ویرگول
ورودثبت نام
سحر
سحرشراب من خوندنه و چیزی که به نوشتن وادارم کنه.
سحر
سحر
خواندن ۱ دقیقه·۲ روز پیش

لباس صورتی بیمارستان

لباس صورتی بیمارستان به تنم هست و بی‌خوابی در چشمانم. جایم تغییر کرده. همه‌اش سر یک سوءتفاهم بین یک پزشک و پرستار احمق بستری شدم. اولین بار است و مثل همه اولین بارها عجیب‌. ولی خب امشب یاد گرفتم چطوری تمرکز کنم تا دست‌ و پا زدن‌های آرام و خفیف تو را حس کنم. حتی حرکت‌هایی که آدم شک دارد اصلا اتفاق افتاده. انقدر که سطحی و سریعند.

به خودم و تو قول‌های زیادی داده‌ام. یکی این که پروسه بارداری انقدر سخت هست که هیچوقت به خاطر بچه دار شدن به تو سخت نگیرم. اصلا به من چه ربطی دارد؟ خودت باید تصمیم بگیری. کار من این است که به خاطر تصمیم‌هایی که خلاف اندیشه‌های من می‌گیری، به تو احساس ناکافی بودن ندهم.

با خودم فکر می‌کنم اگر بتوانم خوب از پسش بربیایم تو هیچوقت نمی‌پرسی چرا به دنیا آوردمت. شاید هم در هر صورت بپرسی. بالاخره همه چیز که دست آدم نیست. امیدوارم آن روز اگر جواب دلگرم‌کننده‌ای نداشته باشم، برایت آغوش گرمی داشته باشم. مثل حالا که این پایین خوابیدی. شایدم بیداری و به قول پرستار فوتبال بازی می‌کنی اما مادر بی‌تجربه‌ات حس نمی‌کند. مهم این است که جایت گرم و نرم است. مثل آغوشی که سعی دارم تا همیشه برای تو گرم باشد‌.

بارداریمادرانه
۰
۰
سحر
سحر
شراب من خوندنه و چیزی که به نوشتن وادارم کنه.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید