و من همچنان روی مبل گوشه اتاق نشستم و آهنگ گوش میدم. هوای بیرون تند تر شده و همراه بارون، نم نم میخوره به صورتم و میلرزم. اما چون کیف میده پنجره رو نمیبندم . بیرون واقعا قشنگه.
انگار از بعد جنگ تا حالا کمی ترسو تر شدم. توی پست قبلی تعریف کردم امشب سر یه صدای ساده، قلبم وارد دهنم شد.
یادمه روز اول، من خواب بودم اصلا صدایی نشیده بودم. مامانم از مدرسه زنگ میزنه، ساعت ۱۰ صبح و خواهرم میاد بیدارم میکنه. من غر میزنم که چرا بیدارم کردن. خبر جنگ و که میشنوم، خوابم میپره و پیگیر اخبار میشم. یادمه مامان و بابا اومده بودن خونه، من خیلی خسته بودم، بابا رفته بود مسجد نماز بخونه. من توی اتاقم خوابیده بودم روی تخت. توی خواب، یه صدای خیلی عمیق و بلند میشنوم. یعنی صدایی که باهاش بیدار شدم اما توی خواب شنیدمش. نمیتونم توصیف کنم صدا چطوری شنیده شد. اگه کسی مدیتیشن عمیق کار کرده باشه، میدونه اما چه حسی رو میگم. وقتی بعد یه تمرین طولانی یه صدای خیلی آروم توی گوشت میپیچه و بلند شنیده میشه، هنوزم حسی که از جنگ برام مونده همون صدای نیمه بلند توی خلا و تاریکیه.
یادمه اون روزا، تمام سعیم رو کردم که کنار خانواده باشم. وقتی میزد، هیجان میرفت بالا و من توی اون شرایط ، به خانواده میگفتم که بشینید و کنار ستون باشید و از این جور چیزا. اولین بار که صدای زدنشون اومد توی خونه، رفتم تو اتاق و گوشیم و برداشتم اوردم. مامانم صدام کرد سریع بیا این ور. منم رفتم. (اگه اشتباه نکنم اولین بار بود که بعد خبر جنگ و اون صدای خلا، میشنیدم صدای انفجار رو) . من سریع میز کنار ستون و جابه جا میکنم خودم میشینم اونجا، بابا مامانم کنار در بودن. از اونا هم میخوام بشینن و خواهرم عینکش رو در بیاره. وقتی داشتم میگفتم میشه بشینید، با صدای نسبتا بلند، ته صدام میلرزید، اما فکر کنم فقط خودم متوجهش شدم چون خیلی کم بود.(نزدیک دو ماهی گذشته و جزئیات یادم نیست اما تمام این موارد ریز به ریز توی سررسید مخصوصم، ثبت شده.) اون لحظات خیلی احساس اعتماد به نفس میکردم. چون از بچگی میترسیدم نکنه تو شرایط بحرانی، اون جور که میخوام واکنش نشون بدم یا خجالت بکشم چیزی بگم. خلاصه اون روزا خیلی حس اعتماد به نفس گرفته بود من و. هر صدایی که میومد احساس میکردم قوی تر میشم. مخصوصا وقتی رفتیم شهرستان، از همون لحظات اول صدای پدافند و انفجار توی گوشمون بود و از چاله مستقیم وارد چاه شده بودیم، بخاطر اینکه کنار فامیل باشیم.
با وجود تمام اینا، بعد از جنگ، خیلی زودتر از صداها اذیت میشم، و احساس اینکه دوباره انفجار توی گوشم باشه، حس ناخوشایندی بهم میده و فکر میکنم خیلی طبیعیه.
چه شبی، چه حس خوبی، چقدر سبک. من عاشق زندگی کردن لحظات معمولی هستم، کوچک و معمولی! مثل الان، مثل امروز. این بارون بهانه ای شد برای تنفس.
صدای چند عابر پیاده میاد که دارن با صدای بلند حرف میزنن. یه خانوم و سه اقا. یه ماشین پراید هم رد شد و رفت توی کوچه. مردم هم حال دارن این ساعت شب بیرونن ها . نزدیک دو هست بخوابید 😂
خلاصه زندگی کن لحظات معمولی زندگیت رو. مثل الان که داری این متن و میخونی و با خودت تنهایی. نگاه کن به اینه و به بودنت افتخار کن.
