تصور من از تنهایی شبیه به تکه چوبی است رها شده روی آب که امواج آن را به هر سو میبرند بی آنکه اختیاری باشد کاملا رها، معلق و بدون هیچ ارتباطی. شاید این کلمات مفهوم آزادی را برای شما تداعی کند اما آزادی همراه با اراده و قدرت است اینجا هیچ قدرتی نیست و همه چیز در حالت تعلیق است. همه اتصالات جدا شده اند و گویی بدون هیچ دلخوشی یا امیدی روی آب رها شدهای. هیچ چیز تو را از درون به پیش نمیراند تسلیم نیروهای بیرونی شدهای.
امید نقطه روشنی است که ما را به سوی خود میخوانند و اگر رشته اتصالی میان ما و آن نقطه برقرار شود و پیوندی بسازد، میتواند آن حس تعلیق را کم کند و آن را جایگزین تعلق کند. این تعلقات ماست که پیوند میان ما و غیر ما را میسازد. آن زمان که هیجانی از درون، ما را به سوی کسی، چیزی یا جایی میبرد آن زمان است که نیروی درونی ما فعال میشود و انگیزهها جهت حرکت را مشخص میکنند.
آن چیزی که در تنهایی ما را رنج میدهد احساس تعلیق است. حس جدایی از هر آنچه باید بدان تعلق میداشتی؛ خانواده، وطن، حرفه، دوست یا شریک عاطفی. هرچه این حس تعلق عمیق تر باشد به عشق نزدیکتر میشویم و در پایانیترین نقطه شاید بتوانیم بگوییم که در عشق آنقدر به معشوق خود احساس تعلق میکنی که دیگر خود را در او مجذوب و محذوف میبینی گویی دیگر تویی وجود ندارد و همه او ست که باقی مانده است. در این میان است که ازخودگذشتگی و فداکاری معنا پیدا میکند اینجاست که دیگر به نقل از شعرا در بند معشوق بودن عین رهایی و آزادی ست چرا که دیگر تنها وجود اوست که معنا دارد.
همه اینها تعابیری عارفانه یا شاید سوفیانه از عشق باشد که در دنیای واقعی کمتر دیده شده است چرا که پایداری روابط به چیزهایی غیر از عشق وابسته است و عشق تنها مفهومی زیبا برای رویا پردازی و داستان سرایی ست چرا که همه ما خوب میدانیم که کسی که هویتی مستقل ندارد نمیتواند یک رابطه پایدار بسازد. آری میدانم هرکسی از ظن خود عشق را معنا میکند میتوانم بپذیرم اگر عشق را به معنای دوست داشتن در نظر بگیریم به یکی از مهمترین تعلقات انسانی اشاره کرده ایم و آن چیزی که احساس تنهایی را از ما میگیرد همین عشق یا احساس تعلق است به کسی، چیزی یا جایی.