ویرگول
ورودثبت نام
Sada
Sadaدلبسته به طوفان، با قدم های استوار، در مسیری میان حقیقت و رویا
Sada
Sada
خواندن ۱ دقیقه·۵ روز پیش

جنون

یه حسی هست که درگیرم میکنه، اسم بیمارستان، اسم مریض، بیماری، دکتر، پرستار، نگهبان جلوی دربیمارستان، حیاط بیمارستان، بوی ضد عفونی ، تابلوی بیمارستان و هر چیزی که مربوط به بیمارستان بشه.

یه حسی که اطمینانم رو میشکنه، هر وقت مطمعن میشم باید روانشناسی بخونم، در کنارش اجرا و دیگر کارهای جانبی رو انجام بدم، من و به چالش میکشه.

شاید بخاطر خاطرات کودکیه، شاید بخاطر احساس امنیتیه که از اونجا میگیرم، شاید بخاطر اینکه عزیزانم رو آخرین بار اونجا دیدم. شاید به خاطر اینکه بی پرده است، شایدم فقط یه حس.

من رویای روانشناس شدن دارم . من رویای هنرمند بودن دارم. دوست دارم دغدغه هام رو به جامعه نشون بدم. میخوام برای کیفیت روانی زندگی آدم ها وقت بزارم، مطالعه کنم و راجبش حرف بزنم. میخوام زندگی حرفه ای من باشه.

اما هر کاری میکنم تهش بی قرار این احساس میشم. میدونی یه جور کشش درونی . اون حس بهم میگه اگه بری سمتش، التیام بخش زندگیت میشه، یاغی درونت رو رام میکنه و علاقمندت میکنه.

اما، رویای تغییر سبک زندگی، روی تغییر نگرش ادم ها و تربیت نسل آینده، پس اینا چی میشه؟

من با خودم میگم مگه میشه جلوی مرگ ادم ها رو گرفت؟ دلم میخواد به عرض زندگیشون اضافه کنم، طولش بالاخره تموم میشه. اما اینکه ادمی به دست من به این دنیا برگرده، نه یک بار و دوباره، تکرار و روزمره زندگیم باشه، اینم میتونه نمک گیرم کنه.

پزشکی، پرستاری، خیلی وقت میخوان و من پر از هیجان و ایده هستم. اصلا برای همین بود که رفتم رشته ریاضی. شاید بزرگترین دست‌آورد این سه سال، این بود که متوجه بشم به هیچ عنوان ادم مهندس شدن نیستم.

نظر تو چیه؟ میشه انتخاب کرد؟

خودشناسیانتخاب رشته
۱۰
۰
Sada
Sada
دلبسته به طوفان، با قدم های استوار، در مسیری میان حقیقت و رویا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید