
در کنج بیمارستان کز کرده بود از موهای سپیدش پیدا بود عمری سخت را سپری کرده
اشک ها گوله گوله بر کاشی کهنه بیمارستان سقوط میکردند
در دنیای صامت غرق شده بود شلوغی بیمارستان اجازه نمیداد صدای فریاد دلش شنیده شود
غم چشمانش برای تومور سرش نبود
سلامتی گران شده و فقرش کفاف خرید سلامتی را نمیداد
نسخه پزشک را گوشه ای جا گذاشت و با پای خسته بیمارستان را ترک کرد
چه کسی میداند شاید میخواهد برای مرگ آماده شود
شاید مرگ ارزان تر از سلامتی باشد