با خودت فکر کنی که خب، لابد هیچ تلاشی نکردی که اینجور میترسی. اما باید عرض کنم توی کارنامه‌ام چند مورد قتل این حشره ثبت شده. از گونه ی بی بال چند تا، و از گونه ی بال دار یه دونه. اولین باری که میخواستم به این ترس غلبه کنم، داشتیم تو خیابون با دخترخالم توی شهرستان راه می‌رفتیم، یه جسد دیدم و پام و گذاشتم روش. جوری ژست گرفته بودم انگار قله رو فتح کردم. اما حقیقتا همین جسارت رو بهم داد که به کشتن واقعی هم دست پیدا کنم.

یه جا رفته بودیم تو زمین کلی از این گونه ی بی بال بود. با کفشم چند تا رو به درک واصل کردم اما قلبم و میذاشتم کف دستم هر سری. در نهایت یک بار رفته بودیم خونه ی عموم اینا. بابا جلوی من ایستاده بود و من دیدم یه گونه بال‌دار اونجا هست. مدت ها بود آرزوی این کار و داشتم. درنگ نکردم همونجا با تموم زور و قوتی که داشتم خودم و به سمت بابا انداختم. بازوش و محکم چنگ زدم و همونجور که من تعادلم رو میخواستم حفظ کنم، بابا داشت خودش رو جمع و جور میکرد که نیوفته و گفت چی کار داری می‌کنی😂 بار ها تمرین کرده بودم برای اون لحظه، هر سری با خودم کلنجار میرفتم که انجامش بدم، اما نمیتونستم، در نهایت بدون اینکه بهش فکر کنم به دلش زدم و موفق شدم. احساس قدرت😂

ولی باید بگم با وجود این کارنامه درخشان، هنوز هم در حد مرگ میترسم و نتونستم از پسش بر بیام. یه بار تا دم گرفتنش با دست رفتم. یعنی تو خونه ی خالم اینا، یه بچشون رو پیدا کردم که نیم جون بود. می‌خواستم بگیرمش تا این حسم بریزه، نمیتونست کاری کنه اما باز هم نشد. به پیشنهاد دخترخاله ی عزیزم، آخرین آپدیت برنامه ام این شد که چند تا پلاستیکیش رو بخرم بزارم توی اتاقم، جلوی چشم.مغزم بفهمه این موجود، هیچ تهدیدی برای بقایش به وجود نمیاره و هیچ غلطی نمیتونه بکنه. اما خب .. هنوز پیدا نکردم و در نتیجه مثل سگ میترسم.

دیشب هم که توی لامپ روشن خوابیدم، با اینکه خیلی سردرد داشتم سر کولر و هوای سرد و اینا، اما اصلا انگار نخ انگار، جوری تخت خوابیدم تا صبح که خیلی چسبید.

و دیشب رو به در کردم با سلامتی.

خداروشکر درس هم خوندم البته. ۳ ساعت و خورده ای. گفتار یک زیست، فصل قلب تماممم شد بالاخرهه. آزمون جلسه ی اول رو هم دیروزش داده بودم و نزدیک ۷۰ درصد زدم. سوالا از جزوه بود ، اما ذهنم نسبت به قبل خیلی گشوده شده به درس و خیلی حس خوبی گرفتم از این موضوع. دیروز آزمونه رو تحلیل کردم و برای اولین بار نوشتم اشتباهاتم رو.. این یعنی شروع خوب برای یه روند درست و خب خوشحالم

حس خوب لحظه ای که کلاس بعد کلی زمان تموم شده و استاد داره حرف های آخر کلاس و میزنه
حس خوب لحظه ای که کلاس بعد کلی زمان تموم شده و استاد داره حرف های آخر کلاس و میزنه

امروز شروع شد . به به عجب روزی. این پست رو تا همینجا نگه میدارم، امروز باشه برای پست بعدی.

مثل همیشه، با خودت مهربان باش و :

خودت و بغل کن

۱۴:۴۹>> ۱۴۰۵/۳/۱۹

کنکوررشددیسیپلینخودشناسی
۳
۰
Sada
Sada
دلبسته به طوفان، با قدم های استوار، در مسیری میان حقیقت و رویا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید