ویرگول
ورودثبت نام
Sada
Sadaدلبسته به طوفان، با قدم های استوار، در مسیری میان حقیقت و رویا
Sada
Sada
خواندن ۱ دقیقه·۲ روز پیش

پژواک زندگی

آخر شب بود. رفته بودم به مامان کمک کنم و اجاق رو تمیز میکردم. مامان از بچگیم گفت. از اون روزی که انگار رفته بودیم کنار آبشار، خانوادگی.

می‌گفت وقتی تو اینجور(با ناز موهاش رو از روی صورتش برد بالا) کردی بابا گفت من میمیرم برات اینجوری،

چه حس خوبی که آدم از بچگیش بدونه،

چقدر داشتن پدر احساس خوبیه، چقدر نگاه کردن به صورت مادر دلنشینه،

چقدر خوبه که انقدر خوشبختم. من هیچ وقت اون لحظه رو به یاد نمیارم چون خیلی بچه بودم.

بدون تو هم لحظاتی رو در ذهنت ثبت کردی که بهترین هات بودن، بدون زندگی بالا و پایین جاده رو باهم برات فراهم میکنه. بدون روزای بهتر میرسه، پس امروزت رو نفس بکش، با تمام چیزایی که هست یا نیست.

اگه حالت خوبه خیلی خوشحالم . اما اگه خوب نیستی،

دلشکسته نباش، باشه؟! اگه هم هستی اشکال نداره، کنارت هستم، پس :

خودت و بغل کن . باشه؟

۰۰:۵۸>> ۱۴۰۵/۳/۴
۰۰:۵۸>> ۱۴۰۵/۳/۴

کودکی
۱۱
۰
Sada
Sada
دلبسته به طوفان، با قدم های استوار، در مسیری میان حقیقت و رویا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید