میتوانم بیدار شدن بداخلاق درونم را بیش از پیش احساس کنم. آنکه توی ذوق همه میزند و حوصله هیچ کاری ندارد. دلش نمیخواهد از کوه بالا برود و دوست دارد در اولین جای ممکن دراز بکشد. از فکر اینکه قرار است صبح فردا سرکار برود خلقش میرود توی هم و دنبال راه فراری است. میزند توی سر هزار و یک ایده جاری در ذهن و میخواهد تا ابد در رختخواب بماند.
آنقدر ذهنش را از بدخلقی پر کرده که اصلا نمیتواند به آرزوها، امیال و خواستهها فکر کند. تصویر آینده برای او پاک شده است. او تنها میخواهد زنده بماند و یک یاغی تمام عیار است در برابر شوق و شور زندگی. بدترین راهحلها را انتخاب میکند تا انرژیات را بکشد و از آنچه شوق قلبت است دورت کند.
او نه دنبال آدمهایی میگردد که برای آیندهاش سودمند هستند. نه دنبال راههایی که از طریق آنها مسیری که میرود را موفقتر طی کند. نه...
او حتی انتقادی هم به اوضاع ندارد. شاید اگر ته ماندهای از حس خشم درونش شعلهور میشد میتوانست خودش را جمع و جور کند. اما تنها حسی که او دارد بیحوصلگیست.
تو میتوانی این بداخلاق را مجبور به کارها کنی و او هم این کارها را انجام میدهد. اما تنها از روی رفع تکلیف. نه از سر لذت. نه به قصد یادگیری. نه برای رقص در آیندهای که متصور میشود. نه با روحیهای جنگنده. فقط برای اینکه جهان دست از سر او بردارد و بتواند بقیه روز را به خواب بگذراند. یا در خواب. یا در بیداری.
بداخلاقی که احساس نمیکند. تنها فکر میکند. فکرهای بی سر و ته. بدون تمرکز. بدون قصد. بداخلاقی که هوای پاییز را که احساس میکند با احساس مرگش همراه میشود و مرا همراه میکند.
بداخلاقی که اگر اکنون با او حرف نزنم یک نیم سال دیگر دودمانم را به باد میدهد...
نوشتهای قدیمی از دوران افسردگی فصلی
#افسردگی