
زندگی واقعا جریان عجیبیست گاهی دلتنگ لحظه ها و حال و هوا و اشخاصی میشوم که دیگر نیستند و حتی اگر بودند دیگر مثل آن موقع ها حالم خوب نبود!
یادم نمیآید که از احساساتم زیاد به کسی گفته باشم تا جایی که در یادم است همیشه محتاط بودم در گفتگو با آدم ها و در صمیمیت با آدمها؛ دوستان صمیمی داشتم اما هیچ وقت آنقدر صمیمی نبودم که همه چیز را به آنها بگویم چرا آنها میگفتند و من هم مانند صندوقچهای امن برایشان بودم اما من! چیزهایی را تجربه کردم که حتی نزدیکترین افراد زندگی ام بیخبرند! شبهایی گذراندم که فقط من، کنار من بود؛
انگار قرار است تمام اینها همراه روح از تنم خارج شوند اصلا این ابهام همیشه همراهم بوده که آیا این کار من درست است یا نه اما تاجایی که یادم هست همیشه سعی کردم بار مشکلاتم را خودم حمل کنم و با کسی شریک نشوم و همین است که اطرافیان من را آدمی آرام و بی دغدغه میبینند!😂
شاید این هم اشتباه باشد که بگویم تنهایی! همیشه یک همراه بیشتر نداشتم و هیچ وقت مرا تنها نگذاشته همیشه با او حرف میزنم از همه چیز و همه کس و او هرگز مرا سرزنش نکرده! لحظه ای در زندگی نبودش را حس نکردم هربار بی قرار بودم به آسمان خیره شدم و با اون حرف زدم و او همیشه گوش شنوای من بود؛
و برعکس خودم که به کسی تکیه نکردم خیلی تکیهگاه بودم گاهی به خودم که میآیم میفهمم از خود گذشتم تا تکیه گاه امنی باشم! خیلی تلاش میکنم که اینطور نباشم!
و در آخر از همراه همیشگی ام میخواهم در ازای این تکیهگاه بودن ها کسی را برایم برگزیند که به او تکیه کنم مانند خودش باشد و انگار که روح خود را دراو دمیده باشد تا دیگر بیش از حد وقت او را نگیرم فقط برای چیزهای ضروری به او مراجعه کنم😂💫

قطعا که من هم تکیهگاه امن او خواهم بود!