اواخر پاییز بود. هوا بوی نم باران میداد و سوز سرمایی که از لای تار و پود ژنده ژاکتم به پوستم میخورد، خبر از زمستان سختی میداد. اما بعید میدانم دلیل لرزی که وجودم را گرفته بود، سرمای پاییز باشد. شاید دلیلش نگاه های خیره و خریدار آن مرد بود.
من مثل مادر بودم، همیشه نگاه های خیره را تاب می آوردم. اما این نگاه کثیف، خیره به من نبود. خیره به آیناز بود، خواهر نوجوانم که برعکس من، برجستگی های جذاب بدنش از روی هودی گشاد هم به چشم می آمد.
دست بردم و آیناز را پشت خودم کشیدم، بلکه صد راه نگاه میرزایی شوم. «شما تشریفتون رو ببرید، من اولین فرصتی که پیش اومد پول شما رو واریز میکنم.»
«یه هفته.» همانطور که با دست به عقب میراندمش نگاهش خیره به آیناز بود. آخ که چقدر از خدا میخواستم همینجا نقش زمینش کند.
سری تکان دادم و تکرار کردم «یه هفته.» همچنان نگاهش خیره به آیناز بود که در را رویش بستم.
«ارغوان... چی میگفت؟» آیناز با صدای لرزانی پرسید. برگشتم و نگاهی بهش انداختم. چند قدم آن طرف تر کنار در ورودی خانه باران لای در را باز گذاشته بود و با احتیاط سرک میکشید. در دلم خودم را لعنت کردم که خواهر پانزده ساله ام باید چنین چیزی را در سن کم تجربه کند.
«چی میخواستی بگه؟ همون حرفای همیشگی.»
از کنارش گذشتم و وارد خانه شدم. باران که در را برایم باز نگه داشته بود پشت سرم وارد آشپزخانه شد. «آجی به این آقاعه بگو دیگه نیاد خونمون...»
نگاه درمانده ای به صورت گرد و بورش انداختم. نمیدانستم به سادگی اش بخندم یا از بیچارگی خودم بگریم.
«نمیشه که باران، دوست باباعه. ناراحت میشه اگه بدونه دوستشو خونه راه ندادیم.»همانطور که ظرف های باقی مانده از نهار را در سینک جمع می کردم گفتم. باران کوچک تر از آن بود که بتوانم برایش توضیح دهم پدر عزیزش قبل از مرگ، از یک نزول خوار پول قرض کرده و الان تمام بدهی ها بر دوش من افتاده.
دیدم که دست به سینه شده و لب هایش را غنچه کرده. لبخندی به بامزگی اش زدم. «حواسم هست شما برا من تعریف نکردی امروز تو مهد چه نقاشی کشیده بودی.»
باور اینکه با یک جمله به این سادگی همه ویز را فراموش کرد و با سرعت سمت کوله صورتی اش دوید تا نقاشی هایش را به من نشان دهد حتی برای منی که از نزدیک شاهدش بودم هم سخت بود.
آیناز بالاخره داخل آمد. مدت زیادی بیرون مانده بود. یعنی به اندازه ای بود که با آن میرزایی نفرت انگیز گپی زده باشد. میدانستم اهل این کار ها نیست، اما دلم ترسیده بود. آیناز یک نوجوان بود و کنترل کردنش به مراتب از باران کوچولو سخت تر بود.
آهی کشیدم و بی صدا لعنتی نثار قبر پدرم کردم که دخترانش را این گونه تنها گذاشته بود.
شام را خورده بودیم که صدای آیناز را شنیدم که با عصبانیت جیغی کشید. من کنار باران، زیر لحاف جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم و به انیمیشن مسخره ای که دختر ها با لباس های زیبا به جنگ شیاطین میرفتند چشم دوخته بودم. نگاهی سمت اتاق انداختم و بعد از اینکه به باران گوشزد کردم که داخل اتاق نیاد، راه افتادم.
سه تقه به در زدم که جوابی نشنیدم.
«آیناز دارم میام داخل.» در را هل دادم و به اتاقی که زمانی هر سه با هم به اشتراک میذاشتیمش نگاه کردم که حالا با یک تخت بزرگ و لحاف هایی که با رو تختی و رو بالشتی اش ست بود، قاب عکس پدر و مادرم، پوستر بازیگران و خواننده های کره ای، و وسایل دیگری از این قبیل که در اتاق هر نوجوان دیگری پیدا میشد.
بعد از مرگ پدر و مادرم احساس کردم آیناز به عنوان یک نوحوان به حریم خصوصی بیشتری نیاز داشت پس تنها اتاق خانه را در اختیار او قرار دادم، درحالی که کمد و وسایل خواب خودم و باران را در گوشه ای از پذیرایی جا داده بودم.
آیناز روی تخت دراز کشیده بود، آرایشش را هنوز پاک نکرده بود و با اخمی به گوشی اش خیره بود.
«اتفاقی افتاده؟» وارد اتاقش نشدم و از همان دور سوال پرسیدم.
«نه، چه اتفاقی؟ هیچی نشده، فقط اونقدر فقیریم که حتی نمیتونیم یه گوشی درست درمون دستمون بگیریم چه برسه قرض میرزایی رو بدیم.» نیش و کنایه هایش روی اعصابم بود، اما مدارا کردم.
«دیدی که امروز چی میگفت. صبر کن قرض اینو بدم یکم دست و بالم باز شه برات یه گوشی بهتر میگیرم.»
نگاهش را ازم گرفت و دست به سینه شد. «من که ازت گوشی نخواستم.»
دستی به موهایم کشیدم و نفسم را با فوت بیرون دادم. «خب بهم بگو آیناز تا نگی نمیفهمم چی میخوای.»
می دیدم که مردد بود. روی تخت نشست و بهم نگاه کرد. «میرزایی امروز باهام حرف زد.»
میدانستم جمله بعدی اش چه خواهد بود اما صبر کردم.
«گفت اگه باهاش ازدواج کنم فکر میکنه قرضی نداریم...»
«نه.»
«حرفم تموم نشده.»
چشمانم را بستم و نفس عمیقی گرفتم تا به اعصابم مسلط شوم. «خب حرفتو تموم کن.»
«باهاش ازدواج میکنم یه سال بعدش هم طلاقمو میگیرم. اینجوری مهریه و نفقه هم ازش میگیرم زندگیمون درست میشه، دیگه هم لازم نیست تو سه شیفت در روز کار کنی.»
نگاهی به چشم های نمناکش کردم. میدانستم این حرف ها بیرحمانه خواهد بود اما باید میگفتم. «اگه تو اون یه سال بچه دار شدی چی؟»
شوکه شد. با تردید بهم نگاه میکرد. «قرص ضد بارداری میخورم...»
«سقط جنین ممنوعه، فکر میکنی به همین راحتی میتونی گیر بیاری؟ اون هیچ، فکر میکنی کسی که در عوض پولش یه دخترو میگیره حق طلاق بهش میده؟ چیزی مهرش میکنه؟!»
اشک رو میددیم که در چشمانش حلقه میزد. بیرحم بودم و خودم میدانستم اما باید در این مورد قاطع رفتار میکردم.
«خب میگی چیکار کنم؟ بخاطر اینکه همه بار خونه رو دوش توعه حالم داره از خودم بهم میخوره. میخواستم کار پیدا کنم اما کسی به بوه مدرسه ایا کار نمیده، میگی چی کار کنم؟»
«صبوری کن، اینام میگذره...»
«که چی بشه؟خودت میدونی با کار پاره وقت تو داروخونه و کار کردن به عنوان منشی نمیتونی قرضشو بدی.»
«تو غصه اینو نخور من از زیر سنگم شده جور میکنم اینو از سرمون باز میکنم، تو فقط زخم زبون نزن.»
«چی کار میخوای بکنی مثلا از کجا میخوای بیاری؟! میخوای تن فروشی کنی؟!»
چند ثانیه خیره بهش نگاه کردم. «از نظرت تن فروشی کردن کار پست و حقیریه اینطور نیست؟»
کمی از آرامشم جا خورده بود. چیزی نگفت که ادامه دادم. «چطور تن فروشی کردن من برای پول رو نمیتونی قبول کنی، اما ازم انتظار داری قبول کنم واسه پول زن اون الدنگ بشی؟»
چشمهاش غمگین شد.
«لطفا دیگه از این چرت و پرتا سر هم نکن. یکی از آشناهام تو یه کافه کار میکنه، بهش میگم اگه نیرو خواستن خبرم کنه اونجا مشغول شی. اما فکر اینکه قبل از بیست سالگی و گرفتن مدرک کارشناسی ازدواج کنی رو از سرت بیرون کن.»
منتظر جوابش نماندم و از اتاق خارج شدم. نگاهی به باران انداختم، مبدا با صدای بحث ما ترسیده باشد که دیدم آرام جلوی تلویزیون خوابیده. تلویزیون و لامپ ها را خاموش کردم. ساعت کمی از یازده گذشته بود و ساعت دوازده باید در داروخانه حاضر میشدم.
سریع آماده شدم و با پیام اسنپ که خبر از رسیدن راننده میداد از خانه بیرون زدم.
ساعت هفت صبح به خانه رسیدم. دختر ها را بیدار و روانه مدرسه شان کردم. آیناز هنوز بهم نگاه نمیکرد. نمیدانم از خجالت بود، یا ناراحتی.
خودم هم صبحانه مختصری خوردم و بعد از تعویض لباس راهی دانشگاه شدم.فقط اگر میشد این دوسال باقی مانده زودتر تمام شود و مدرک وکالتم را بگیرم، میتوانستم وضعمان را تغییر دهم.
یک گوشی جدید برای آیناز، یک جفت کتونی نو برای باران و... با صدای ترمز کردن اتوبوس سرم که از فرط خواب خم شده بود را بالا اوردم. داشتم در بیداری رویا میدیدم. قرص کافئینی از کیفم در اوردم و بدون آب قورت دادم. نمی توانستم بیخیال مدرک شوم. باید آن رویا را زنده میکردم.