عمری برای پول دویدن تا نان بیشتری خوردن.
عمری دویدن برای اول شدن در مسابقه ای که نمیدانی برای چه برگزار میشود اما چون هست باید در آن بشوی.
گاهی انقدر عجله داری که برنده بشی که حتی یادت میره دستور العملش رو چک کنی و شکست میخوری. برای اینکه به دنیا ثابت کنی بهترین هستی دوباره بلند میشی و میجنگی تا اول باشی.همیشه اول بودن آنچیزیست که مردمان این روزگار به دنبالش میگردند؟ مقصد را درست نشان کرده اند؟
دوست دارم زندگی کردن را در روستایی کوچک در انتهای دنیا.
درخت و حیوان و خانه ای چوبی میان تمام زیبایی های زندگی
پدری که مغازه کوچک نجاری دارد و مادری که صبح را با نان و مربی تمشک زینت میبخشد.
خواهری که در گوشات حرف میزند، شوخی میکند، دنبالش میکنی، دنبالت میکند.
پدربزرگت هر روز کشاورزی کرده و مادربزرگ برایت پالتوی زمستانه میبافد.گاهی در نجاری و گاه در کشاورزی کمک میکنی. سفره ای بی آلایش که هر روز در کنار روشنایی افتاب، همیشه کافی است. کافی است هر آنچه روزی میرسد. حرص مال و رتبه و مقام، در این خانه جایی ندارد.
گشت و گذار در کوه های جنگلی اطراف، خواندن کتاب و پیانو زدن کار هر روز توست. در زیر سایه ی درختی مینشینی، با صدای گنجشکان و دیدن بوته گل سرخ مست میشوی و آواز میخوانی.
چه زندگی دل نشینی مگر نه؟
این حق بشر است که از او گرفته اند.
این است آنچه باید زیست شود و نمیشود. این است آنچه به عنوان ناسزا و تحقیر ادم های ساده دل بر زبان ها جاریست. شهرستانی، روستایی، پشت کوهیی. . .
دلم میخواهد من نیز یک کشاور باشم و با افتخار نام آبادی ام را بر زبان جاری کنم
نمیگویم بد است داشتن تکنولوژی . اما این ماییم که از آنجا به اینجا رسیده ایم و روزی بازخواهیم گشت.
روزی خواهیم فهمید که راه را اشتباه رفته ایم . چند نسل است که اشتباه رفته ایم. ای کاش دیر نباشد روزی که بشریت این را برزبان جاری کند. و زیستن را تجربه کنیم . همانگونه که باید باشد