چند وقت پیش داشتم با یکی از دوستام صحبت میکردم. داشت تعریف میکرد از دوران مدرسهاش. از اینکه همیشه شاگرد اول بوده و نمرهها کامل. معلمها روی سرشون میذاشتنش و همه چیز خوب پیش میرفته تا میرسه به کنکور...به کرونا... افت تحصیلی و...
این اولین باری نبود که این داستان رو میشنیدم. بارها شده بود بشنوم که من دبیرستان دانشآموز خوبه کلاس بودم ولی موقع کنکور جا خوردم. عقب افتادم.
وضعیت برای من برعکس بود. من هیچوقت شاگرد اول کلاس نبودم. حتی توی دبستان اونقدری شاگرد خوبی نبودم که مدیر و معلم روی من سرمایهگذاری کرده باشند که سمپاد قبول بشم.
وقتی نتایج اومد و من تنها فردی بودم که سمپاد قبول شده بودم، خورد توی ذوقم. چون از همه طرف روم فشار بود. فشار شاگرد اولهایی که براشون سخت بود قبول این موضوع که اونها قبول نشند ولی من بشم و اذیت کردنها و دشمنیشون. از طرف دیگه تمسخر مدیر و معلم...
هنوز اون صحنه رو یادم نرفته. صبحی که با ذوق و شوق وارد دبستان شدم و به مدیر گفتم تیزهوشان قبول شدم. اونم یک پوزخندی زد و جلوی حداقل ۶۰ نفر از هم سن و سالیام گفت اونم کی...
از اون روز تا روزی که راهنمایی شروع بشه هرروز آرزوی مرگ میکردم. دلم نمیخواست برم تیزهوشان و جلوی بقیه بچهها ضایع بشم. چون فکر میکردم لیاقتش رو ندارم. چون فکر میکردم اندازه بقیه بچهها باهوش نیستم. چون هیچکس توی دبستان این باور رو در من ایجاد نکرده بود...
راهنمایی و دبیرستان هم به همین منوال گذشت. توی هیچکدوم، اون شاگردی نبودم که چون درساش خوب بود توی چشم همست. بعضا متوسط بودم شاید هم متوسط رو به پایین.
سال اول دبیرستان شد و المپیاد زیست شرکت کردم. نه به هدف خاصی. من واقعا کنجکاوی توقف ناپذیری داشتم و سبک درس خوندن برای المپیاد، خیلی برام جذاب و سرگرمکننده بود. مرحله اول رو قبول شدم و متأسفانه مراحل بعدی رو نه...
سال دوم شد و دوباره شرکت کردم. این بار کلاس المپیاد پر بود از بچههای شاگرد اول. چون معتقد بودند اگه سما تونسته تا مرحله اول پیش بره، ما قطعا میتونیم بیشتر پیش بریم!
سال دوم هم از بین تمام شاگرد اولا هیچ کدوم حتی سد مرحله اول رو رد نکردند. بماند که من هم با اینکه تونستم از مرحله اول گذر کنم، باز هم نتونستم به مرحله دوم برسم.
سال کنکور شد و از اونجایی که نتونسته بودم توی المپیاد به جایی برسم، مجبور بودم بشینم و درس بخونم. شروع کردم به درس خوندن و از هفتاد هشتاد درصد شاگرد برترای کلاس جلو افتادم.
و دوباره کل کلاس شد بر علیه من...یک عده کسایی بودن که مثل من متوسط بودند و نمیتونستند قبول کنند که من ترازای بهتری دارم. و یک عده دانشآموزهای برتر کلاس که الان یه رقیبی دیده بودن که در حد خودشون نمیدونستند. با همه این تفاسیر قبولیم از خیلیهاشون بهتر شد...
حرف من توی این همه خاطره گفتن رسیدن به اینکه کی برتره، کی باهوشتره و...نیست. حرف من سر غروره. سر توهم کمال...منی که از دبستان میدونستم اوضاع خوب نیست، فهمیدم که باید تلاش کنم. باید یاد بگیرم. اینکه چیزهایی که میخوام آسون به دست نمیارم.
شاید این چیزی باشه که کسی که همیشه شاگرد برتر کلاسه، درکی ازش نداشته باشه. چون همیشه با کمترین زحمت، بهترین نمره و بالاترین تشویق نصیبش میشده.
برای همین اگه یه جایی زمین بخوره ده برابر کسی که تا الان بارها و بارها زمین خورده، شوکه میشه. دردش اذیتش میکنه و سختتر بلند میشه. شاید هم ممکنه از تمام روشهایی که ممکنه اون رو در شرایطی قرار بده که برترین نباشه، تشویق نشه و...دوری کنه.
ولی کسیکه ازش انتظاری نمیره، همین الان چیزی برای از دست دادن نداره. پس هیچ حادثهای اونقدرها براش شوکهکننده نیست. شاید ترس اینو نداشته باشه که برترین باشه و غروری که تو این زمینه داره زمینش بزنه. چون از اول اون برترین فرد نبوده...
این توهم کمال فقط توی بحث مدرسه و دانشگاه نیست. توی بخشهای دیگه زندگی هم صادقه. مثلا من دوستی دارم که ژنتیکی بیشتر از نرمال جامعه مستعد افزایش وزنه.
از دبیرستان تا الانش رو که نگاه میکنم فوقالعاده تغییر کرده. شاید منی که ژن چاقی رو ندارم یکمی شکم داشته باشم ولی اون تخته تخته. مصرف چربیش کنترل شدست. رژیم غذاییش سالمه و خیلی خیلی کمتر از من و دوستای دیگم به نخوردن فستفود اهمیت میده. روتینی که در ورزش کردنش رعایت میکنه هیچ کدوم از دور و بریام رعایت نمیکنند.
شاید در ظاهر قضیه فقط هیکلش که مثل بقیمونه دیده بشه. ولی در باطن داستان با ورزش و تغذیهای که پیش گرفته از نظر سلامتی خیلی از هممون جلوتره.
اینجا هم توهم کمالی وجود داره که چون وزنم در محدوده طبیعیه شاید اونقدر توی خوردن خوراکی دقت به خرج ندم. یا در ورزش تنبلی کنم. در حالی که ممکنه در سنین بالاتر با مشکلاتی مواجه بشیم که برامون شوکه کننده باشه. در حالیکه کسی که از نظر ژنتیکی وضعیت بدتری داشته به دلیل مراعاتی که انجام داده الان وضعیت بهتری داشته باشه.
یا مثلا خود من که میدونم نسبت به نرمال جامعه ظرفیت روانی پایینتری دارم و در این زمینه کارهای مختلفی دارم انجام میدم. مثلا همین نوشتن. یا برنامههای آخر هفته در طبیعت. قبول نکردن شیفتهای شب و سعی در برهم نزدن خواب شبانهام. دوری از مخدر و دود و دم. گاهی نقاشی. تراپیهای هفتگی.
همین الان با اینکه خیلی جا دارم بهتر بشم میدونم نسبت به سمای ۱۸ ساله چقدر فرق کردم. چقدر آرومترم. چقدر لرزش دستهام کنترل شده و...
شاید وقتی نسبت به عموم جامعه نگاه کنم، تاثیر این مراقبتها رو خودم رو احساس نکنم و تازه حس کنم هنوز خیلی از متوسط جامعه ظرفیت روانیم کمتره. ولی میدونم رشد توی این زمینه برای من یه خط با شیب کند ولی روزانه است.
در حالی که کسی که از نظر روانی وضعیت بهتری داره شاید خیلی مراعاتها رو انجام نده و به مرور زمان...شاید ده سال دیگه...شاید بیست سال دیگه...نتیجه این عدم رعایتها مشخص بشه و شوکش کنه.
خلاصه که...حواستون به جاهایی که توهم کمال دارید باشه و حالتون بخاطر قضایایی که توش احساس ضعف میکنید خراب نباشه. مراعات کردنها بالاخره یه روزی جواب میده...