ویرگول
ورودثبت نام
Sada
Sadaدلبسته به طوفان، با قدم های استوار، در مسیری میان حقیقت و رویا
Sada
Sada
خواندن ۳ دقیقه·۲ ماه پیش

خاطرات دوره‌گرد🎭شماره یک

نشسته بودیم تا بابا بیاد. کل منطقه تحت کنترل ما بود و رفت و آمد ها رو خیلی ظریف تحت نظر گرفته بودیم.

پیرزن و پیرمردی اونجا روی نیمکت نشسته بودن.داشتم به این فکر میکردم چه زوج عاشقی هستند اینها. بعد این همه سال زندگی، با ذوق و حوصله بیرون میان، تیپ ورزشی میزنن و با نگاهشون دلبری میکنن. الگوی خوبی بودن.دوست دارم ۸۰ سالگی‌ام رو با همسر نداشته ام اینجوری بگذرونم. عاشقانه و رمانتیک.

پسر ۱۵،۱۶ ساله ای دستش رو انداخته بود دور گردن پدربزرگش.

دخترا قرار دخترونه گذاشته بودن و صدای خنده هاشون تا اینجا میومد. یعنی صدایی نمیومدا اما از صورت هاشون میشد حدس زد که حالشون باهم خیلی خوبه.

دو تا مرد پیر از کنار ما رد شدن. با هم پچ پچ‌میکردن. احتمالا هر روز میان و با هم از زندگی میگن‌، ورزش میکنن و به یادجوانی قدم میزنن.

نمیدونم چرا احساس زیبای تماشای این لحظات هیچ وقت برام تکری نمیشه. پدربزرگ ها و مادربزرگ ها فوق العاده دوست داشتنی هستند. با خودم فکر میکردم چقدر خانوادمون کامل تر میشد اگر اونا هم الان اینجا بودن. پدربزرگ و مادربزرگم را می‌گویم! اما خب نبودن.

چند پسر بیست و چهار،پنج ساله گوشه ی پارک نشسته بودن. علاف و بیکار. حرف میزدن اما معلوم نبود چی میگن.

مردی تنها با کیف کمری اش، قدم می‌زد و تلفن در دست صحبت می‌کرد.

پسری لاتی منش،با صورتی لاغر و گود افتاده، با موتور، رفت و آمد میکرد. اینکه چه کار داشت را، نمیدانم،اصلا نمیخواهم بدانم.

بابا اومد،صبحونه‌مون رو خوردیم.توت چیدیم و آماده رفتن شدیم.

از حد فاصل جایی که نشسته بودیم تا کنار ماشین، چشمم به چشم پیرمردی خورد که نگاهمان میکرد.نگاهش کردم. به این می‌اندیشیدم که فرزندی دلتنگ دیدار پدربزرگ و پدری که دلتنگ دیدار فرزند است.

اونم احتمالا خانواده ای داره. اما چرا تنها توی پارک نشسته بود؟ چرا با اون حس و حال، خیلی نامحسوس نگاهمون میکرد؟

شاید همسرش فوت کرده و بچهاش هم درگیر زندگی متاهلی خودشون بودن. شایدم حوصله نداشتن بیان پارک.کسی چه میدونه. ولی چیزی که مشخص بود، حس زندگی بود. حسی که میان من و اون ناشناس اتفاق افتاد. اگه شرایطش بود، میرفتم کنارش می‌نشستم، دستانش رو میگرفتم و به جمعمون دعوتش میکردم. تا کنارمون بشینه و صبحانه رو باهم بخوریم. قرار نیست تمام ادم هایی که باهاشون هستیم رو هر روز ببینیم. گاهی یک چای قندپهلو و بودن در لحظه ی حال، و رغم زدن یک خاطره تمام عیار، چقدر زیباست. پنجشنبه ات را در شهری غریب گذروندن، چقدر زیبایست.

گاهی فقط باید تماشا کرد. زندگی را در لحظه زندگی کرد و قدر دنیا را دانست.

قدر دنیایی که انقدر کوچک است. کوچک به وسعت یک پارک. جایی که فرزندی به دنبال ریشه اش میگردد و پدری به دنبال فرزند.

جوانی که رابطه ی خوبی با خانواده ندارد و از انها فراریست.

خانواده ای که حالش خوش نیست با فرزندانش

کودکی که هیچ گاه داشتن پدر و مادر را تجربه نکرده و آرزویش، یک دیدار است. فقط یک دیدار !

پسری که تنها قدم می‌زند و پدری که چندین ماه است پسرش را ندیده است.

دنیا، دنیای کوچکیست. تمام اینها را هر روز می‌بینیم اگر اندکی به اطراف نظر کنیم.

پس باید قدر هر لحظه باهم بودن را دانست. هر کسی آرزویی دارد. گاه زندگی میکنیم آرزوی دیگران را؛ اگر بدانیم، قدردان آنچه هستیم و داریم، خواهیم شد.

نگاه مشترک من و پدربزرگی تنها
نگاه مشترک من و پدربزرگی تنها

چقدر شبیه هم هستند ادم‌ها. چقدر شبیه هم هستند روایت هایی از چندین دنیای متفاوت اما با یک نقطه مشترک، و آن اشتراک، انسانیت است.

جهان هایی از کهکشان های متفاوت با ریشه های یکسان.

ای کاش انسان بپذیرد این تفاوت های نسلی آنقدر ها هم عجیب و مهم نیست . در آغوش بگیرد خانواده اش را. ای کاش مردم جامعه این را بدانند حرف مشترک است، زبان است که فرق میکند و عامل آن هم، زاویه دید متفاوت است.

این کاش مهربان باشیم با خودمان و انسان هایی که نمی‌دانیم امروز بیش از همیشه به بودنشان احتیاج است.

در آغوش بگیریم خانواده‌مان را، وطن را.

تا کم شود التهاب بزرگ ایران زخمی‌مان.


روایتخودمراقبتی
۶
۰
Sada
Sada
دلبسته به طوفان، با قدم های استوار، در مسیری میان حقیقت و رویا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید