
فصل جدید یکی از سریالهایی که تو سنتاباربارا میدیدمش شروع شد و امشب وقت کردم ببینمش. بعد که تمام شد و به آهنگ آخرش رسید، یک دفعه پرت شدم، یعنی قشنگ پرت شدم به اتاق خوابم تو سنتاباربارا. بعد تازه وقت کردم بعد از دو سال دلم براش تنگ بشه. اما یک دفعه بد هم تنگ شد.
تصمیمم برای رفتن از سنتاباربارا بعد از رفتن تو، سر و تهش دو ماه هم طول نکشید و بلاخره یک روز ناگهان این تصمیم رو گرفتم و دو ساعت بعدش توی جاده بودم. دفعه بعد که برگشتم برای خداحافظی با بچهها و تحویل دادن کلید بود.
شهر کوچولوی زیبای دوستداشتنی گرم با بهترین ساحل و نخلهای دنیا. کی برگردم بهش دوباره معلوم نیست، اما استخونی از من خورد شد تو این شهر که نگو و نپرس و صد البته کیفهایی هم کردم اونجا ورای تخیلات که دلم براش مثل چی تنگ شده الان. واسه اون خونه لب اقیانوس و باغچه پر از شمعدونیام و اون دیوانهبازیهای شبهاش.
شت.
در هر حال ادای دین نکردم بهش، احساس عذاب وجدان دارم. یه راهپیمایی شش ساعته هم از لب ساحل خونه خودم به مرکز شهر بهش بدهکارم.
فایل صوتی بالای صفحه هم یادگاری همون دوران و همون شبهای جادویی است. دوستش دارم خیلی.