جدیدا شروع کردم به دیدن فیلمهای اشرافی قدیمی. جدا از موضوع اختلاف طبقاتی که توی این سبک فیلمها قلب آدم رو به درد میاره، اتفاقاتی که برای زنها توی این سبک فیلمها میوفته برام ناراحت کنندست. میزان ابزار بودنشون. میزان دیده نشدن و درک نشدنشون.
توی سادهترین نگاه، زنان برای مردان اشرافزاده دو دستن. اولیش فاحشهها... زنانی که تو فقط بخاطر زیباییشون میتونی انتخابشون کنی. هرگونه فتیش جنسی که داری میتونی باهاشون ارضا کنی. حس تنوع طلبیت رو برطرف کنی. گاهی حتی میتونن معشوقت باشند. معشوقهای که باهاش ازدواج نمیکنی، فقط روحیه سرکشت رو باهاشون رام میکنی.
هیچکس توی این زمینه به هیچ مردی نگاه بدی نداره. کار غیراخلاقی نیست. اونقدر که یک فاحشه اسمش فاحشست، اون مرد اسم بدی نداره. اون فقط یه اشرافزادست که حتی اگر متاهل باشه حق داره نیازهای جنسیش رو برطرف کنه.
دسته دوم دختران اشرافزادن. دخترایی که برای ازدواج نیاز به شهرتشون به باکرگی و یک خانواده متمول اسم و رسمدار دارند. عموما مردها حتی به چهرشون هم اهمیتی نمیدن. تنها چیزی که براشون مهمه پول اون زنه. وقتی پول اون زن،جایگاه اون مرد رو در جامعه اشرافزادگان تثبیت کنه، دیگه هیچ چیزی اهمیت نداره.
فقط کافیه برای میراث به دنیا آوردن وجود اون زن رو تحمل کنه. بعد اون میتونه هرچند تا که دلش میخواد معشوقه داشته باشه. هرچند بار که دلش میخواد خیانت کنه. حقی که دختر نداره و اگر انجامش بده عامل رسوایی و بیآبروییه. عامل ساختن هزاران داستان جنجالیه.
نتیجه این طبقهبندی برای مردها عالیه. به جایگاه اجتماعیشون ذرهای خدشه وارد نمیشه و میتونن از میان فاحشهها عشق رو تجربه کنن. شور و حال رو تجربه کنن. داشتن خانواده و میراث رو تجربه میکنن. و...
اما اتفاقی که برای زنها میوفته. یک دسته میشن عاشق پیشه. انواع و اقسام هیجاناتی که میتونن از نظر جنسی تجربه میکنند. اما هیچ وقت طعم خانواده رو نمیچشند. همیشه توی اجتماع به چشم بدی بهشون نگاه میشه. هم از طرف زنها و هم از طرف مردها طرد میشن و فقط به درد یک کار میخورن. ارضای نیازهای مردان.
و یک دسته که شاید هیچ وقت توی عمرشون نتونن طعم عشق واقعی رو بچشن. هیچکس سعی نکنه عنصر وجودی درونشون رو درک کنه و همیشه در تنهایی خودشون غرق بشن. حتی اگر به ظاهر چیزی به اسم خانواده ساخته باشن.
چیزی که بیشتر از همه باعث ناراحتیم از این دستهبندیها و خلا وجودی زنان تو این سبک فیلمها میشد، شباهتش به وضعیت الانه. به قول فیبی پوتِیتو پوتاتو...
زیر پیراهن مدرنیته فقط اسم این اصطلاحات رو عوض کردیم، ولی اتفاقی که داره میوفته همونه. هنوز هم زنها دو دستهاند. انگار اصلا برای بعضی مردها نشدنی و غیر ممکنه که بتونند عشق رو با ازدواج جمع ببندند. انگار ازدواج درست شده تا با یک تعهد ساختگی هر آن چیزی که به اسم عشق هست از بین ببره و تو اگر اصرار زیادی به ازدواج داری بخاطر مشکل روانی خودته.بخاطر اینکه ترس از دست دادن داری و میخوای یک مرد رو کنترل کنی.
هنوز هم مردها اگه یک در و داف رو برای چند بار خوابیدن انتخاب کنند، برای ازدواج میرن دنبال پیشنهاد مامانشون. همون که مطمئنن قراره تنها فردی باشن که فتحش کردن! نیازی نیست نگران باشن ازش مریضی میگیرن! حتی اگر خودشون با تنوع طلبیشون فرد دیگهای رو مریض کنند.
هنوز هم یه سری زنها بر اساس ظاهرشون برای جنده بودن انتخاب میشن و یه سری دیگه برای وقتی که از شیطنت سیر شدن و خواستن سر و سامون بگیرند. هنوز هم اکثر زنها طعم عشق واقعی رو نمیچشند. عشقی که توی مثلث استنبرگ ازش صحبت میشد و نظریهای هست که دوستش دارم.
استنبرگ توی این نظریه میگه عشق کامل شامل سه عنصر میل و شور و اشتیاق، صمیمیت و تعهده. هرکدوم از این عناصر که نباشن یا کمرنگ باشن خلائی در مسیر دوست داشتن محسوب میشن.
مثلا نزدیکترین اصطلاح امروزی به عشقی که فقط در اون عنصر صمیمیت وجود داشته باشه "جاست فرنده". عشقی که در اون فقط عنصر شور و اشتیاق باشه نزدیک اصطلاح "وان نایته". عشقی که در اون فقط عنصر تعهد وجود داشته باشه، مثل ازدواجهای سنتیه که فقط به اجبار و بدون آشنایی و دوست داشتن صورت میگیره.
عشقی که فقط در اون عنصر صمیمیت و شور و اشتیاق باشه ولی تعهد به اون معنا وجود نداشته باشه نزدیک به اصطلاح " بوی-گرل فرنده". عشقی که ترکیبی از تعهد و صمیمیت باشه، ممکنه در برخی ازدواجها پیش بیاد. که به مرور زمان آدمها در طی رابطه و با آشنایی، بینشون نقاط اشتراکی پیدا بشه اما همچنان خلا اون شور اولیه در اون وجود داره.
عشقی که ترکیبی از تعهد و شور و اشتیاق جنسی باشه رو من اسمش رو میذارم "راس طوری!". مثل راس توی فرندز که به ازدواجهای زودهنگام و طلاقهای زودهنگامترش معروف بود و یه جورایی در ازدواج هول بود و نمیگذاشت اون روندی که باید طی بشه.
در میان تمام این طبقهبندیها واقعا باور دارم یک ممکن وجود داره. ممکنی که در ذهن ما از قدیم الایام رسوخ کرده که هرگز وجود نداره. ممکنی که قبلا جایی میان دستهبندیهای روابط بین زن و مرد نداشت. حتی هنوز هم نداره. هنوز هم انگار کلمهای براش ساخته نشده.
با وجود ذهن خلاق آدم امروزی در خلق هزار و یک نوع روابط و اسمهای مختلف برای اون، که هیچکدومشون واقعا پر کننده خلائی که باید نیستند. من هنوز هم ته قلبم امیدوارم که جایی برای یک کلمه جدید باشه. کلمهای که توی اون بشه مفهومی از این سه بعد عشق رو دید: شور، صمیمیت و تعهد...
در حاشیه: قصد تندروی و جمع بستن مردها رو نداشتم و ندارم. دور و برم خیلی مردهای روشنفکری دیدم و صرفا یک دسته بخصوصی از زنها و مردها که هنوز هم در جامعه زیست میکنن رو مخاطب قرار دادم.