عجب روزی بود.
۱۲ ساعتی توی راه بودیم تا ببینیمش. اومدیم عیادتش. بابا زنگ زد که بریم خونشون، مثل همیشه.
اما این بار مستقیم نرفتم. یه جا اجاره کردیم تا اقامت کنیم. قرار شد امروز ظهر بریم خونشون.
حس و حال خونه خیلی عجیب بود. کولر زده بودیم. با وجود گرمای هوا اما صدای کولر خیلی خوشایند بود. اینجا یه خونه ی نقلی کوچیک با کاغذ دیواری های سفید نقره ای مبل طوسی بود. یخچال یک قلو نقره ای.
خلاصه که زیبایی و سادگی خونه در کنار صدای کولر و استراحت توی خونه، بعد از یه روز خیلی خسته کننده، حس و حالی غریب داشت. یه حالی از آرامش در کنار غوغایی از حس های متفاوت.
او دوباره زنگ زد. پرسید تا کی هستید. بابا گفت تا یکشنبه( یعنی ۳روز دیگه).پرسید اشکال نداره شنبه شب بیایید خونم؟ میخوام حالم بهتر بشه تا بتونم حداقل چند دقیقه کنارتون بشینم.
قلبمون ریخت. الان باید طبق روال همیشه خونشون بودیم. چای میخوردیم. برای شام کوکوی سیب زمینی آب پز. میرفتم کتاباشون و نگاه میکردم و ازش اجازه میگرفتم. بعدش هم کلی برام توضیح میداد. از کتاب خون بودن بچهاش و معلمی و کتاب خون بودن.
امروز گذشت و ما ندیدیمش. با خودم فکر میکنم چرا نمیتونم تمام این روزا رو همراهش بیمارستان برم. چرا نمیتونم ؟ چون خونمون دوره. چرا دوره؟ چون هر خانواده انتخاب کرده شهری رو
خلاصه. اینجوره که احساس میکنم چقدر مرگ نزدیکه.
یاد چند سال پیش میوفتم. اون روزا تجربه ای نداشتم و چیزی نمیدونستم .
روز اخری که بیمارستان بود مثل همیشه دعا میکردم. اما این بار برای یک چیز دیگه ، چرا؟ چون مطمئن بودم حالش خوب شده و نیازی نداره به دعای من. آخه گفته بودن قراره مرخص بشه. رفتن عیادتش اما من نرفته بودم. گاهی فکر میکنم اگه براش دعا میکردم و انرژی مثبت میفرستادم، بیشتر نفس میکشید؟
چند سال گذشته . خاطرات محو شدن و این حرفا تکراری .اما حقیقتش اینه که مرگ هیچ وقت تکراری نمیشه.
درسته که زندگی زیباست و معنی پیدا میکنه چون مرگ وجود داره
باور دارم که مرگ پایان ما نیست.
درسته که دیدن مرگ سخته اما، این رسالت روح ماست برای رشد . هم آنکه میمیرد و هم آنکه میبیند.
مرگ هم بخشی از زندگیه .
زندگی زیباست چون تجربه ی مرگ حقیقتی اجتناب ناپذیره.
اما من باور دارم به قدرت درونی انسان. به روح و زندگی پس از مرگ.
باور دارم به خدایی که در این نزدیکیست و کنارمان است و هوایمان را دارد
فردا میرم و میبینش. این لطف خدا بر ما بوده که میتونیم از آخرین بودن هایش بیشتر لذت ببریم و بیشتر آن لحظات رو زندگی کنیم.