میخواهم برگردم به سوالی که چندی پیش از خود پرسیدم. چه بلایی سر آدمی که چیزی برای از دست دادن ندارد میآید؟ چه بلایی سر جامعهای که در آن آدمها چیزی برای از دست دادن ندارند، میآید؟
میروم سراغ زندگی معمولیترین کاراکتر غیر معمولی. فیبی! شخصی که از سکوی منفی دنیای خود را ساخت و تمام مرزها را برای خود شکست.
فیبی که در سوگ یک خواهر دوقلوی سایکو، مادر تقلبی فروشنده مواد مخدر، شاهد خودکشی مادر و در گیر و دار پیدا کردن مادر و پدری که آنقدر داستان پیچیدهای داشتند که صحت خانواده بودنشان زیر سوال میرفت.
فیبی که در حمایت عاطفی چیزی برای از دست دادن نداشت، اما دست زد به شجاعانهترین کاری که میتوان در برابر چارچوبهای تعیین شده اجتماعی میتوان انجام داد.
ساخت خانوادهای از صفر. خانوادهای که نه هم خون، نه از طبقات اجتماعی یکسان، نه با شخصیتهای مشابه خودش اما واقعیتر از هرآنچه جامعه اسمش را خویشاوند میگذارد، پای تمام غم و غصهها و ساخت شادیها.
پیدا کردن عشق زندگی. نه با یک قرار معمولی. یا با شناخت قبلی. رندمترین فرد ممکن که در رندمترین لحظه ممکن در صحنه زندگی ظاهر شده بود. اما فیبی سلطان خراب نکردن لحظههای زیبای زندگی به فدای چارچوبهای اجتماعی است.
وقتی دخترهای دیگر پیشنهادهای زیادی را بخاطر مطرح نشدن در زمان مناسب و آنطور که دلشان میخواست، رد میکنند. دل میدهد به غریبه تقلبی تا شاید عشق را با غیرممکنترین فرد هم امتحان کند.
چون او چیزی برای از دست دادن ندارد! او یک دوره کامل بدون حمایت عاطفی زندگی کرده و زندگی تنها را یاد گرفته است. پس نهایت اتفاقی که قرار است بیافتد، یک ناامیدی دیگر است.
فارغ از تفاوت سطح مالی و شغلی، او خودش است. چون ترسی برای از دست دادن کسی برای خودش بودن ندارد. و همین زیباترین دستاوردها را برایش رغم میزند.
فیبی اهمیتی به معیارهای پوشش جامعه نمیدهد. چه اهمیتی دارد اگر مد فلان است؟ من به این معتقدم که نباید برای پوشش طبیعت را فدا کرد. پس پوششهایی انتخاب میکنم که با محیط زیست مهربانتر است. و این عقیده من درست است حتی اگر جامعه آمادگی پذیرش آن را نداشته باشد.
به کلاس رقص میرود و بدون نگاه کردن به مربی با ریتم آهنگ میرقصد. و معتقد است که کاملا ریتم را فهمیده است. بدون آنکه ذرهای با جمعیت هماهنگ باشد. چون شجاعت این را دارد که فراتر از تکنیکها خودش را در ریتم رها کند. چون به این درک رسیده است که رقص برای چه زاییده شده است.
کارهایی که دوست دارد انجام میدهد. حتی اگر با این مشاغل مجبور شود فقیرتر زندگی کند. چون اوج فقر را تجربه کرده است و میتواند در سختترین شرایط مالی زنده بماند اما خودش را فدای پول نکند!
دویدن کودکانه را برمیگزیند. دویدنی که نه چندان خوشایند جامعه اما به شدت با آن خوش میگذراند. چون به این درک رسیده است که وجود او برای هیچکس در پارک مهم نیست.
آنقدر نهایت بیرحمی را تجربه کرده است که بتواند ارزش کوچکترین مهربانیها را درک کند. آنقدر که حاضر شود نه ماه حاملگی را برای دیدن خوشحالی برادری که هیچگاه در زندگیاش حضور نداشته تحمل کند.
او با تمام عجیب و غریب بودنش. با تمام دستاوردهای ناچیز و معمولی و گاها طرد شدن، یک جنگجوی همیشگیست. فیبی آنقدر از دست داده که برای به دست آوردن هیچ چیز ترسی ندارد. او هرچه که بخواهد به دست میآورد. چون نهایت باخت را دیده است.