نمیدونم از سوگ چندم به بعد دیگه هیچی رو احساس نکردم. احساسات برام تبدیل شد به خشم فروخورده. خشمی که گه گاهی جای نامناسب میزنه بیرون. دوست دارم گاهی از ته دلم گریه کنم و غم تمام از دست رفتههام رو بخورم. اما نمیتونم...نه توی این حالت بقا...
وقتی از نظر ذهنی انقدر توی حالت بقایی که ببر همه همراهانت هم بخوره تو مجبوری فرار کنی و فرصت سوگ نداری، چطور میخوای گریه کنی؟
امشب هفته داییه. من اینجام توی شیفت. نتونستم شیفت رو جابجا کنم. نمیتونستم صددرصد کنسلش کنم و واگذار کنم چون انقدر تعداد قسط و وام و اجارههای زندگیم زیاده که رو ریال به ریال پولی که میگیرم باید حساب باز کنم. به چند نفر برای جابجایی رو زدم ولی نشد و نتونستم جمعه به خونه برگردم.
گفتم قبلش میرم اما همون موقع استادی که ماه تا ماه نمیتونم پیداش کنم برای پایاننامه گفت جلسه بذاریم و اینطوری شد که رفتن به دیار کلا ممکن نشد. این یک هفته اما در من هیچ اتفاقی نیوفتاد و این داره میترسونتم.
اینکه دیگه سوگ رو احساس هم نمیکنم. حتی برای یک لحظه. در یک هفته گذشته در حد نیم ساعت هم حتی ذهنم به سوگی که تجربه کردم، مشغول نبود. وقتی دایی رو برای اولین بار دیدم که مریضه، ترسیدم. این سومین باریه که این اتفاق میوفته.
اولین بار فوت بابابزرگ بود. سال اول دانشگاه. شب یلدا. اول قصد خونه رفتن نداشتم ولی یه حسی درونم بود که میگفت شب یلدا باید کنار خانواده بود. رفتم خونه و رفتیم دیدن بابابزرگ.
برای اولین بار توی تمام اون سالها وقتی ازش پرسیدیم بابا چطوری، گفت خوب نیستم. دیدیمش و رفتیم. سه ساعت بعد بلیط برگشت داشتم. توی راه اتوبوس بودم که بابابزرگ فوت کرد. تا دو سه روز بعدش بهم نگفته بودن و وقتی خواستم خودم رو به هفته برسونم، دانشگاه و امتحانات گرامیش بهم اجازه نداد.
سال سوم دانشگاه شد. عید دیدنی رفتیم خونه دایی کوچیکه. برای اولین بار دیدم که حالش خوب نیست. مریض بود و حرف زدن هم براش سخت بود. بعد اون عید دیدنی دیگه نتونستم ببینمش...
هفته قبل که رفته بودیم خونه دایی بزرگه به مامان میگفتم مامان من هربار کسی حالش خوب نیست، میترسم. نمیتونم بدترین سناریوها رو تو ذهنم تصور نکنم. همینم شد...اول گفتن حال دایی بهتر شده ولی دووم نداشت...
از سوگ اول تا آخر واکنش من هزاران هزار فرق کرده. با اینکه هرسه نفر به یه اندازه برام عزیز بودن. ولی من دیگه نتونستم...دیگه نتونستم عزادار بشم و فقط گذشتم.
مثل تمام اتفاقاتی که توی این یک سال اخیر هممون تجربه کردیم. مثل سوگ برای تک تک آرزوهام. مثل سوگ برای جوونایی که رفتن. مثل سوگ برای کشوری که مرده...انقدر بوی مرگ دور و برم رو گرفته که دیگه حضورش رو احساس نکردم. انگار که این هم یک اتفاقی بود که افتاده بود. مثل تمام اتفاقات دیگه...
ولی من باید بزور زنده میموندم. مثل تمام ویدئوهای انگیزشی که میگفت وقت برای غصه و افسوس و...زیاده باید بجنگی. جنگیدم. انقدر جنگیدم تا زنده بمونم که دیگه احساساتم رو یادم رفت.
از یه جایی به بعد همه چیز شد خشم و نفهمیدم دیگه خشم چی. یک مهی دورم بود از تمام عواملی که میخواست منو زمین بزنه و بزور باید خودمو نگه میداشتم. مهه انقدر غلیظ شده که گاهی جلوی خواب رفتنم رو میگیره.
وسط خواب بلند میشم. همش ذهنم پر از سر و صداست. اونقدر که نتونم بخوابم. پر فکرم. خستم ولی در اوج خستگی هم نمیتونم خوب بخوابم.
ولی دیگه به خستگی نمیتونم فکر کنم. به خستگی سوگهای فراوان. سوگهایی که انقدر روی هم جمع شده نمیدونم چقدر زمان نیاز دارم که ازش گذر کنم. شایدم زیادی زود گذر کردم نمیدونم. آدم وقتی وقت نداره مجبوره همه کاراش رو سریع انجام بده. حتی عزاداریش رو. انقدر سریع که یه وقت انگ بیمسئولیت بهش نخوره.
نمیدونم تا چند بار دیگه سوگها قراره روی هم انباشته بشن و من دیگه حس نکنم. تا چندبار دیگه قراره تمام غمم تبدیل بشه به خشمی که گاها نمیتونم دیگه کاری براش انجام بدم.
مثل تمام نمیدونمهایی که روی سرم آوار شده و من رو از آینده چیزی که الان میبینم میترسونه. ترسیده شدم از عاقبتش. از کسی که در آینده قراره بشم. از سایه سردی که روی تنم احساس میکنم و آتشی که زیرخاکستره و نمیدونم کی قرار دامن کیا رو بگیره و چجوری. من دیگه هیچی نمیدونم...فقط مینویسم چون از شدت افکار توی مغزم نمیتونم بخوابم. نمیتونم عصبی نباشم. نمیتونم آروم بگیرم. نمیتونم...
