ویرگول
ورودثبت نام
Samaeism
Samaeismنوشتن برای جلوگیری از خفه شدن از فشار کلمات و تنفس در هوای مرده شهر.
Samaeism
Samaeism
خواندن ۶ دقیقه·۱۵ روز پیش

من آرتیست نیستم (بررسی اثر: دخترک سایه)

من آرتیست نیستم. من خلق می‌کنم تا یک قدم به درمان روح زخمیم نزدیک‌تر بشم.
من آرتیست نیستم. من خلق می‌کنم تا یک قدم به درمان روح زخمیم نزدیک‌تر بشم.

وقتی زیاد از فرایند خلق فاصله می‌گیری توده ایده‌ها تبدیل به تومور می‌شن. تا وقتی خوش‌خیم هستند هنوز می‌تونی بنویسی ولی توان ایده پردازی برای خلق یک نقاشی نداری. اما وقتی تومورها بدخیم میشن توان نوشتن رو از دست میدی. گرفتار یک مه عمیق میشی. از انبوه کلمات در هم و برهمی که یک روزی می‌خواستن تبدیل به یه اثری بشن و نشدن. چون تو اونقدر انرژی و حوصله نداشتی که به یک اثر تبدیلشون کنی. چون تو فقط در بین ملغمه‌ای از کارهای نامرتبطت صداشون رو شنیدی و ازشون گذر کردی. چون تو حوصله نداشتی و مثل همیشه با یک بعدا از همشون گذر کردی و گذاشتی خستگی درس و کاری که دوست نداری سایش رو روی علایقت هم بندازه.

این داستان تحصیل منه. داستان وقتی که با تمام توانم تلاش می‌کنم دانشجوی خوبی باشم و بدنم رو فدا می‌کنم. روحم رو فدا می‌کنم. افکارم رو فدا می‌کنم تا بتونم اون ترم رو با موفقیت بگذرونم. حفظ کردن اطلاعات زیاد وقتی ذهن تو در ثانیه بین همه چیز ارتباط میسازه و خلق می‌کنه کار دشواریه. یک افسردگی ناخواسته ایجاد می‌کنه.

یک حالتی از غم که شاید تعریف علمی نداشته باشه. پس از مدت‌های زیادی فاصله گرفتن از هنر و درگیر درس بودن دیدم دیگه نمی‌تونم این مه مغزی رو تحمل کنم. مه مغزی اما انقدر سنگین بود که توان اینکه بخوام این حجم از اطلاعات رو به اثر تبدیل کنم وجود نداشت. نه در نوشته نه در نقاشی.

پس ترفندی رو به کار بردم که قبلا هم ازش استفاده کرده بودم‌. نقاشی کردن کلمات. کلماتی که در دل نقاشی آدم‌ها ممکنه دنبال مفهومش بگردن اما تو میدونی اون کلمات به خودی خود دارای معنا نیستند. مجموع کلمات کلیاتی از یک ذهنی که از بار سنگین اطلاعات خم شده و توان برقراری ارتباط بین کلمات و بیان مناسب اون به شیوه ارتباط‌های رایج مثل حرف زدن، نوشتن و... رو از دست داده. پس تو به زبان لالی سعی می‌کنی کلمات رو بیرون بریزی.

اول از همه کلیات نقاشی رو کشیدم. از جایی که فشار کلمات رو احساس می‌کردم. از شونه‌هام. از گردنم. از سرم. سری که زیر بار این فشار خم میشه و شانه‌هایی که ترسیده است. دخترک رو کشیدم. دخترکی که در دنیای واقعی ظاهر میشه و به ظاهر ایستاده است. بدون هیچ فشاری. بدون اینکه سایه سنگین دخترک دوم رو کسی حس کنه. دخترکی که وزن سنگینش رو روی شونه‌ها و گردن دخترک انداخته. سایه‌ای که همه جا با اون حمل میشه و با کلمات سنگین و سنگین‌تر میشه. موهای دخترک سایه کم کم جلوی دید دخترک در واقعیت رو میگیره و نمی‌ذاره در واقعیت دید درستی داشته باشه. سرعتش رو کند می‌کنه. دیدش رو مختل می‌کنه. به گوشش نزدیک میشه و با زمزمه‌هاش حواسش رو پرت می‌کنه.

حالا که طرح کلی نقش بسته می‌تونم برم جایی که برام جذاب‌ترین بخش نقاشیه. اون‌جایی که دیگه نیازی ندارم بهش فکر کنم فقط باید به خودم اجازه برون ریزی بدم‌. اندازه کل بدن دخترک سایه فضا دارم تا تمام کلمات پراکنده درون ذهنم رو بیرون بریزم. بدون اینکه تحت قضاوت بیرونی باشم که چرا انقدر کلمات بی‌ربطند و بتونم با آرامش خاطر اون رو به عنوان بخشی از یک کار منظم جلوش بدم. ریزترین رپیدی که دارم برمی‌دارم و از گوشه آستین دخترک سایه تا تک تک موهاش تمام کلماتی که به ذهنم می‌رسه رو نقاشی می‌کشم.

برای یک ذهن شلوغ این فرایند بسیار رهابخش و البته زمان‌بر بود. بخش زیادی از موها رو که کامل کرده بودم دیدم دیگه کلماتم داره کم میاد و حرفی برای تخلیه کردن در صفحه کاغذ ندارم. آدم وقتی در مه مغزی گیر افتاده احساس می‌کنه هرآن ممکنه سقوط کنه. ولی وقتی مه کم‌رنگ میشه متوجه پوچ بودن و اغراق پشت این مه میشه و میفهمه اونقدرا هم که فکر می‌کرد همه چیز پیچیده و افکار درهم و برهم نیست‌.

افکار مه مانند مغزم تموم شدند ولی هنوز بعضی موهای دخترک سایه بدون نوشته مونده بودند. تصمیم گرفتم اون بخش رو به عنوان بخشی از مدل نقاشی رها کنم و اجازه بدم خط های بدون نوشته و رها شده در دل نقاشی به تنهایی معنای آشفتگی رو القا کنند.

حالا نیاز بود پس زمینه پشت دخترک سایه رو طرح بدم. از اون‌جایی که پس از مدت‌ها سمت نقاشی می‌رفتم و هنوز ذهنم برای خلاقیت قفل‌های فراوانی داشت و انرژی درس و کار، حوصله ریزه‌کاری رو از من گرفته بود با یک رپید درشت‌تر خطوط تکراری افقی رو پشت سرهم کشیدم.

حالا که کارم با بخش‌های سیاه و سفید کار تموم شده بود باید می‌رفتم سراغ رنگ‌آمیزی کار. الگوی من در رنگ‌آمیزی تقریبا تکراری و پیرو رنگ‌های مکمل یا طیف رنگ‌های شبیه همه. زرشکی، قرمز، نارنجی. آبی و صورتی. سبز و نارنجی. بنفش تیره، بنفش روشن، صورتی تیره.

این قاعده معمولا جوابگوعه اما این بار جوابگو نبود و باعث شد حس تعفن از لباس دخترک بباره. باعث شد توی ذوقم بخوره. ازینکه نتونستم در بخش رنگ‌آمیزی پیراهن دخترک موفق عمل کنم. اما سعی کردم حالا که این اتفاق افتاده دیدگاهم و معنای نقاشی رو عوض کنم.

از لباس دخترک بوی تعفن میباره چون هرچقدر هم دخترک سایه در ظاهر واقعی دخترک پدیدار نشه، تاثیرش رو بر روی زندگی واقعیش گذاشته‌. پس شروع کردم به کشیدن خطوط سیاه بین خطوط رنگی پیراهن. خطوط سیاهی که مانند کرم‌های انگل‌‌مانند زندگی رنگارنگ دخترک رو به خرابی می‌کشند. از روحش تغذیه می‌کنند و باعث می‌شن زیبایی رنگ‌ها به شکل تهوع آوری دیده بشند.

حالا تصویر کلی شکل گرفت. تصویری که قرار نیست به مخاطب احساس خوبی بده. بخش زیادی از نقاشی با سیاه،سفید و خاکستری پوشانده شده و بخش رنگی رنگ‌های زننده‌ای داره و احساس خوشایندی به مخاطب نمیده. نه حس آرامش. نه حس غم. نه حس خشم. نه حس شادی. ترکیب رنگی حس انزجار و چندشی رو منتقل می‌کنه. انزجار ناشی از عدم هماهنگی بین تصویر بیرونی دخترک با سایه‌ای که روی شونه‌هاش داره زندگی می‌کنه.

سمت چپ نقاشی با خطوط صاف و خط‌کشی شده پر شده. با کلماتی که اون‌ها هم با خطوط خشکی نوشته شده. بدون رنگ. القا کننده حسی از کمال‌گرایی، بخشی که دنبال ساختاره و زیبایی‌شناسی برای اون معنایی نداره، سرسخته، شلوغی بیشتری داره اندازه وظایف زیادی که یک کمال‌گرای نشخوارکننده سر خودش میریزه.

سمت راست نقاشی خطوط منحنی بیشترند. خلوت‌تره. رنگ کم کم معنا پیدا می‌کنه. اما همچنان آشفته است. بخشی که اونقدر خودش رو در یک بدن گم کرده که تصاویر بهم ریخته و رنگ‌های ناهماهنگ تولید می‌کنه. بخشی که مغلوب شدنش کاملا احساس میشه.

آدم انتظار داره یک نقاشی نماینده زیبایی و فوران مهارت و استعداد باشه. من هم دوست دارم خالق زیبایی باشم. اما این کار من نه زیباست نه نشان‌دهنده استعدادی. حس مثبتی بهم نمی‌داد. نه از اون حس‌ها که بخوام این کار رو به عنوان یک اثر زیبا به آدم‌ها نشون بدم.‌

این اثر حال من رو خوب نکرد اما باعث شد عمیقا با خود درونم احساس همدردی کنم. با بلایی که داره سر درونم میاد. سنگینی کلمات و دخترک سایه رو هربار که نقاشی رو میبینم میتونم درونم احساس کنم. انزجار رنگ‌های ناهمگون رو می‌تونم با عمق وجودم درک کنم. از ناهمگونی محیط اطرافم با درونم. پس این کار شاید نماینده هنر من نباشه اما نماینده بخشی از منه که آزار دیده است. و من با دیدن اون هربار حس همدردی می‌گیرم و بخشی درونم از درک شدن به آرامش میرسه. درک آشفتگی. درک نشخوار فکری. درک کمال‌گرایی. درک خستگی جسمانی و روحانی. درک مه مغزی. درک عدم هماهنگی بیرونی و درونی.

نقاشیهنرهنر درمانینشخوار فکریافسردگی
۲۸
۱۵
Samaeism
Samaeism
نوشتن برای جلوگیری از خفه شدن از فشار کلمات و تنفس در هوای مرده شهر.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید