ویرگول
ورودثبت نام
Sada
Sadaدلبسته به طوفان، با قدم های استوار، در مسیری میان حقیقت و رویا
Sada
Sada
خواندن ۴ دقیقه·۲۳ روز پیش

آنچه گذشت/۲

روزهای کودکی پر از هیجان انتخاب شغل و پیدا کردن آرزو ها می‌گذشت. از روزی که بعد انجام بازی های کامپیوتری تصمیم میگرفتم فضا نوردبشم تا زمانی که با پدرم سیب زمینی کاشتم و کشاورز شدن تبدیل به شغل موردعلاقه ام شد زمان خیلی زیادی نگذشت اما دنیای شیرینی به نام کودکی رو رغم زد.

اولین تصمیم منطقی من وقتی اتفاق افتاد که رویای کهکشان و کشف کیهان رو از لیست آرزوهام خط زدم تا رسالتی روی زمین داشته باشم.تغییر دنیایی که در اون زندگی میکنیم، آرزوی من شد.

مهندسی و پزشکی و حقوق، رشته هایی بودن که در ۱۳ تا ۱۵.سالگی مدام بررسی میکردمشون. رویای پزشکی در سرم افتاد. رویای گرفتن دست یک بیمار در زمانی که حالش خوب نیست.رویای شنیدن روایت انسان ها، رویای آموختن بدون توقع مالی، رویای زندگی کردن بدون واسطه، رویای پرستار بودن!

از روزی که تصمیم گرفتم پزشک بشم و دنیای اطرافم رو قشنگ تر کنم تا روزی که ازش گذشتم و به ارزوهای دنیای بیزینس روی اوردم شاید یک چیزی حدود یک سال گذشت.

من بعد از اون تصمیم دیگه من نبودم. چیزی توی سرم افتاده بود. تصویر مسیری که قرار بود خودم با تلاش خودم بسازمش.

به انسانی هم که اصلا نمیتونستم فکر کنم چرا نمیتونستم ؟!

چون میخواستم کاری انجام بدم که دست آوردش جدای از ذهن و خیال باشه، درست وسط زندگی واقعی، مشهود و قابل دیدن. و همچنین در کنارش از روانشناسی و نوشتن و .. استفاده کنم. رشته هایی که نمیشه خود آموز یادشون گرفت تو دانشگاه و علاقه های خودم تو مقاله و اینترنت و کتاب. پس دنبال این بودم که علاقه ای که به علوم تجربی و فضای صنعتی نداشتم رو تبدیل به علاقه کنم و برگردم و پیداش کنم اما هیچ وقت پیدا نشد. میخواستم علاقم بشن اما خب نمیشدن. میخواستم با خودم صادق باشم اما با خط زدن بخشیش که واقعی بود تمام صداقتم در مورد بقیه ی موضوع بی نتیجه میموند هر چند توی این مسیر خودشناسی زیادی اتفاق افتاد و باعث شد امروز خودم و آرزوهای واقعیم رو بهتر بشناسم. آرزوهایی که اگه این چند سال توی راه اشتباهی دنبالشون نمیگشتم، شاید امروز انقدر واضح و دقیق نمیتونستم ببینمشون.

۱۲ سالم بود که تفریحم شده بود گشتن تو سایت ها و انجام تست های روانشناسی.

در کل معنا و مفهوم زندگی همیشه ذهنم و درگیر میکرد‌. دنبال این بودم که به عنوان مسیر دوم و مطالعه ی آزاد جواب سوالاتم رو پیدا کنم .

۱۲ سالگی کتاب هایی راجب زندگی پس از مرگ میخوندم.

۱۳ سالگی عاشق کتاب نسخه ی بهتر خودت باش جوئل اوستین شدم و

کتاب خدا و ستایش گاندی رو خوندم. بعد از تجربه هایی معنوی، حس و حالی به شدت عجیب و غریب وجودم رو دگرگون کرد.

تشنگی تجربه ی دوباره ی اون حس و حال، فهمیدن راجب دنیا و هزار تا سوال دیگه که تو دوران نوجوانی پیش میاد.

رشته ی ریاضی آنچیزی بود که انتخابش کردم، برای رسیدن به تریبون و خلاقیت.

اما روح لطیف من جایی در اون محیط خشک و نمره پرست نداشت.

جست و جوهای درونم ادامه پیدا کرد.

و من بی اعتبار بودن لحظه ی موجود رو با تمام وجودم احساس کردم. غم از دست دادن عزیز از دنیا رفته ام و هویتی که با جداشدنم از رشته ی تجربی احساس میکردم.

اما این تعلق خاطر به تجربی و احساس جداشدن از دنیا، چشیدن تلخی و احساس بی ارزشی دنیا، تمام آنچیزی بود که امروز بهش نیاز داشتم. اما چرا چنین چیزی میگم ؟

باید اعتراف کنم که رشته تجربی، انعکاسی از عشق به شنیدن قصه ی زندگی افراد بود. برای شنیدن روایت ادم ها. جدالی که بین احساس و منطق برای رفتن به سوی روایت ها و تجربی و بیزینس ومسیر پر از خلاقیت رشته ی ریاضی ، تنها جنگی زرگری بود برای رسیدن به نقطه ای که میخام ازش صحبت کنم.

نقطه ای که تو در تاریک ترین جای دنیا ایستاده ای، همونجایی بود که با مرگ روح ، زندگی جدیدی در من متولد شد و این تجربه ی شکفتن ، همون چیزیه که تو شرایط سخت احساس آرامش و قدرت رو به آدم منتقل میکنه . انگار ته دنیا رو دیدی و حالا اومدی که با جسارت بیشتری زندگی رو زندگی کنی و خارق العادست.

روزای سخت همیشه میگذره اما چیزی که بعد از اون میمونه ،گنجینه ایه که هیج کتاب و راهنمای زندگی ای نمیتونه به انسان بیاموزه

پس:

زندگی رو زندگی کن و

خویشتن رو در سقوط تمنا کن ..

زندگینامهخودشناسیاجتماعی
۹
۲
Sada
Sada
دلبسته به طوفان، با قدم های استوار، در مسیری میان حقیقت و رویا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید