امروزم گذشت. بالاخره دیدیمش . خودم و آماده کرده بودم تا هر چیزی ببینم. نمیدونستم اون لحظه چه واکنشی میدم. قبل از اینکه بیایم خونشون، تو ذهنم اون دیدار رو شبیه سازی میکردم. میخواستم آماده بشم تا بغض توی صورتم پیدا نشه.
وقتی وارد خونشون شدیم، تعجب کردم. کمی خمیده راه میرفت. صورتش پیرتر شده بود. خیلی خیلی پیرتر . شبیه ادمی که توی طوفان بوده از لای برف بیرون اومده. کمی خم و صورتی که بخاطر ریختن بخشی از مژه و ابرو سفید تر شده.
امروز همه چیز متفاوت بود. اول صبح رفتیم حرم. بعدش هم تو بازار یه انگشتر فیروزه خریدم. نمیدونستم خوشش میاد یا نه. وقتی به دخترش گفتم، جوری ارومم کرد که انگار خیلی عادیه. اما دوری ما باعث شده تا از محبت هم بیخبر بمونیم.
در زدم. رفتم تو اتاقش. روی تخت نشسته بود تا نماز بخونه. سر پا ایستادم. کیف توی دستم بود. انگشتر رو گذاشته بودم داخلش. میخواستم توضیح بدم" ما چون راهمون دوره و نمیتونم همراهتون باشم .." اشاره کرد بیا بشین پیشم. با مهربانی و لبخند.
ادامه دادم که ما چون دور هستیم و من دوست دارم کنارتون باشم اما نمیتونم، میخواستم که به یادم باشید.نمیدونم سلیقتون هست یا نه... و از این جور حرفا.
انگشتر و دادم بهش. خیلی خوشحال شد. اولش نگران بودم نکنه برای خوشایند من اینجور میگه. گفت اتفاقا انگشتر خودم برام گشاد شده، گذاشتم کنار که گم نشه. نگران بودم نکنه استفادش نکنه . اینجور جوابم داد
' میپوشم اصلا درش نمیارم'
خیلی خوشحال شدم. تمام نگرانی هام بی جا بود.
اولش جوری صحبت میکرد که انگار بیمار بودنش، یک جور مزاحمت برای ما به حساب میاد چون ما از دیدن شرایطش ناراحت میشیم. من از این حرف ناراحت شدم. چرا؟
اعتقاد عمیقی به این دارم که هر آدمی تو این دنیاست، رسالتی داره. هر آدمی که اینجاست، برای رشد مقدار مشخصی از رنج رو باید تحمل کنه و این بار، چیزی نیست که به خاطرش ترحم کرد. هر کدوم از ما تجربه اش میکنیم به شکل های مختلف. واسه همینه که اگه میبینم کسی تو شرایط خوبی نیست، ناراحت میشم، اما ترحم و دلسوزی بیجا نه. میدونم که همه تجربه اش میکنیم. اما به شکل های مختلف. در واقع هممون چیزهایی داریم که هیچ کس ازشون خبر نداره. اگه بقیه بخوان دخالت کنن، تبدیل میشه به همون ترحمی که خودشون ازش فراری هستن. میدونی این یعنی هیچ کس کامل نیست.
چیزی که از ما بر میاد اینه که کنار آدمی باشیم که حالش خوب نیست. اون به دلسوزی ما نیاز نداره. به همراهیمون احتیاج داره
خلاصه کم کم با احتیاط صحبت میکردم که نکنه مزاحم استراحتش بشم. کم کم سر صحبت رو باز کردم.اونم شروع کرد صحبت کردن و در نهایت حس خوبی بینمون جاری شد.
فکر کنم این اولین باری بود که تونستم این حال رو انتقال بدم. حسی عمیق تر از دلسوزی و نگاه غم بار.
ارتباط اون لحظه ی ما ارتباط یک آدم سالم و یک مریض نبود. حسی فراتر از تمام اینها.
و این برای من مقدس بود. این رنج برای من مقدس تر هم میشود. هر روز و هروز.
این لحظات شاید برای همیشه باقی نمونه اما با تمام وجود زندگی شدن. خوشبختم که تونستم امروز رو هم زندگی کنم.
تو چی، امروزت رو زندگی کرد؟ با تمام بالاپایین های زندگی، تونستی لحظاتت رو تنفس کنی؟