میرویم خانه همسایه. طبق معمول دلیلی پیدا میکند تا آش رشته بپزد و همه را دور هم جمع کند. دور هم مینشینیم. بچهها در حال بازی. همه در حال آش خوردن و خندیدن. و زندگی کردن.
وقتی میبینمشان دلم برای زندگی تنگ میشود. دلم تنگ میشود برای اینکه بتوانم بنشینم گوشهای و وقت بگذرانم. با آرامش. بدون عذاب وجدان. بدون فکر به اینکه با هر دقیقهای که از جوانیام حرام خواهم کرد، چقدر از هم سن و سالهایم عقب خواهم افتاد.
بنشینم و صرفا از روزمره بگویم و برای وقت طلایی که برای استراحت پیدا کردم، دنبال تفریح لزوما جالبی نباشم. بعضی وقتها حس میکنم یک ساعت نشستن و آش خوردن در آرامشی که همه در خانه همسایه دارند، میارزد به تئاترهایی که با اضطراب تهران در هم آمیخته شده است. یا کوه رفتنهایی که گاه نرفتنهایش مرا یاد ورزش نکردهام میاندازد و حالم را با خودم بد میکند.
گاهی به خودم میآیم و میبینم در کوهی از معیارها گیر کردهام که سما را تعریف میکند. میترسم مبادا در هرکدام بد عمل کنم خودم را خورد کرده باشم. معیارهایی که ظاهر کار را حفظ میکند.
دختری که در نقاشی خرده استعدادهایی دارد. گاه دست به قلم میشود. در تهران داروسازی میخواند. نیمچه علاقههایی دارد به فیلمها و کتابهایی که در آن از روان و مغز صحبت میشود. در رقابت نفسگیر دانشگاه تهران بودن، قید فراتر از داروخانه را زده و دنبال مسیر شخصیتری میگردد.
جایی که در آن هنرش، علاقه وافرش به مغز و افکار و هرآنچه در این جمجمه عجیب در حال جریان است و رشته دانشگاهیاش را به هم پیوند بزند. شاید بخواهد به رفتن هم فکر کند. این روزها رفتن مد شده و ماندن روز به روز سختتر و جانکاهتر میشود.
این همهمه افکار بینتیجه هم نبوده است. حالا که پایان تحصیل نزدیک است، تازه کمی دستش آمده که آنچه که هست کجای این دنیا را میتواند بگیرد. حالا تازه باید ب بسم الله را بگوید. از اینکه چطور سر صحبت را باز کند. چطور به پول درآوردن فکر کند. کجا زندگی کند که بتواند آنکه هست را به معنای واقعی کلمه ابراز کند.
حرفهایم گاه در ظاهر زیباست. از دور کوششی بنظر میرسد برای جلو رفتن و عقب نماندن. در تهران. در شهری که دورهم نشستن با همسایهها و آش خوردن عقب ماندن است. و همان زمان را اگر میگذاشتی و کتاب توسعه فردی میخواندی آدم خفنتری بودی.
اما گاه احساس میکنم خودم را میان خودم گم میکنم. میان تمام پرسشهایم...دلم میخواهد لحظهای از هیاهوی تهران دست بکشم. از هیاهوی دانشگاه تهرانی بودن و اینکه زشت است اگر به کم راضی شوی و بهتر بود اصلا اینجا نمیآمدی و میگذاشتی یک دانشجوی هدفمندتر به اینجا بیاید.
دلم میخواهد گاه از خودم دست بکشم. از فکر به اینکه چه سبک زندگی را میتوانم اتخاذ کنم؟ چگونه زندگیام را مدیریت کنم که هم بتوانم به علایق هنریام برسم و هم در حرفهام موفق عمل کنم؟ چه نقطه ضعفهایی دارم که باید در صدد جبران آن برآیم. چه استعدادهایی دارم که اگر روی آنها کار نکنم حیفشان کردهام؟ چطور میتوانم خودم را به یک زندگی منظمتر و موفقتر سوق بدهم؟ برای زندگی کاریام و درآمدزایی چه کنم؟ یا اگر چه کسی چطور باشد و من چه کسی و چطور باشم یک رابطه خوب خواهم ساخت؟
گمان میکنم اگر از تمام این افکار خودم را بیرون بکشم، تازه میتوانم سما را میان این بلبشو پیدا کنم. و به این فکر کنم که تا چه حد به معیارهایم و رسیدن به آنها چسبیدم. و چقدر زندگی ایدهآلی که با تلاش میخواهم به آن برسم مرا خوشبخت خواهد کرد؟
و آیا من خانه همسایه،در حال آش خوردن با آدمهایی دور از هیاهوی معیارهای پیچیده سبک زندگی مدرن... آرامش را بیشتر احساس نمیکنم؟