
لحظه ای مکث،آره تبدیل شدهای به لحظهای مکث در بین کارها آنهم از سر اینکه چیزی دیده باشم که یادآور تو باشد،دیگر مثل گذشته در ثانیه به ثانیه زندگی نیستی حتی دیگر با دیدن لیوان چایی به یادت نمیافتم حتی غروب ها بدون یاد تو سر میشود هوای خنک صبح و تلالو خورشید یادآور تو نیست دیگر آن خیابان ها خیابان های محبوبم نیستند،حتی آهنگ ها بوی تورا نمیدهند!حتی بوی عطر تورا در خیابان نمیشنوم،فقط در بعضی آهنگها تبدیل شدهای به لحظهای خیره شدن به نقطهای کور و دور شدن از واقعیت... دیگر در خیابان دنبال نگاههای تو نیستم اصلا برایم مهم نیست در کجایی یا حتی برایم مهم نیست آن نگاه ها را به چه کسی داده ای دیگر با دیدن شعرها به یاد تو نمیفتم تو دقیقا لبهی پرتگاهی عمیق بودی و من تورا قله میدیدم!
از لبهی پرتگاه تو کمی لرزیدم اما ناگهان مثل بازی های بچگانه من را به ته آن درهی عمیق پرت کردی! برای من همیشه سرابی بودی که هرچه به سمتت دویدم دورتر شدی،اما من این را پذیرفتم و به کورترین نقطه در قلب و ذهنم سپردمت تو هم از همان گذرگاههای زندگی بودی که گاه میآیند که بمانند گاه میآیند که بروند و فقط تو را بیدار کنند اما تو برایم خیلی درد داشتی از من ویرانهای ساختی که بازسازی آن سالها زمان میخواهد تو نمیدانی که در همهی خیابان های خیالم باهم پیاده راه رفتیم فنجانهای خیالی پراز هیچ که باهم نوشیدیم لبخندهایی که فقط برای هم بود من تو را در جزئیات کوچک یافته بودم در زخم کوچک روی انگشت کوچکت روی ترکهای لبت من هیچ وقت چهرهات را ندیدم تو را میشناختم اما فقط چشمانت را میدیدم من حتی نمیدانستم بینی تو چه شکل است یا حتی چه کفشی پوشیده بودی من حتی جزئی ترین اشیائی که حتی برای لحظه ای با دستانت برخورد کرده بودند را نگه میداشتم میزم پراز جزئیات تو بود نمیدانم چه بگویم از احساسات پایمال شده؛

و حالا تو صفحهی ورق خوردهی دفتر زندگی هستی و هرگز به این صفحه برنخواهم گشت گاهی نوشتههایش را مرور میکنم اما هرگز به آن برنخواهم گشت و شاید روزی آمد که حتی مرور نکردم...
و درآخر تو مرا به هر شکلی که دوستت داشتم،شکستی!