
فصل 3:
قصر،خانه بسیار بزرگیست.احتمالا بزرگترین خانه دنیا. هیچ سازه ی دیگری به شکوه،عظمت،اندازه و زیبایی آن وجود ندارد.هرچند این خانه بزرگ خانواده کمی دارد و تنها چیزهای فراوانش مهمانان و طلای رویش هستند.احتمالا به عنوان یک خانه غم بسیاری دارد هرگز از سوی صاحبانش عشقی ندیده است اما همیشه افرادی ناآشنا با نام انجام وظیفه و چهره خشم زده او را تمیز میکنند؛با این حال به عنوان یک مکان مطمئنا در غرور است،هیچ جا پر رفت و آمد تر،زیباتر و بزرگتر از او نمیشود یافت.پس او واقعا چه حالی دارد؟که میداند،به هرحال که اهمیتی ندارد.مهم این است که قصر زیباترین چیزیست که من به چشم دیده ام،پایه هایش از مروارید و ستون هایش ترکیبی از زمرد و یشم است،سقفش از اپال است،رنگ ها را بازتاب میکند و خود به تنهایی مانند صدها جواهر است بر سقفش یاقوت های سرخ و کبود با دقت و نظم صف کشیدند و کهربا دیوارهایش را تزئین میکند سپس طلا و نقره به میانشان میآیند؛مجسمه ها،شمعدانی ها،همه چیز از طلا است و نقره،در تضاد با او به خوبی خود نمایی میکند سنگ هایی هم هستند که آشنایی نسبت بهشان ندارم اما در زیبایی و گران قیمتشان شکی نیست.چندین طبقه دارد که هرکدام به گونه ای آراسته شده و مناسب کار متفاوتی هستند.تعداد پنجره و درها قابل شمارش نیستند و پرتره ها و نقاشی های بسیاری بر دیوارها به چشم میخورد.در هر گوشه جسم باستانی و قیمتی دیگری پیدا میکنی و در قسمتی سر هیولاهای جادویی آویزان شده است واقعا فوقالعاده است!قصر سلطنتی آنقدر ارزش دارد که اطرافش هزاران خادم و نگهبان دیده میشود.ورودی اش حوضی بزرگ با ماهی های پولکی دارد کنارش آلاچیق هایی با سنگ جادویی خنک کننده و نورانی هست و انواع گل و درخت ها را میشود در باغ دید.قصر آنقدر بزرگ است که گم شدن در آن کاملا طبیعی بنظر میرسد و من حتی نصف این بزرگی را هم کامل کشف نکرده ام.شنیدم که این قصر بزرگ متعلق به شاه است،او مرد مهربانیست بنابراین لیاقت داشتن اینها را دارد اما این حسادت برانگیز است!من از کار کردن در اینجا بسیار لذت میبرم ولی هرگز نمیتوانم فکرش را از سرم بیرون کنم،چه میشد اگر این قصر،این قصر بزرگ و زیبا،همه اش برای من بود؟مادرم میگوید اگر کسی این حرف مرا بشنود حتما اعدامم میکنند برای همین در دفترچه ام مینویسم.شنیده ام با نوشتن آرزوهایت آنها برآورده میشوند،پس حتما خواسته من هم بزودی محقق میشود.اوه درسته، یک دوست همسن خودم پیدا کردم،از الان با هم کارهای قصر را انجام میدهیم.او تحسین برانگیز است رنگ مو و چشمانش خرمایی نزدیک بلوند هست،لاغره و با اینکه همیشه اخمو است اما اگر کمی لبخند میزد مطمئنم میتونست خیلی زیبا تر باشد،آه ولی قطعا من هم به اندازه میگنا زیبا هستم.او قبل از من در اینجا کار میکرد و من از امروز میخواهم تمام خاطراتم را ثبت کنم آخه هیچوقت نباید قصر رو فراموش کرد.
میدانید امروز اولین روزم بود،من و میگنا هردو در لباس های فرممان خوب بنظر میرسیدم،خدمتکاران دیگر حسابی تحسینمان کردند،مادر میگوید من باعث افتخار او هستم و حتی باید بهتر شوم.یکی از اشراف،این من آینده خواهد بود.
خب،امروز دومین روزه.ما تقریبا کارهای آسونی مثل چیدن میوه ها یا جابه جا کردن وسایل انجام میدیم وقت آزادمان هم در قصر و کنار نجبا میگذرد،میگنا خیلی صحبت نمیکنه دوستی با او کمی سخته.
امروز میگنا را دیدم که یواشکی به حرف بزرگان گوش میداد،خیلی جدی بنظر میرسید،من که هیچ چی نمیفهمیدم پس با باقی خدمتکاران حرف زدم آنها گفتن خیلی کاری به کار میگنا نداشته باشم و بعدش حتی مادرم هم هشدار داد
آه،امروز بهترین روز عمرم بود،من شاهزاده آرتشیا و پرنسس امیلین رو دیدم،فقط چشم تو چشم شدیم اما اون دو واقعا زیبا بودند،پرنسس لباسی صورتی با تورهای بزرگ و جواهرات رنگین بر رویش داشت همراه یک ربان بزرگ که تا پایین لباسش میرسید و شاهزاده لباسی رسمی با کت و کروات مشکی داشت شلوارش کمی کوتاه بود میگفتند اینطور مد است. واقعا به ایشان میآمد.درسته شاهزاده اس پین هم دیدم او در زیبایی از برادر بزرگترش کم نداشت اما انگار دور از اقوامش بود.
روز پنجم رسید و من واقعا نمیدونم چی باید بنویسم،فقط امروز چندنفر رو دیدم که محکم میگنا رو کتک میزدند و رویش آشغال میریزند،مادرم میگوید او حتی از ما هم پست تر است،یک حشره که نباید اینجا باشد،کمی از دوستی با او متاسف شدم.
روز دوازدهم است،اوه من واقعا از پرنس اسپین خوشم آمده،البته اول او بود که احساساتش را ابراز کرد!انگار حال خوشی نداشت اما تا من را دید خنده به لبش برگشت و بعد از خجالت سریع گذاشت و رفت،اولین باری نیست که این اتفاق میوفتد او حتما مرا دوست دارد اما از اعتراف میترسد تعجبی ندارد زیرا بسیار خجالتی است.
پانزدهمین روز هم رسید.دوباره داشتند میگنا را میزدند و من تنها نگاه میکردم،اما ناگهان اتفاق وحشتناکی افتاد؛آ