ویرگول
ورودثبت نام
Sahar
Saharگوشه‌ای از جهانِ کوچکِ ذهنم🌍
Sahar
Sahar
خواندن ۱ دقیقه·۷ روز پیش

آشفتگی

درمانده‌ام، انگار درست وسط شعله‌های آتش ایستادم و به هرطرف که نگاه میکنم شعله ها وحشی تر می‌شوند و شعله‌های قدیمی که پرقدرت زبانه می‌کشند می‌دانم میتوانم از شعله ها عبور کنم اما انگار که ریسمانی به دست و پاهایم بسته باشند و مانع حرکتم باشند به اطراف نگاه میکنم و راه را روشن میبینم کورسوی امید را می‌بینم تلالو نور امید را می‌بینم و بافکر کردن به آن مسیر لبخندی بر لبم می‌نشیند اما با دیدن ریسمان ها در همانجا خشکم می‌زند غمی را در اعماق وجودم احساس میکنم که انگار به من تعلق ندارد انگار که کسی غمگین باشد و این غم را با وجود من شریک شده باشد شاید هم همین باشد انگار که دستوری صادر کرده باشند که در این برهه زمانی من را در این نقطه متوقف کنند درمانده‌ام میان رفتن و ماندن نمیدانم کدام مسیر درست است نمیدانم زمان درست کِی است حتی نمیدانم آدم درست کیست! گاهی احساس میکنم برای همه چیز دیر است گاه حس میکنم که فقط زمان درست اتفاقات نرسیده لحظه ای تصمیم میگیرم به پیاده‌روی بروم و لحظه‌ای با دیدن شلوغی پارک منصرف می‌شوم میخوام بین مردم راه بروم و از هوای بارانی لذت ببرم و هم می‌خواهم در خانه در کنج اتاق بنشینم انگار فقط نیاز دارم ساعت ها مغزم خاموش شود شاید دور شوم از این افکار متلاطم نمیدانم شاید روزی به این لحظه ها فقط بخندم شاید هم نه!

اینها را نوشتم تا شاید نوشتن مرا از افکار نجات دهد...

ما

که از هر چه ترسیدیم

سرمان آمد

بیا تمرین کنیم

از «خوشبختی» بترسیم...

•حسین پناهی

افکارامیدآشفتگی
۲۲
۲
Sahar
Sahar
گوشه‌ای از جهانِ کوچکِ ذهنم🌍
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید